با پر کردن فرم نظرسنجی، برنده‌ی ۶ ماه اشتراک حرفه‌ای به قید قرعه شوید. 🎉
افزایش قیمت بسته و اشتراک حرفه‌ای (تا ۱ فروردین ۱۴۰۳ با ۴۰٪ تخفیف خرید کنید)

Deliberate

dɪˈlɪbrət dɪˈlɪbrət dɪˈlɪbrət dɪˈlɪbrət
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    deliberated
  • شکل سوم:

    deliberated
  • سوم شخص مفرد:

    deliberates
  • وجه وصفی حال:

    deliberating
  • صفت تفضیلی:

    more deliberate
  • صفت عالی:

    most deliberate
  • adjective
    (عمل، دروغ، اهانت) عمدی، به‌ قصد، دانسته، تعمدا
    • - a deliberate lie
    • - دروغ عمدی
    • - His tardiness was deliberate.
    • - دیر آمدن او تعمدی بود.
  • adjective
    (تصمیم، سخن، رفتار) سنجیده، حساب‌شده، اندیشیده، شمرده، محتاطانه، باملاحظه
    • - with deliberate haste
    • - با شتاب حساب‌شده
    • - He took deliberate aim.
    • - او با دقت نشانه گرفت.
  • formal verb - intransitive
    اندیشیدن، فکر کردن، تأمل کردن
    • - The judge deliberated for two hours and then gave his verdict.
    • - قاضی دو ساعت تعمق کرد؛ سپس رأی خود را صادر کرد.
  • formal verb - intransitive
    شور کردن، مشورت کردن، رأی زدن
  • verb - transitive
    اندیشیدن درباره‌ی، فکر کردن روی، سنجیدن، سبک و سنگین کردن، تأمل کردن در، بررسی کردن
پیشنهاد و بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد deliberate

  1. adjective intentional
    Synonyms: advised, aforethought, calculated, careful, cautious, cold-blooded, conscious, considered, cut-and-dried, designed, designful, done on purpose, express, fixed, intended, judged, meticulous, planned, pondered, prearranged, predesigned, predeterminate, predetermined, premeditated, prepense, projected, provident, prudent, purposed, purposeful, purposive, reasoned, resolved, schemed, scrupulous, studied, studious, thoughtful, thought out, voluntary, wary, weighed, willful, with forethought, witting
    Antonyms: chance, indeterminate, unintentional, unmethodical, unsystematic, unwitting
  2. verb think about seriously; discuss
    Synonyms: argue, bat it around, cerebrate, chew over, cogitate, consider, consult, contemplate, debate, excogitate, hammer away at, judge, kick around, knock around, meditate, mull over, muse, ponder, pour it on, put on thinking cap, rack brains, reason, reflect, revolve, roll, ruminate, run up a flagpole, speculate, stew over, study, sweat over, talk over, turn over, weigh

ارجاع به لغت deliberate

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «deliberate» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۹ اسفند ۱۴۰۲، از https://fastdic.com/word/deliberate

لغات نزدیک deliberate

پیشنهاد و بهبود معانی