آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت قطعی اینترنت، برخی امکانات در دسترس نیستند

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت قطعی اینترنت، برخی امکانات در دسترس نیستند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
    آخرین به‌روزرسانی: ۱۳ آذر ۱۴۰۲

    Control

    kənˈtroʊl kənˈtrəʊl

    گذشته‌ی ساده:

    controlled

    شکل سوم:

    controlled

    سوم‌شخص مفرد:

    controls

    وجه وصفی حال:

    controlling

    شکل جمع:

    controls

    معنی control | جمله با control

    verb - transitive B1

    لگام کردن، مهار کردن، کنترل کردن، زیر سلطه درآوردن، واپاد کردن، زیر فرمان داشتن

    link-banner

    لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی مقدماتی

    مشاهده

    Control your tongue!

    زبان خود را مهار کن!

    to control inflation

    تورم را مهار کردن

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    He controls the army.

    او ارتش را در اختیار دارد.

    Some events are beyond human control.

    برخی رویدادها از کنترل بشر خارج است.

    The government claims that it has the situation under control.

    دولت ادعا می‌کند که بر اوضاع مسلط است.

    Who is in control here?

    متصدی اینجا کیست؟، کی اینجا را اداره می‌کند؟

    He bought a controlling interest in the company.

    او اکثریت سهام شرکت را خریداری کرد.

    verb - transitive

    کاستن (از شدت چیزی تا سطوح بی‌خطر)

    تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

    نرم افزار اندروید فست دیکشنری
    verb - transitive

    راستا کردن، وارسی کردن، وارسیدن

    verb - intransitive

    (تجربه یا آزمایشی را با مراجعه به تجارب قبلی یا معیارهای مربوطه) تأیید کردن

    verb - transitive

    ریز اقلام و محاسبات را با مراجعه به دفتر کل سنجیدن و تصدیق کردن

    to control accounts

    حسابها را بررسی کردن

    verb - transitive

    تنظیم کردن، به کار انداختن

    the controlled flow of water from the reservoir into the pipes

    جریان تنظیم‌شده‌ی آب از مخزن به لوله‌ها

    This plastic handle controls the light.

    این دسته‌ی پلاستیکی نور را تنظیم می‌کند.

    noun uncountable

    مهار، لگام، کنترل، واپاد، عنان، اختیار، فرمان، بازبینی، وارسی

    Her control over her feelings ...

    تسلط او بر احساسات خود ...

    wage and price controls

    کنترل (واپاد) دستمزد و قیمت

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    The children went out of control.

    بچه‌ها لگام گسیخته شدند.

    noun uncountable

    (در سنجش و تأیید تجربیات علمی) سنجه، معیار

    noun countable

    (رادیو و دستگاه های الکترونیکی و غیره) سویچ، دکمه، پیچ

    the volume control on an amplifier

    دکمه‌ی تنظیم صدای بلندگو

    noun countable

    ابزار، (دستگاه) هدایت

    پیشنهاد بهبود معانی

    انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد control

    1. noun command, mastery
      Synonyms:
      command direction force might authority rule management supervision guidance jurisdiction domination supremacy sway weight restraint limitation restriction check curb discipline regulation containment subordination manipulation determination charge oversight government ascendancy dominion mastery driver’s seat upper hand predomination strings wire pulling juice inside track ropes regimentation bridle qualification subjection clout
      Antonyms:
      weakness helplessness powerlessness relinquishment renouncement
    1. verb have charge of
      Synonyms:
      manage direct conduct lead handle oversee supervise administer govern run regulate guide command rule head steer dominate deal with instruct head up overlook advise run things administrate reign over run the show pilot discipline manipulate domineer quarterback call the signals hold the reins subject hold sway over predominate push buttons be in saddle hold purse strings regiment subjugate bully
      Antonyms:
      relinquish resign abandon give up let go forsake renounce
    1. verb curb, hold back
      Synonyms:
      restrain limit check contain regulate repress subdue constrain curb hold back rein in compose collect cool adjust quell smother bridle awe cow monopolize corner
      Antonyms:
      let go risk jump in rush chance

    Collocations

    gain control

    سلطه یا اختیار کسب کردن، مهار کردن، تحت فرمان گرفتن

    lose control

    سلطه یا اختیار را از دست دادن، از عهده برنیامدن، کنترل از دست دادن، عنان از دست دادن

    out of control

    لگام گسیخته، خارج از کنترل، خودسر

    take control

    تحت سلطه یا فرمان درآوردن، در اختیار گرفتن، عنان به دست گرفتن

    under control

    تحت فرمان یا کنترل، مهار‌شده، در اختیار

    Idioms

    beyond control, outside control

    خارج از توانایی یا سلطه، خودسر

    in control

    مسئول، صاحب اختیار، متصدی

    لغات هم‌خانواده control

    noun
    control, controller
    adjective
    controlling, controllable, controlled
    verb - transitive
    control
    adverb
    uncontrollably

    سوال‌های رایج control

    گذشته‌ی ساده control چی میشه؟

    گذشته‌ی ساده control در زبان انگلیسی controlled است.

    شکل سوم control چی میشه؟

    شکل سوم control در زبان انگلیسی controlled است.

    شکل جمع control چی میشه؟

    شکل جمع control در زبان انگلیسی controls است.

    وجه وصفی حال control چی میشه؟

    وجه وصفی حال control در زبان انگلیسی controlling است.

    سوم‌شخص مفرد control چی میشه؟

    سوم‌شخص مفرد control در زبان انگلیسی controls است.

    ارجاع به لغت control

    از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

    شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

    کپی

    معنی لغت «control» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۴ بهمن ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/control

    لغات نزدیک control

    • - contrived
    • - contriver
    • - control
    • - control block
    • - control card
    پیشنهاد بهبود معانی

    آخرین مطالب وبلاگ

    مشاهده‌ی همه
    تفاوت till و until چیست؟

    تفاوت till و until چیست؟

    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    لغات تصادفی

    اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

    ago ailment aliment lunar eclipse mazuma means meanwhile meat grinder meltdown mind the gap morph morsel movie buff mud mugged بالانس بالشت باوفا بایگانی با سیاست با معرفت بخاری غنیمت جنگی بدبخت بدسلیقه بدقلق بدقول قایق‌رانی بادبانی بدقولی کردن بدون
    بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
    فست دیکشنری
    فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

    فست دیکشنری
    دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
    مترجم‌ها
    ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
    ابزارها
    ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
    وبلاگ
    وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
    قوانین و ارتباط با ما
    پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
    فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
    فست دیکشنری در اینستاگرام
    فست دیکشنری در توییتر
    فست دیکشنری در تلگرام
    فست دیکشنری در یوتیوب
    فست دیکشنری در تیکتاک
    تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
    © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.