Tired

taɪrd taɪəd
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • سوم‌شخص مفرد:

    tires
  • وجه وصفی حال:

    tiring
  • صفت تفضیلی:

    tireder
  • صفت عالی:

    tiredest

معنی و نمونه‌جمله

adjective A1
خسته، سیر، بیزار، مانده، زده‌شده

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

فست دیکشنری در اینستاگرام
- His insistence makes me tired.
- اصرار او مرا ناراحت می‌کند.
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد tired

  1. adjective exhausted, weary
    Synonyms:
    tired weary drained fatigued worn out spent beat bored overworked sleepy wasted run-down droopy fagged flagging finished haggard jaded tuckered out drowsy enervated prostrated sick of worn all in burned out done in empty fed up irritated overtaxed played out pooped stale annoyed broken-down collapsing distressed dog-tired done for drooping exasperated irked narcoleptic petered out dead on one’s feet asleep
    Antonyms:
    fresh rested active energized refreshed invigorated activated fired up

Collocations

  • make one tired

    1- خسته کردن 2- (عامیانه) آزردن، رنج دادن

Idioms

  • make one tired

    1- خسته کردن 2- (عامیانه) آزردن، رنج دادن

لغات هم‌خانواده tired

  • verb - transitive
    tire

ارجاع به لغت tired

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «tired» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۹ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/tired

لغات نزدیک tired

پیشنهاد بهبود معانی