فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Control

kənˈtroʊl kənˈtrəʊl
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    controlled
  • شکل سوم:

    controlled
  • سوم شخص مفرد:

    controls
  • وجه وصفی حال:

    controlling
  • شکل جمع:

    controls

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • verb - transitive B1
    لگام کردن، مهار کردن، کنترل کردن، زیر سلطه درآوردن، واپاد کردن، زیر فرمان داشتن
    • - Control your tongue!
    • - زبان خود را مهار کن!
    • - to control inflation
    • - تورم را مهار کردن
    • - He controls the army.
    • - او ارتش را در اختیار دارد.
    • - Some events are beyond human control.
    • - برخی رویدادها از کنترل بشر خارج است.
    • - The government claims that it has the situation under control.
    • - دولت ادعا می‌کند که بر اوضاع مسلط است.
    • - Who is in control here?
    • - متصدی اینجا کیست؟، کی اینجا را اداره می‌کند؟
    • - He bought a controlling interest in the company.
    • - او اکثریت سهام شرکت را خریداری کرد.
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • verb - transitive
    کاستن (از شدت چیزی تا سطوح بی‌خطر)
  • verb - transitive
    راستا کردن، وارسی کردن، وارسیدن
  • verb - intransitive
    (تجربه یا آزمایشی را با مراجعه به تجارب قبلی یا معیارهای مربوطه) تأیید کردن
  • verb - transitive
    ریز اقلام و محاسبات را با مراجعه به دفتر کل سنجیدن و تصدیق کردن
    • - to control accounts
    • - حسابها را بررسی کردن
  • verb - transitive
    تنظیم کردن، به کار انداختن
    • - the controlled flow of water from the reservoir into the pipes
    • - جریان تنظیم‌شده‌ی آب از مخزن به لوله‌ها
    • - This plastic handle controls the light.
    • - این دسته‌ی پلاستیکی نور را تنظیم می‌کند.
  • noun uncountable
    مهار، لگام، کنترل، واپاد، عنان، اختیار، فرمان، بازبینی، وارسی
    • - Her control over her feelings ...
    • - تسلط او بر احساسات خود ...
    • - wage and price controls
    • - کنترل (واپاد) دستمزد و قیمت
    • - The children went out of control.
    • - بچه‌ها لگام گسیخته شدند.
  • noun uncountable
    (در سنجش و تأیید تجربیات علمی) سنجه، معیار
  • noun countable
    (رادیو و دستگاه های الکترونیکی و غیره) سویچ، دکمه، پیچ
    • - the volume control on an amplifier
    • - دکمه‌ی تنظیم صدای بلندگو
  • noun countable
    ابزار، (دستگاه) هدایت
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد control

  1. noun command, mastery
    Synonyms: ascendancy, authority, bridle, charge, check, clout, containment, curb, determination, direction, discipline, domination, dominion, driver’s seat, force, government, guidance, inside track, juice, jurisdiction, limitation, management, manipulation, might, oversight, predomination, qualification, regimentation, regulation, restraint, restriction, ropes, rule, strings, subjection, subordination, superintendence, supervision, supremacy, sway, upper hand, weight, wire pulling
    Antonyms: helplessness, powerlessness, relinquishment, renouncement, weakness
  2. verb have charge of
    Synonyms: administer, administrate, advise, be in saddle, boss, bully, call, call the signals, command, conduct, deal with, direct, discipline, dominate, domineer, govern, guide, handle, head, head up, hold purse strings, hold sway over, hold the reins, instruct, lead, manage, manipulate, overlook, oversee, pilot, predominate, push buttons, quarterback, regiment, regulate, reign over, rule, run, run the show, run things, steer, subject, subjugate, superintend, supervise
    Antonyms: abandon, forsake, give up, let go, relinquish, renounce, resign
  3. verb curb, hold back
    Synonyms: adjust, awe, bridle, check, collect, compose, constrain, contain, cool, corner, cow, limit, monopolize, quell, regulate, rein in, repress, restrain, simmer down, smother, subdue
    Antonyms: chance, jump in, let go, risk, rush

Collocations

  • gain control

    سلطه یا اختیار کسب کردن، مهار کردن، تحت فرمان گرفتن

  • lose control

    سلطه یا اختیار را از دست دادن، از عهده برنیامدن، کنترل از دست دادن، عنان از دست دادن

  • out of control

    لگام گسیخته، خارج از کنترل، خودسر

  • take control

    تحت سلطه یا فرمان درآوردن، در اختیار گرفتن، عنان به دست گرفتن

  • under control

    تحت فرمان یا کنترل، مهار‌شده، در اختیار

Idioms

لغات هم‌خانواده control

ارجاع به لغت control

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «control» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۳ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/control

لغات نزدیک control

پیشنهاد بهبود معانی