آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۲ آذر ۱۴۰۲

      Fit

      fɪt fɪt

      گذشته‌ی ساده:

      fit

      شکل سوم:

      fit

      سوم‌شخص مفرد:

      fits

      وجه وصفی حال:

      fitting

      شکل جمع:

      fits

      صفت تفضیلی:

      fitter

      صفت عالی:

      fittest

      معنی fit | جمله با fit

      adjective B1

      درخور، مناسب، شایسته،لایق، درست، صحیح، چسبنده، به اندازه، برازندگی

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی متوسط

      مشاهده

      at a fitting time

      در موقع مقتضی

      corn that is fit to store

      ذرتی که برای انبار کردن خوب است

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He keeps fit by swimming.

      او با شنا کردن خود را سالم نگه‌می‌دارد.

      fit for a king

      درخور یک پادشاه

      fit physically and mentally

      از نظر جسمی و روانی سالم

      verb - intransitive

      مناسب بودن، خوردن به، هم‌خوانی داشتن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      هوش مصنوعی فست دیکشنری

      behavior that doesn't fit a teacher

      رفتاری که درخور یک معلم نیست

      Choose a name that fits this product.

      اسمی انتخاب کن که به این محصول بخورد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      This color doesn't fit this room.

      این رنگ به این اتاق نمی‌خورد.

      That husband and wife fit each other.

      آن زن و شوهر با هم هم‌سازند.

      His coat fits well.

      کت او اندازه است.

      food fit to eat

      غذای قابل‌خوردن

      verb - transitive

      اندازه کردن، تناسب داشتن(اندازه/ شکل)، متناسب کردن، تطبیق کردن، مطابقت دادن، جا دادن

      to get the ship fit for sea

      کشتی را برای (رفتن به دریا) آماده کردن

      Let the punishment fit the crime.

      بگذارید تنبیه با جرم تناسب داشته باشد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      This radio doesn't fit into the box.

      این رادیو در جعبه جا نمی‌گیرد.

      These shoes do not fit.

      این کفش اندازه نیست.

      This film is not fit for children.

      این فیلم برای بچه‌ها مناسب نیست.

      His education fits him for the job.

      تحصیلاتش او را برای این کار واجد شرایط می‌کند.

      noun countable

      تناسب

      a tight fit

      لباس چسبان، لباس (یا اندازه‌ی) تنگ

      a good fit

      لباس اندازه، اندازه‌ی خوب

      noun countable

      قسمتی از شعر یا سرود، بند

      noun countable

      ضربت یا تأکید موسیقی

      noun countable

      بیهوشی، غش، حالت ناگهانی و زود گذر، حمله

      a fit of banking activities

      توفان فعالیت‌های بانکی

      a fit of anxiety

      غرق شدن در دلواپسی

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a fit of laughter

      شلیک خنده، از خنده بیخود شدن

      her fit of jealousy

      غلیان حسادت او

      He left the house in a fit of anger.

      خانه را در اوج خشم ترک کرد.

      She was seized with a fit.

      او دچار حمله شد.

      a fit of coughing

      سرفه‌های شدید و پشت سر هم (به‌سرفه‌افتادن)

      She was fit to scream.

      او در شرف شیون زدن بود.

      Finding out that her mother wasn't home, the child threw a fit.

      وقتی بچه فهمید که مادرش خانه نیست الم‌شنگه زیادی راه انداخت.

      to fit a key in a lock

      کلید را در داخل قفل قرار دادن (توی قفل کردن)

      to fit another passenger into a crowded bus

      یک مسافر دیگر را در اتوبوس شلوغ چپاندن

      to fit him for a new pair of shoes

      (پایش را) برای کفش نو اندازه گرفتن

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد fit

      1. adjective suitable, appropriate
        Synonyms:
        appropriate right proper fitting apt qualified adequate good enough convenient favorable beneficial desirable meet happy opportune expedient wise just fitted ready correct capable able competent practicable prepared advantageous seasonable likely due deserving becoming well-suited trained equitable tasteful seemly correspondent adapted apposite feasible felicitous rightful befitting comely timely conformable comme il faut equipped preferable worthy
        Antonyms:
        unsuitable inappropriate unfit incorrect inadequate unsuited unworthy
      1. adjective healthy, in good physical shape
        Synonyms:
        well sound in good condition fit as a fiddle able-bodied hale robust strong muscled strapping toned slim trim up to snuff wholesome wrapped tight competent
        Antonyms:
        weak poor inadequate
      1. noun seizure; sudden emotion
        Synonyms:
        attack outburst burst spasm spell turn stroke bout rage frenzy paroxysm convulsion outbreak rush access humor mood whim caprice torrent blow throe tantrum twitch jumps spate whimsy conniption epileptic attack
      1. verb belong, correspond
        Synonyms:
        relate correspond apply suit match agree conform go with harmonize answer go together become befit meet dovetail parallel tally interlock click consist set concur respond accord be in keeping be apt be apposite be comfortable be consonant have its place join
      1. verb equip
        Synonyms:
        provide prepare furnish fix outfit get make ready implement arm accommodate rig kit out make up accoutre
      1. verb adapt, change
        Synonyms:
        change adjust alter modify shape fashion suit arrange conform tailor place position dispose reconcile square quadrate tailor-make

      Idioms

      fit to be tied

      (عامیانه) بسیار عصبانی، دیوانه از شدت خشم

      fit as a fiddle

      صحیح و سالم. سرحال. سر و مر و گنده. سالم و سرحال

      see fit (to)

      صلاح دانستن، صواب دانستن

      by fits and starts

      دارای دوران فعالیت شدید و سپس دوران آرامش

      (با) فعالیت شدید و منقطع

      have a fit (or throw a fit)

      خیلی خشمگین شدن، اعراض کردن، (از شدت خشم و غیره) از خود بیخود شدن، بی‌تابی کردن

      لغات هم‌خانواده fit

      noun
      fit, fitting, fitness, fitter, misfit
      adjective
      fitted, fitting, fit
      verb - intransitive
      fit
      adverb
      fittingly

      سوال‌های رایج fit

      گذشته‌ی ساده fit چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده fit در زبان انگلیسی fit است.

      شکل سوم fit چی میشه؟

      شکل سوم fit در زبان انگلیسی fit است.

      شکل جمع fit چی میشه؟

      شکل جمع fit در زبان انگلیسی fits است.

      وجه وصفی حال fit چی میشه؟

      وجه وصفی حال fit در زبان انگلیسی fitting است.

      سوم‌شخص مفرد fit چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد fit در زبان انگلیسی fits است.

      صفت تفضیلی fit چی میشه؟

      صفت تفضیلی fit در زبان انگلیسی fitter است.

      صفت عالی fit چی میشه؟

      صفت عالی fit در زبان انگلیسی fittest است.

      ارجاع به لغت fit

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «fit» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۷ اسفند ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/fit

      لغات نزدیک fit

      • - fistulous
      • - fisure
      • - fit
      • - fit as a fiddle
      • - fit for purpose
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      hand come out variant crook excess biological equalizer Americano equation Hispanic admissible algonquian allethrin amputator anti-tourism دوره آموزشی دورهمی دوست داشتنی دوست قدیمی دوشیدن دکتر داروساز دیدن دیروقت دیشب دیوار ذوق کردن راست گفتن راه راکد رخت
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.