Cool

kuːl kuːl
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    cooled
  • شکل سوم:

    cooled
  • سوم شخص مفرد:

    cools
  • وجه وصفی حال:

    cooling
  • صفت تفضیلی:

    cooler
  • صفت عالی:

    coolest

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • adjective B1
    خنک، کمی سرد (خوشایند) (در مورد هوا و آب و لباس و جا و غیره)
    • - A cool breeze was blowing.
    • - نسیم خنکی می‌وزید.
    • - The room was cool and pleasant.
    • - اتاق کمی سرد و دلپذیر بود.
    • - This blanket is cool in summer and warm in winter.
    • - این پتو در تابستان خنک و در زمستان گرم است.
    • - cool beer
    • - آبجوی خنک
  • adjective
    خونسرد، آرام، باوقار، خوددار (شخص)، آرام، متین (رفتار و لحن و غیره)
    • - cool in emergencies
    • - خونسرد در مواقع بحرانی
    • - She remained cool, even in the face of adversity.
    • - او حتی در مواجهه با سختی‌ها آرام بود.
    • - He gave a cool and measured response to the criticism.
    • - به انتقادها پاسخ آرام و سنجیده‌ای داد.
  • adjective informal
    شیک (به گونه‌ای که مردم آن را تحسین کنند)
    • - His sunglasses are so cool that everyone wants to have a pair.
    • - عینک آفتابی او آن‌قدر شیک است که همه دوست دارند یکی از آن داشته باشند.
    • - She always dresses in cool outfits that catch everyone's attention.
    • - او همیشه لباس‌های شیکی می‌پوشد که توجه همه را به خود جلب می‌کند.
  • adjective informal
    خفن، محشر، عالی، معرکه
    • - That movie is really cool.
    • - آن فیلم واقعاً معرکه است.
    • - They seem like any group of teenagers trying to look cool.
    • - به نظر می‌رسد که آن‌ها مانند هر گروهی از نوجوانان هستند که سعی می‌کنند خفن به نظر برسند.
    • - The party was so cool.
    • - مهمونی خیلی خفن بود.
    • - That new song is so cool.
    • - اون آهنگ جدید خیلی محشره.
    • - This restaurant has a cool ambiance and the food is delicious.
    • - این رستوران فضای عالی‌ای داره و غذاها خیلی خوشمزه است.
  • adjective informal
    حله، قبوله
    • - Sure, you can borrow my car. Just be careful with it, okay? Cool.
    • - حتماً، می‌تونی ماشینم رو قرض بگیری. فقط مواظبش باش، باشه؟ قبوله.
    • - Don't worry, I understand you're busy. We can reschedule for another time. Cool?
    • - نگران نباش، می‌فهمم سرت شلوغه. می‌تونیم برای زمان دیگری برنامه‌ریزی کنیم. حله؟
  • adjective
    رنگ آبی‌فام، سبزفام
    • - The ocean appeared cool.
    • - اقیانوس آبی‌فام ظاهر شد.
    • - He wore a cool, light jacket.
    • - ژاکت سبزفام سبکی به تن داشت.
  • adjective
    سرد، غیرصمیمانه، بی‌تفاوت، بی‌اعتنا
    • - a cool welcome
    • - خوشامد سرد
    • - I felt hurt by his cool behavior at the party.
    • - از رفتار غیرصمیمانه‌اش در مهمانی ناراحت شدم.
    • - He was cool toward my suggestion.
    • - نسبت به پیشنهاد من بی‌تفاوت بود.
  • noun singular
    خنکی (the cool)
    • - I love the cool of the morning.
    • - عاشق خنکی صبح هستم.
    • - We sought refuge in the cool of the forest, escaping the heat of the city.
    • - برای فرار از گرمای شهر به خنکی جنگل پناه بردیم.
    • - As night fell, the cool enveloped the city.
    • - با فرا رسیدن شب، خنکی شهر را فرا گرفت.
  • noun uncountable informal
    خونسردی
    • - Despite the chaos, she maintained her cool.
    • - علی‌رغم هرج‌ومرج، خونسردی‌اش را حفظ کرد.
    • - His cool was unmatched.
    • - خونسردی‌اش بی‌نظیر بود.
  • verb - intransitive verb - transitive
    خنک کردن، خنک شدن، کمی سرد کردن، کمی سرد شدن
    • - This machine cools the water.
    • - این دستگاه آب را خنک می‌کند.
    • - Don't forget to cool the drinks before the party starts.
    • - فراموش نکنید که نوشیدنی‌ها را قبل از شروع مهمانی کمی سرد کنید.
    • - In the middle of the autumn, the weather begins to cool.
    • - در میانه‌های پاییز (اواسط پاییز) هوا رو به سردی می‌رود.
  • verb - intransitive
    فروکش کردن (خشم و دوستی و غیره)
    • - when their tempers cool
    • - هنگامی که خشم آن‌ها فروکش کند
    • - After a while, their love for each other began to cool.
    • - پس از چندی عشق آن‌ها نسبت به هم فروکش کرد (رو به سردی نهاد).
  • verb - transitive
    فرونشاندن، آرام کردن
    • - I tried to cool the situation down by offering a compromise.
    • - سعی کردم با مدارا اوضاع را آرام کنم.
    • - She tried to cool her temper by taking deep breaths.
    • - سعی کرد با نفس‌های عمیق خشمش را فرو بنشاند.
  • verb - intransitive verb - transitive
    اقتصاد کاهش دادن، کاهش یافتن (قیمت و تقاضا و غیره)
    • - The business's sales cooled considerably during the winter months.
    • - فروش این کسب‌وکار در ماه‌های زمستان به میزان قابل توجهی کاهش یافت.
    • - The demand for luxury goods cooled as the economy entered a recession.
    • - با ورود اقتصاد به رکود، تقاضا برای کالاهای لوکس کاهش یافت.
    • - The government's new policies aim to cool inflation and stabilize prices.
    • - هدف سیاست‌های جدید دولت کاهش تورم و تثبیت قیمت‌ها است.
  • adjective informal
    شیرین، مک (برای تأکید بر مقدار پول یا مبلغ)
    • - He won a cool thousand dollars.
    • - او هزار دلار شیرین برنده شد.
    • - He's got a cool million dollars in the bank.
    • - یک میلیون دلار مک توی بانک داره.
  • adjective
    موسیقی ملایم
    • - The piano keys produced a cool sound.
    • - کلیدهای پیانو صدایی ملایم تولید می‌کردند.
    • - The guitar's strings produced a cool sound.
    • - سیم‌های گیتار صدای ملایمی تولید می‌کردند.
  • noun uncountable
    شیکی
    • - I envy her cool.
    • - به شیکی‌اش حسادت می‌کنم.
    • - She has an impeccable cool.
    • - شیکی بی‌عیب‌ونقصی دارد.
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد cool

  1. adjective cold, nippy
    Synonyms: air-conditioned, algid, arctic, biting, chill, chilled, chilling, chilly, coldish, frigid, frore, frosty, gelid, hawkish, nipping, refreshing, refrigerated, shivery, snappy, wintry
    Antonyms: hot, temperate, warm
  2. adjective calm, collected
    Synonyms: assured, composed, coolheaded, deliberate, detached, dispassionate, impassive, imperturbable, levelheaded, nonchalant, philosophical, phlegmatic, placid, quiet, relaxed, self-controlled, self-possessed, serene, stolid, together, tranquil, unagitated, unemotional, unexcited, unflappable, unruffled
    Antonyms: agitated, annoyed, excited, upset
  3. adjective aloof, disapproving
    Synonyms: annoyed, apathetic, distant, frigid, impertinent, impudent, incurious, indifferent, insolent, lukewarm, offended, offhand, offish, procacious, reserved, solitary, standoffish, unapproachable, uncommunicative, unenthusiastic, unfriendly, uninterested, unresponsive, unsociable, unwelcoming, withdrawn
    Antonyms: approving, friendly, kind, responsive, warm
  4. adjective excellent
    Synonyms: boss, dandy, divine, glorious, hunky-dory, keen, marvelous, neat, nifty, sensational, swell
    Antonyms: poor, square, uncool, unpopular
  5. verb chill
    Synonyms: abate, air-condition, air-cool, ally, calm, freeze, frost, infrigidate, lessen, lose heat, mitigate, moderate, reduce, refrigerate, temper
    Antonyms: heat, warm
  6. verb take a break; abate
    Synonyms: allay, assuage, calm, calm down, chill, compose, control, dampen, lessen, mitigate, moderate, quiet, reduce, rein, repress, restrain, simmer down, suppress, temper
    Antonyms: continue, go on, increase, step up

Phrasal verbs

  • cool down

    خنک شدن یا کردن

    آرام شدن

  • cool off

    سرد شدن (و به حرارت طبیعی یا معمولی خود رسیدن)

    بی‌علاقه شدن، اشتیاق خود را از دست دادن، آرام شدن

Idioms

  • cool it!

    خونسرد باش!، تندی نکن!، دست نگه دار!

  • lose one's cool

    خونسردی خود را از دست دادن، از جا در رفتن، برآشفتن

  • keep one's cool

    خونسردی خود را حفظ کردن، آرامش خود را از دست ندادن، آرامش خود را حفظ کردن

  • play it cool

    با خونسردی عمل کردن، دستپاچه یا آشفته نشدن

    خونسردانه عمل کردن

  • cool one's heels

    (عامیانه) برای مدت طولانی معطل کردن یا شدن

  • cool as a cucumber

    1- خونسرد، مسلط به خود، آرام و متین 2- خنک و راحت، دنج

لغات هم‌خانواده cool

ارجاع به لغت cool

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «cool» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۶ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/cool

لغات نزدیک cool

پیشنهاد بهبود معانی