آیکن بنر

افزونه‌ی کروم فست‌دیکشنری به‌روزرسانی شد

افزونه‌ی فست‌دیکشنری به‌روزرسانی شد

تست کنید
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
    آخرین به‌روزرسانی: ۱۱ دی ۱۴۰۴

    Temper

    ˈtempər ˈtempə

    گذشته‌ی ساده:

    tempered

    شکل سوم:

    tempered

    سوم‌شخص مفرد:

    tempers

    وجه وصفی حال:

    tempering

    شکل جمع:

    tempers

    معنی temper | جمله با temper

    noun singular countable B2

    خشم، زودجوشی، تندخویی

    People avoid arguing with her because of her short temper.

    به‌دلیل زودجوشی‌اش، مردم از بحث کردن با او اجتناب می‌کنند.

    His temper often gets the better of him in stressful situations.

    در شرایط پراسترس، خشمش غالباً بر او چیره می‌شود.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    As the strike dragged on, tempers flared on both sides.

    همراه با ادامه‌ی اعتصاب، ناسازگاری طرفین اوج گرفت.

    He threw the book down and left the room in a temper.

    کتاب را انداخت و با غیظ از اتاق رفت.

    a man with a fiery temper

    مردی آتشی‌مزاج

    a display of temper

    بروز بدخلقی

    noun singular uncountable formal

    ادبی خلق، مزاج، حال روحی، طبع

    تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

    نرم افزار اندروید فست دیکشنری

    Traveling long hours in traffic tested everyone’s temper.

    سفر طولانی در ترافیک، خلق همه را تحت فشار قرار داد.

    He is known for his gentle temper and patience with others.

    او به طبع ملایم و صبرش نسبت به دیگران، شناخته شده است.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    His style suited the temper of the times.

    سبک او با ویژگی‌های زمانه جور در می‌آمد.

    a good-tempered child

    طفلی خوش‌خلق (خوش‌خو)

    a bad-tempered husband

    شوهر بدخلق (بدخو)

    a job that suited his temper

    شغلی که با منش او جور در می‌آمد

    the general temper of his views

    گرایش کلی افکار او

    verb - transitive formal

    تعدیل کردن، کاهش دادن، ملایم کردن، نرم کردن، کم کردن

    Temper your criticism with reason.

    انتقاد خود را با عقل تعدیل کن.

    Experience has tempered his expectations, making him more realistic.

    تجربه، انتظارات او را کم کرده و او را واقع‌بین‌تر ساخته است.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    We must temper justice with mercy.

    باید عدالت را با رحم و مروت توأم کنیم.

    verb - transitive

    آبدیده کردن (فلز)

    The bridge’s metal supports were tempered to withstand heavy loads.

    ستون‌های فلزی پل، آبدیده شدند تا بارهای سنگین را تحمل کنند.

    The blacksmith tempered the iron by heating it and then cooling it slowly.

    آهنگر، آهن را با حرارت دادن و سپس سرد کردن تدریجی آبدیده کرد.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    to temper steel by heating and sudden cooling

    سخت کردن پولاد با گرم کردن و ناگهان سرد نمودن

    tempered steel

    پولاد آبدیده (سخت)

    Hardship did not weaken but rather tempered their resolve.

    سختی‌ها نه‌تنها اراده‌ی آن‌ها را ضعیف نکرد؛ بلکه استوار هم کرد.

    verb - transitive

    تغییر ماهیت دادن، اصلاح کردن (با گرما یا فرآیند شیمیایی)

    Glass for smartphone screens is often tempered to prevent it from breaking easily.

    شیشه‌ی صفحه‌نمایش گوشی‌های هوشمند اغلب اصلاح می‌شوند تا از شکستن آسان جلوگیری شود.

    Tempering the clay before firing it ensures the pottery will be more durable.

    اصلاح خاک رس قبل‌از پخت، اطمینان می‌دهد که سفال مقاوم‌تر خواهد بود.

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    to temper paints with oil

    رنگها را با روغن آمیختن و به غلظت مطلوب رساندن

    to temper clay by moistening and kneading

    گل رس را با نم زدن و مالیدن به عمل آوردن

    to temper wine with water

    شراب را با آب آمیختن

    verb - transitive

    غذا و آشپزی تفت دادن، سرخ کردن ادویه (برای آزاد کردن طعم آن)

    link-banner

    لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی غذا و آشپزی

    مشاهده

    Tempering the spices at the end of cooking enhances the flavor of the dish.

    تفت دادن ادویه‌ها در پایان پخت، طعم غذا را تقویت می‌کند.

    Tempering cumin seeds in oil releases their full aroma.

    سرخ کردن دانه‌های زیره در روغن، عطر کامل آن‌ها را آزاد می‌کند.

    verb - transitive

    غذا و آشپزی حرارت دادن و سرد کردن شکلات (برای داشتن بافت صاف و درخشان)

    Improperly tempered chocolate can develop a dull, streaky surface.

    شکلاتی که درست حرارت ندیده باشد، ممکن است سطح مات و خط‌دار پیدا کند.

    Tempering chocolate ensures it will have a glossy finish.

    حرارت دادن و سرد کردن شکلات تضمین می‌کند که سطح آن براق باشد.

    پیشنهاد بهبود معانی

    انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد temper

    1. noun state of mind
      Synonyms:
      mood state frame of mind disposition attitude spirit temperament nature character feeling tone aura atmosphere climate outlook leaning tendency humor condition strain constitution posture orientation drift vein trend tenor property quality style scene mind soul way makeup thing type attribute complexion personality individuality individualism peculiarity timbre
    1. noun angriness; bad mood
      Synonyms:
      anger annoyance irritation rage fury resentment passion ire outburst fit bad humor ill-humor crossness impatience irritability grouchiness sullenness petulance tantrum dander heat miff tiff acerbity fretfulness surliness short fuse touchiness peevishness cantankerousness sensitivity excitability pugnacity hotheadedness huffiness sourness tartness tizzy snit slow burn tear wax stew
      Antonyms:
      happiness
    1. noun calmness
      Synonyms:
      calm composure self-control cool tranquility poise equanimity coolness moderation good humor
      Antonyms:
      upset wrath
    1. verb calm, moderate
      Synonyms:
      ease soothe relieve weaken alleviate lessen mitigate soften pacify curb restrain modulate tone down allay assuage dilute abate cool cool out chill out take the edge off take the sting out of take the bite out of adjust fine tune make reasonable soft-pedal admix revamp switch transmogrify monkey around with palliate
      Antonyms:
      aggravate excite agitate infuriate upset
    1. verb harden
      Synonyms:
      strengthen toughen stiffen set solidify cement steel bake dry chill toughen up anneal mold congeal indurate petrify starch braze
      Antonyms:
      soften bend flex

    Collocations

    control one's temper

    جلوی غیظ یا خشم خود را گرفتن، بدخلقی نکردن

    fit of temper

    خشم‌زدگی، غیظ ناگهانی

    fly into a temper

    از کوره در رفتن، ناگهان خشمگین شدن

    keep one's temper

    جلوی غیظ خود را گرفتن، بدخلقی نکردن

    fiery temper

    خلق و خوی آتشین / تند مزاج

    Collocations بیشتر

    keep your temper

    خونسردی خود را حفظ کردن / عصبانی نشدن

    lose your temper

    از کوره در رفتن، عصبانی شدن

    Idioms

    have a short temper

    زود خشم بودن، زود از جا در رفتن، بد خلق بودن

    lose one's temper

    از کوره در رفتن، ناگهان خشمگین شدن، متانت خود را از دست دادن

    سوال‌های رایج temper

    گذشته‌ی ساده temper چی میشه؟

    گذشته‌ی ساده temper در زبان انگلیسی tempered است.

    شکل سوم temper چی میشه؟

    شکل سوم temper در زبان انگلیسی tempered است.

    شکل جمع temper چی میشه؟

    شکل جمع temper در زبان انگلیسی tempers است.

    وجه وصفی حال temper چی میشه؟

    وجه وصفی حال temper در زبان انگلیسی tempering است.

    سوم‌شخص مفرد temper چی میشه؟

    سوم‌شخص مفرد temper در زبان انگلیسی tempers است.

    ارجاع به لغت temper

    از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

    شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

    کپی

    معنی لغت «temper» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۷ دی ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/temper

    لغات نزدیک temper

    • - tempe
    • - tempeh
    • - temper
    • - tempera
    • - temperable
    پیشنهاد بهبود معانی

    آخرین مطالب وبلاگ

    مشاهده‌ی همه
    تفاوت till و until چیست؟

    تفاوت till و until چیست؟

    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    لغات تصادفی

    اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

    ataraxia treatment birth mother raise raise a family because adoptive parent beat time beastie beanstalk give birth be due for something be nice to someone be expecting be wary of (something) حیرت متحیر بهتان جغور بغور بغ‌بغو باقلوا تنبان تبرئه شلغم آب‌وهوا ایروبیک ناجی زهر عامیانه مغلق
    بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
    فست دیکشنری
    فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

    فست دیکشنری
    دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
    مترجم‌ها
    ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
    ابزارها
    ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
    وبلاگ
    وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
    قوانین و ارتباط با ما
    پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
    فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
    فست دیکشنری در اینستاگرام
    فست دیکشنری در توییتر
    فست دیکشنری در تلگرام
    فست دیکشنری در یوتیوب
    فست دیکشنری در تیکتاک
    تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
    © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.