Jurisdiction

ˌdʒʊrɪsˈdɪkʃn ˌdʒʊərəsˈdɪkʃn
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • شکل جمع:

    jurisdictions

معنی و نمونه‌جمله‌ها

noun C1
حوزه قضایی، قلمرو قدرت

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

نرم افزار آی او اس فست دیکشنری
- Ordinary courts have no jurisdiction over foreign diplomats.
- دادگاه‌های معمولی صلاحیت قانونی نسبت به دیپلمات‌های خارجی ندارند (حق محاکمه‌ی آن‌ها را ندارند).
- territory subject to the jurisdiction of Canada
- سرزمینی که تابع قوانین کشور کانادا است
- That area does not fall within my jurisdiction.
- آن زمینه از حوزه‌ی اختیارات من خارج است.
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد jurisdiction

  1. noun area of authority
    Synonyms:
    area authority control power field range scope sphere territory jurisdiction dominion influence command district circuit province bounds limits compass reach zone administration right rule reign sway discretion prerogative commission extent orbit hegemony empire supervision bailiwick purview say might turf confines slot arbitration stomping grounds inquisition magistracy judicature sovereignty

Collocations

ارجاع به لغت jurisdiction

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «jurisdiction» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/jurisdiction

لغات نزدیک jurisdiction

پیشنهاد بهبود معانی