آیکن بنر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

کوییز فوتبالی
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۳ آذر ۱۴۰۲

      Control

      kənˈtroʊl kənˈtrəʊl

      گذشته‌ی ساده:

      controlled

      شکل سوم:

      controlled

      سوم‌شخص مفرد:

      controls

      وجه وصفی حال:

      controlling

      شکل جمع:

      controls

      معنی control | جمله با control

      verb - transitive B1

      لگام کردن، مهار کردن، کنترل کردن، زیر سلطه درآوردن، واپاد کردن، زیر فرمان داشتن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی مقدماتی

      مشاهده

      Control your tongue!

      زبان خود را مهار کن!

      to control inflation

      تورم را مهار کردن

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He controls the army.

      او ارتش را در اختیار دارد.

      Some events are beyond human control.

      برخی رویدادها از کنترل بشر خارج است.

      The government claims that it has the situation under control.

      دولت ادعا می‌کند که بر اوضاع مسلط است.

      Who is in control here?

      متصدی اینجا کیست؟، کی اینجا را اداره می‌کند؟

      He bought a controlling interest in the company.

      او اکثریت سهام شرکت را خریداری کرد.

      verb - transitive

      کاستن (از شدت چیزی تا سطوح بی‌خطر)

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      خرید اشتراک فست دیکشنری
      verb - transitive

      راستا کردن، وارسی کردن، وارسیدن

      verb - intransitive

      (تجربه یا آزمایشی را با مراجعه به تجارب قبلی یا معیارهای مربوطه) تأیید کردن

      verb - transitive

      ریز اقلام و محاسبات را با مراجعه به دفتر کل سنجیدن و تصدیق کردن

      to control accounts

      حسابها را بررسی کردن

      verb - transitive

      تنظیم کردن، به کار انداختن

      the controlled flow of water from the reservoir into the pipes

      جریان تنظیم‌شده‌ی آب از مخزن به لوله‌ها

      This plastic handle controls the light.

      این دسته‌ی پلاستیکی نور را تنظیم می‌کند.

      noun uncountable

      مهار، لگام، کنترل، واپاد، عنان، اختیار، فرمان، بازبینی، وارسی

      Her control over her feelings ...

      تسلط او بر احساسات خود ...

      wage and price controls

      کنترل (واپاد) دستمزد و قیمت

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The children went out of control.

      بچه‌ها لگام گسیخته شدند.

      noun uncountable

      (در سنجش و تأیید تجربیات علمی) سنجه، معیار

      noun countable

      (رادیو و دستگاه های الکترونیکی و غیره) سویچ، دکمه، پیچ

      the volume control on an amplifier

      دکمه‌ی تنظیم صدای بلندگو

      noun countable

      ابزار، (دستگاه) هدایت

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد control

      1. noun command, mastery
        Synonyms:
        command direction force might authority rule management supervision guidance jurisdiction domination supremacy sway weight restraint limitation restriction check curb discipline regulation containment subordination manipulation determination charge oversight government ascendancy dominion mastery driver’s seat upper hand predomination strings wire pulling juice inside track ropes regimentation bridle qualification subjection clout
        Antonyms:
        weakness helplessness powerlessness relinquishment renouncement
      1. verb have charge of
        Synonyms:
        manage direct conduct lead handle oversee supervise administer govern run regulate guide command rule head steer dominate deal with instruct head up overlook advise run things administrate reign over run the show pilot discipline manipulate domineer quarterback call the signals hold the reins subject hold sway over predominate push buttons be in saddle hold purse strings regiment subjugate bully
        Antonyms:
        relinquish resign abandon give up let go forsake renounce
      1. verb curb, hold back
        Synonyms:
        restrain limit check contain regulate repress subdue constrain curb hold back rein in compose collect cool adjust quell smother bridle awe cow monopolize corner
        Antonyms:
        let go risk jump in rush chance

      Collocations

      gain control

      سلطه یا اختیار کسب کردن، مهار کردن، تحت فرمان گرفتن

      lose control

      سلطه یا اختیار را از دست دادن، از عهده برنیامدن، کنترل از دست دادن، عنان از دست دادن

      out of control

      لگام گسیخته، خارج از کنترل، خودسر

      take control

      تحت سلطه یا فرمان درآوردن، در اختیار گرفتن، عنان به دست گرفتن

      under control

      تحت فرمان یا کنترل، مهار‌شده، در اختیار

      Idioms

      beyond control, outside control

      خارج از توانایی یا سلطه، خودسر

      in control

      مسئول، صاحب اختیار، متصدی

      لغات هم‌خانواده control

      noun
      control, controller
      adjective
      controlling, controllable, controlled
      verb - transitive
      control
      adverb
      uncontrollably

      سوال‌های رایج control

      گذشته‌ی ساده control چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده control در زبان انگلیسی controlled است.

      شکل سوم control چی میشه؟

      شکل سوم control در زبان انگلیسی controlled است.

      شکل جمع control چی میشه؟

      شکل جمع control در زبان انگلیسی controls است.

      وجه وصفی حال control چی میشه؟

      وجه وصفی حال control در زبان انگلیسی controlling است.

      سوم‌شخص مفرد control چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد control در زبان انگلیسی controls است.

      ارجاع به لغت control

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «control» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/control

      لغات نزدیک control

      • - contrived
      • - contriver
      • - control
      • - control block
      • - control card
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      pyracantha Urania homologate hairdresser menagerie effigy Persephone halloween shaft ant draw independent real fata morgana price واحد واسع وصل نشده وضعیت وقایع وقت بازی ویتامین ویلا پانتومیم پاکت پر شدن پرتنش پرمصرف پرواز پسرفت کردن
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.