Shake

ʃeɪk ʃeɪk
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    shook
  • شکل سوم:

    shaken
  • سوم‌شخص مفرد:

    shakes
  • وجه وصفی حال:

    shaking
  • شکل جمع:

    shakes

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

noun countable B1
ارتعاش، تکان، لرزش، تزلزل، لرز، لرزه

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

فست دیکشنری در اینستاگرام
- Malaria causes the shakes.
- مالاریا موجب لرز می‌شود.
- That news gave me the shakes.
- آن خبر مرا به لرزه انداخت.
- a shake of the head
- تکان سر
verb - transitive verb - intransitive
تکان دادن، جنباندن، آشفتن، لرزیدن، متزلزل شدن
- to shake a mulberry tree
- درخت توت را تکاندن
- He signed the execution order with a shaking hand.
- با دستی لرزان حکم اعدام را امضا کرد.
- She shook the snow off her overcoat.
- برف‌ها را از روی پالتوی خویش تکاند.
- We said goodbye and shook hands.
- ما خداحافظی کردیم و دست دادیم.
- Branches were shaking in the wind.
- شاخه‌ها در باد تکان می‌خوردند.
- to give something a good shake
- چیزی را خوب تکان دادن
- I was shaking with anger.
- از خشم می‌لرزیدم.
- The news of her death shook the nation.
- خبر مرگ او ملت را تکان داد.
- Sobs shook her whole body.
- هق‌هق گریه تمام بدنش را به لرزه در‌آورد.
- Her voice shook with emotion.
- صدایش از شدت احساسات مرتعش بود.
- shake the rug well
- قالیچه را خوب بتکان
- Shake the bottle before taking the medicine.
- پیش از خوردن دارو بطری را تکان بدهید.
- the shaking minaret in Esfahan
- منارجنبان در اصفهان
- Children should never be shaken hard.
- کودکان را هرگز نباید تکان شدید داد.
- Suddenly the earth shook.
- ناگهان زمین لرزید.
- a chill that shook his body
- سرمایی که تنش را به لرزه در آورد
نمونه‌جمله‌های بیشتر
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد shake

  1. verb quiver, tremble
    Synonyms:
    tremble shake vibrate flutter flicker shudder palpitate oscillate waver move stir disturb agitate rock sway wave jerk convulse shiver rattle wobble totter dither fluctuate discompose perturb upset quail quake stagger reel jar jolt jog flap shimmy twitter brandish flit stir up set in motion chatter bump joggle succuss waggle water whip flitter churn commove concuss disquiet dodder flourish jounce quaver roil ruffle shimmer
  1. verb upset deeply
    Synonyms:
    upset disturb worry bother move discompose distress rattle frighten unsettle throw weaken undermine impair jar daunt intimidate unnerve dismay horrify consternate appall make waves throw a curve knock props out
    Antonyms:
    calm soothe placate

Phrasal verbs

  • shake down

    (با تکان دادن) فرود آوردن، تکاندن

    سرکیسه کردن، تلکه کردن

    آزمودن، امتحان کردن

  • shake somebody off

    از سر باز کردن، از شر کسی خلاص شدن، از گیر کسی فرار کردن

  • shake somebody up

    1- به هیجان درآوردن، آشفته کردن 2- تکان دادن، یکه خوردن

Collocations

  • shake one's head

    (معمولاً به نشان مخالفت یا منفی) سر تکان دادن، امتناع کردن

Idioms

  • no great shakes

    (عامیانه) معمولی، نه مثل آش دهن سوز، نه چندان خوب یا برجسته

  • shake a leg

    (عامیانه) 1- شتاب کردن، عجله کردن

    2- رقصیدن، پایکوبی کردن

    رقصیدن، پایکوبی

  • shake in one's shoes

    (عامیانه) زهره ترک شدن، خیلی ترسیدن، به خود لرزیدن

لغات هم‌خانواده shake

  • verb - transitive
    shake

ارجاع به لغت shake

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «shake» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/shake

لغات نزدیک shake

پیشنهاد بهبود معانی