با پر کردن فرم نظرسنجی، برنده‌ی ۶ ماه اشتراک حرفه‌ای به قید قرعه شوید. 🎉
افزایش قیمت بسته و اشتراک حرفه‌ای (تا ۱ فروردین ۱۴۰۳ با ۴۰٪ تخفیف خرید کنید)

Look

lʊk lʊk
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    looked
  • شکل سوم:

    looked
  • سوم شخص مفرد:

    looks
  • وجه وصفی حال:

    looking
  • countable noun
    ظاهر، صورت، جنبه، نظر، نگاه، قیافه، سیما، سر و وضع، پک و پوز
    • - a look of despair
    • - ظاهری یأس‌آمیز
    • - One can guess from the looks of it.
    • - از ظواهر امر می‌توان حدس زد.
    • - you stole my heart with one look ...
    • - با یک نگه دل از برم ربودی ....
    • - He has the look of beggars.
    • - او سر و وضع گداها را دارد.
    • - He darted a quick look at me.
    • - او نگاهی سریع به من افکند.
    • - a look at the country's economy
    • - نگاهی به وضع اقتصادی کشور
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • countable noun
    زیبا، وجاهت
    • - She has stunning looks.
    • - زیبایی خیره‌کننده‌ای دارد.
    • - She has both looks and youth.
    • - او هم زیبایی دارد هم جوانی.
  • verb - transitive
    توجه کردن، مراقب بودن
    • - We must look at this question again.
    • - باید دوباره به این سؤال توجه کنیم.
    • - He looked after his grandfather.
    • - او از پدربزرگ خود نگه‌داری می‌کرد.
    • - Look alive!
    • - مواظب باش!، بپا!
    • - Who'll look after the shop?
    • - دکان را کی خواهد پایید؟
  • verb - intransitive
    دیدن، نگاه کردن، نگریستن
    • - Look, he's coming!
    • - نگاه کن، داره میاد!
    • - They looked on him as a father.
    • - آن‌ها به چشم پدری به او نگاه می‌کردند.
    • - Look, this is my own book!
    • - ببین، این کتاب مال خودم است!
    • - He looked angrily at me.
    • - او با خشم به من نگاه کرد.
    • - They looked on her as their leader.
    • - آن‌ها به او به‌عنوان رهبر خودشان نگاه می‌کردند.
    • - If you look carefully, you will see it.
    • - اگر به دقت نگاه کنی، آن‌را خواهی دید.
    • - I will look what time the train starts.
    • - معلوم خواهم کرد(ببینم) قطار چه موقع حرکت می‌کند.
    • - Look before you jump!
    • - پیش از پریدن نگاه کن!
    • - I am looking at your picture.
    • - من دارم به عکس تو نگاه می‌کنم.
    • - They look out of the window.
    • - آن‌ها از پنجره به بیرون نگاه می‌کنند.
    • - I am looking forward to meeting you.
    • - مشتاق دیدار شما هستم.
    • - to look someone in the eyes
    • - به چشمان کسی نگریستن/ در چشم‌های کسی نگاه کردن
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • verb - transitive
    داشتن ظاهری مناسب یا مطابق با آن
    • - She looks her age.
    • - قیافه‌اش به سنش می‌خورد.
    • - How does this dress look on me?
    • - آیا این پیراهن به من می‌آید؟
  • verb - intransitive
    رو به طرفی داشتن یا بودن
    • - The room looks seaward.
    • - اتاق رو به دریا است.
    • - The building looks onto a park.
    • - روی ساختمان مشرف به پارک است.
  • verb - intransitive
    به نظر رسیدن، (پیش از مصدر) در صدد بودن
    • - It looks like rain.
    • - مثل اینکه می‌خواهد باران بیاید.
    • - Her room looks a mess.
    • - اتاق او خیلی ریخته واریخته است.
    • - It looks easy.
    • - آسان به نظر می‌رسد.
    • - He looks angry.
    • - او عصبانی می‌نماید./ عصبانی به‌نظر می‌رسد.
    • - He is looking to buy a new house.
    • - او درصدد خرید یک خانه‌ی جدید است.
    • - The two brothers look alike.
    • - دو برادر شبیه هم هستند.
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • verb - transitive
    ظاهر شدن
  • verb - transitive
    (از راه قیافه و ظاهر خود) نشان دادن، نمایاندن
    • - The future looks bright.
    • - آینده درخشان می‌نماید.
    • - to look one's disgust
    • - انزجار خود را نمایان کردن
  • verb - intransitive
    جستجو کردن
    • - Did you look under the table?
    • - زیر میز را نگاه کردی؟
  • verb - transitive
    انتظار داشتن
    • - They will be looking to reduce their expenditures.
    • - آنان در نظر دارند هزینه‌های خود را کاهش دهند.
    • - We all looked up to uncle Reza as a role model.
    • - ما همه دایی رضا را به‌عنوان سرمشق تکریم می‌کردیم.
    • - We must look into this problem.
    • - باید به این مسئله رسیدگی کنیم.
    • - I am looking for my glasses.
    • - دارم دنبال عینکم می‌گردم.
    • - I looked in on my mother.
    • - سری به مادرم زدم.
    • - The teacher does not look like himself today.
    • - معلم، امروز مثل همیشه‌اش نیست.
    • - He looked over the letter.
    • - او نامه را مطالعه کرد.
    • - He looks upon cooking as boring.
    • - او آشپزی را ملالت‌آور می‌داند.
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
پیشنهاد و بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد look

  1. noun visual examination
    Synonyms: attention, beholding, case, cast, contemplation, evil eye, eye, flash, gander, gaze, glance, glimpse, gun, inspection, introspection, keeping watch, leer, look-see, marking, noticing, observation, once-over, peek, reconnaissance, regard, regarding, review, scrutiny, sight, slant, speculation, squint, stare, surveillance, survey, swivel, view, viewing
    Antonyms: disregard, ignorance
  2. noun characteristic, stylish appearance
    Synonyms: air, aspect, bearing, cast, complexion, countenance, demeanor, effect, expression, face, fashion, guise, manner, mien, mug, physiognomy, presence, seeming, semblance, visage
  3. verb examine visually
    Synonyms: admire, attend, behold, beware, consider, contemplate, eye, feast one’s eyes, flash, focus, gape, gawk, gaze, get a load of, glance, glower, goggle, heed, inspect, mark, mind, note, notice, observe, ogle, peep, peer, pore over, read, regard, rubberneck, scan, scout, scrutinize, see, spot, spy, stare, study, survey, take a gander, take in the sights, tend, view, watch
    Antonyms: disregard, ignore, miss, overlook
  4. verb appear, seem to be
    Synonyms: display, evidence, exhibit, express, indicate, look like, make clear, manifest, present, resemble, show, sound, strike as
  5. verb expect, anticipate
    Synonyms: await, count on, divine, forecast, foretell, hope, hunt, reckon on, search, seek
  6. verb face
    Synonyms: front, front on, give onto, overlook
    Antonyms: avoid, dodge

Phrasal verbs

  • look after

    مراقبت کردن، پرستاری کردن، توجه کردن

  • look back

    به گذشته فکر کردن

  • look down on (or upon)

    پست‌تر از خود دانستن، تحقیر کردن، پست شمردن

  • look for

    دنبال گشتن، در جست‌وجو بودن

    منتظر ماندن

  • look forward to

    چشم انتظار بودن، با اشتیاق منتظر بودن

  • look in (on)

    ملاقات کوتاه کردن، (به کسی) سر زدن

  • look into

    وارسی کردن، با دقت بررسی کردن

  • look on

    مشاهده کردن، نظاره کردن

  • look out

    بیرون را نگاه کردن

    مواظب بودن، مراقب بودن

  • look out for

    مراقبت کردن

    گوش به زنگ بودن

  • look over

    بررسی کردن، برانداز کردن

  • look to

    مورد توجه قرار دادن

    متکی بودن به، متوسل شدن به

  • look up

    بهتر شدن، بهبود یافتن

    بهتر شدن، بهبود یافتن

    نگاه کردن به، جست‌وجو کردن در (کتاب لغت و غیره)، نگاه کردن، دنبال ... گشتن، پیدا کردن (در کتاب لغت و لیست و غیره)

    نگاه کردن به، جست‌وجو کردن در (کتاب لغت و غیره)، نگاه کردن، دنبال ... گشتن، پیدا کردن (در کتاب لغت و لیست و غیره)

    نگاه کردن به، جست‌وجو کردن در (کتاب لغت و غیره)، نگاه کردن، دنبال ... گشتن، پیدا کردن (در کتاب لغت و لیست و غیره)

    سر زدن

    سر زدن

    جست‌وجو (کتاب لغت و غیره)

  • look upon

    ملاحظه کردن، اعتنا کردن، نگریستن

    نگاه کردن، خیره شدن

  • look up to

    والا شمردن، با دیده‌ی تحسین نگریستن

Collocations

  • it looks like

    به‌نظر می‌رسد (که)، چنانکه گویی

Idioms

  • look alive (or sharp)

    (عامیانه) هشیار بودن، مراقب بودن، پاییدن (معمولاً به صورت امر)

  • look like oneself

    سالم بودن، مثل همیشه‌ی خود بودن

  • look up and down

    1- همه‌جا را گشتن 2- دقیقاً بررسی کردن، مورد آزمایش قرار دادن

ارجاع به لغت look

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «look» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۸ اسفند ۱۴۰۲، از https://fastdic.com/word/look

پیشنهاد و بهبود معانی