Represent

ˌreprɪˈzent ˌreprɪˈzent
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    represented
  • شکل سوم:

    represented
  • سوم‌شخص مفرد:

    represents
  • وجه وصفی حال:

    representing

معنی و نمونه‌جمله‌ها

verb - transitive C2
نشان دادن، نمایش دادن، نمایاندن، فهماندن، نمایندگی کردن، وانمود کردن، بیان کردن

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

فست دیکشنری در اینستاگرام
- In the movie, the priest is represented as an evil man.
- در این فیلم کشیش به عنوان یک مرد خبیث تجسم شده است.
- This painting represents a battlefield.
- این نقاشی یک رزمگاه را نشان می‌دهد.
- The dangers were represented as small.
- مخاطرات را کوچک جلوه داده بودند.
- Why do you represent the matter in this way?
- چرا قضیه را این‌گونه وصف می‌کنی؟
- He represented himself as a doctor.
- او خودش را به‌عنوان دکتر جا زد.
- The people represented their grievances to him.
- مردم شکایات خود را به او ابراز می‌کردند.
- representing sounds with letters
- نشان دادن اصوات با حروف
- "X" represents the unknown.
- ایکس نشان مجهول است.
- The cross represents Christianity.
- صلیب علامت مسیحیت است.
- John Donne's poetry represents a new style in English literature.
- اشعار جان‌دان نمایشگر یک سبک جدید در ادبیات انگلیس است.
- This new drug represents years of research.
- این داروی جدید نتیجه‌ی سال‌ها پژوهش است.
- At the wedding, the president was represented by his wife.
- به جای رئیس‌جمهور همسر او در مراسم ازدواج شرکت کرد.
- Hassan represents our company in London.
- حسن نماینده‌ی شرکت ما در لندن است.
- A cave represented home to them.
- برای آن‌ها غار به منزله‌ی خانه بود.
نمونه‌جمله‌های بیشتر
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد represent

  1. verb present image of; symbolize
    Synonyms:
    mean be show express embody personify represent equal copy reproduce exemplify typify imitate act as serve as stand for appear as act for enact perform play the part substitute factor betoken body epitomize equate assume the role of act in place of be agent for be proxy for speak for do business for sell for buy for hold office be attorney for produce stage put on act as broker steward impersonate exhibit
  1. verb depict, show
    Synonyms:
    show describe express portray illustrate sketch outline display render narrate relate designate suggest denote picture reproduce evoke exhibit interpret delineate draft realize mirror hint limn track enact run through run down body forth

لغات هم‌خانواده represent

  • verb - transitive
    represent

ارجاع به لغت represent

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «represent» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/represent

لغات نزدیک represent

پیشنهاد بهبود معانی