آیکن بنر

سطح‌بندی CEFR در فست دیکشنری

سطح‌بندی CEFR در فست دیکشنری

مشاهده
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
    آخرین به‌روزرسانی: ۱۳ آذر ۱۴۰۲

    Invest

    ɪnˈvest ɪnˈvest

    گذشته‌ی ساده:

    invested

    شکل سوم:

    invested

    سوم‌شخص مفرد:

    invests

    وجه وصفی حال:

    investing

    معنی invest | جمله با invest

    verb - transitive B2

    سرمایه‌گذاردن

    link-banner

    لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی پیشرفته

    مشاهده

    He invests his money in the steel industry.

    او پول خود را در صنایع فولاد سرمایه‌گذاری می‌کند.

    verb - transitive

    گذاردن، نهادن

    تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

    نرم افزار آی او اس فست دیکشنری

    His talent invests even the ordinary things of life with significance.

    قریحه‌ی او حتی چیزهای عادی زندگانی را دارای اهمیت می‌کند.

    verb - transitive

    خریدن، خرید کردن

    verb - transitive

    (طی مراسم) به شغل گماردن، منصوب کردن، اختیار دادن به

    He was invested by Queen Elizabeth.

    او توسط ملکه الیزابت به کار گمارده شد.

    verb - transitive

    (قدرت یا اختیار و غیره) اعطا کردن به

    Provincial life invested absolute power in the head of the family.

    زندگی در شهرستان‌ رئیس خانواده را دارای اختیارات تام می‌کرد.

    verb - transitive

    جامه پوشاندن، آراستن، ملبس کردن، مزین کردن، پوشاندن

    the raincoat with which he now invested his ample person

    کت بارانی که اکنون هیکل تنومند خود را به آن ملبس کرده بود

    Fog invests the city.

    مه شهر را فرا می‌گیرد.

    verb - transitive

    اعطا کردن، صرف کردن

    The constitution has invested the president with important political powers.

    قانون اساسی به رئیس‌جمهور اختیارات مهم سیاسی اعطا کرده است.

    I have invested a lot of time and effort in this dictionary.

    من کوشش و وقت زیادی را صرف نگارش این فرهنگ کرده‌ام.

    verb - intransitive

    سرمایه گذاری کردن

    How much have you invested in this venture?

    در این کار چقدر سرمایه‌گذاری کرده‌ای؟

    He has invested most of his savings in stocks.

    او بیشتر پس‌انداز خود را روی سهام سرمایه‌گذاری می‌کند.

    پیشنهاد بهبود معانی

    انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد invest

    1. verb contribute money to make money
      Synonyms:
      provide lend loan put in advance supply devote spend back stake entrust endow plunge sink imbue infuse buy into bankroll lay out salt away pick up the tab buy stock get into go in for plow back into put up dough
      Antonyms:
      take out divest
    1. verb give power or authority
      Synonyms:
      authorize empower sanction license endow vest establish install ordain charge induct inaugurate initiate adopt consecrate enthrone bestow endue honor instate
      Antonyms:
      take away divest

    لغات هم‌خانواده invest

    • noun
      investment, investor
    • verb - transitive
      invest

    سوال‌های رایج invest

    گذشته‌ی ساده invest چی میشه؟

    گذشته‌ی ساده invest در زبان انگلیسی invested است.

    شکل سوم invest چی میشه؟

    شکل سوم invest در زبان انگلیسی invested است.

    وجه وصفی حال invest چی میشه؟

    وجه وصفی حال invest در زبان انگلیسی investing است.

    سوم‌شخص مفرد invest چی میشه؟

    سوم‌شخص مفرد invest در زبان انگلیسی invests است.

    ارجاع به لغت invest

    از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

    شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

    کپی

    معنی لغت «invest» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۵ آذر ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/invest

    لغات نزدیک invest

    • - inverted mordent
    • - inverter
    • - invest
    • - invest in infrastructure
    • - invest in the long-term
    پیشنهاد بهبود معانی

    آخرین مطالب وبلاگ

    مشاهده‌ی همه
    لغات شب یلدا به انگلیسی

    لغات شب یلدا به انگلیسی

    اصطلاحات و لغات والیبالی در انگلیسی

    اصطلاحات و لغات والیبالی در انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بسکتبال به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بسکتبال به انگلیسی

    لغات تصادفی

    اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

    paddle tennis sphygmomanometer motor home newsletter invoice wetsuit three sheets to the wind job hunting apply alumna antibody food poisoning for example for real for sure جهت‌دهی آنفلوانزا ماهی هامور سپور ماهی کفشک ماهی باراکودا ماهی آمبرجک ماهی سرخ‌طبل ماهی لوتی قفس ابطال باطله باطل کردن بطالت واجد شرایط
    بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
    فست دیکشنری
    فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

    فست دیکشنری
    دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
    مترجم‌ها
    ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
    ابزارها
    ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن
    وبلاگ
    وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
    قوانین و ارتباط با ما
    پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
    فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
    فست دیکشنری در اینستاگرام
    فست دیکشنری در توییتر
    فست دیکشنری در تلگرام
    فست دیکشنری در یوتیوب
    فست دیکشنری در تیکتاک
    تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
    © 2007 - 2025 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.