آیکن بنر

افزونه‌ی کروم فست‌دیکشنری به‌روزرسانی شد

افزونه‌ی فست‌دیکشنری به‌روزرسانی شد

تست کنید
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
    آخرین به‌روزرسانی: ۱۳ آذر ۱۴۰۲

    Sight

    saɪt saɪt

    گذشته‌ی ساده:

    sighted

    شکل سوم:

    sighted

    سوم‌شخص مفرد:

    sights

    وجه وصفی حال:

    sighting

    شکل جمع:

    sights

    معنی sight | جمله با sight

    noun countable B1

    بینایی، دید، نظر، منظره، دیدگاه

    link-banner

    لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی متوسط

    مشاهده

    Victory is in sight.

    پیروزی نزدیک است.

    love at first sight

    عشق با نگاه اول

    نمونه‌جمله‌های بیشتر

    a familiar sight

    منظره‌ی آشنا

    She always fainted at the sight of blood.

    او همیشه با دیدن خون غش می‌کرد.

    a sin in the sight of God

    گناه در نظر خداوند

    truth as it appeared to his inward sight

    واقعیتی که او باطناً درک می‌کرد

    eyesight

    دید چشم

    what a beautiful sight!

    چه نمای قشنگی!

    noun uncountable

    بینایی، قدرت دید

    تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

    همگام سازی در فست دیکشنری

    Bijhan lost his sight.

    بیژن بینایی خود را از دست داد.

    noun countable

    قیافه، چهره، جنبه

    I only know him by sight.

    فقط به‌ قیافه او را می‌شناسم.

    noun countable

    خیلی، یک دنیا، یک عالمه

    a sight better than his brother

    یک دنیا بهتر از برادرش

    verb - transitive

    دیدن، دید زدن، نشان کردن، بازرسی کردن، رؤیت کردن

    Yesterday, two whales were sighted on this coast.

    دیروز دو نهنگ در این ساحل دیده شد.

    to sight a star

    ستاره‌ای را رؤیت کردن

    adjective

    دیداری، نظری

    in order to build up the sight vocabulary of children

    برای تقویت واژگان نظری کودکان

    a sight translation of a text

    ترجمه‌ی نظری یک متن

    adjective

    تماشایی، افتضاح

    He had fallen into the gutter and his clothes were a sight.

    توی جوی افتاده بود و لباس هایش تماشایی شده بود.

    Without makeup, her face is a sight.

    بدون آرایش صورتش افتضاح است.

    پیشنهاد بهبود معانی

    انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد sight

    1. noun ability to perceive with eyes
      Synonyms:
      eyesight vision eye eyes seeing perception view visibility ken field of vision range of vision eyeshot apperception apprehension viewing appearance afterimage
      Antonyms:
      blindness
    1. noun spectacle
      Synonyms:
      show scene view display exhibition exhibit parade pageant vista point of interest outlook
    1. noun horrifying person or thing
      Synonyms:
      mess spectacle scarecrow fright monstrosity eyesore ogre slob tramp ogress blot
      Antonyms:
      beauty
    1. verb see
      Synonyms:
      observe view perceive spot witness discern distinguish make out behold
      Antonyms:
      be blind

    Collocations

    at first sight

    با اولین نگاه، در/ با نظر اول، با نخستین دیدار

    by sight

    نظراً، بارؤیت، قیافتاً

    catch sight of

    در یک نظر دیدن، ناگهان دیدن

    come into (or within) sight (of)

    وارد میدان دید (کسی) شدن، به نظر آمدن یا رسیدن

    in sight

    نزدیک، درمدنظر، آشکار

    Collocations بیشتر

    lose sight of

    فراموش کردن، از (هدف یا موضوع و غیره) پرت شدن

    out of sight of

    دور از دید، خارج از میدان دید، ناپیدا، درجای دوردست

    catch a sight of someone

    یک‌دفعه کسی را دیدن

    Idioms

    a sight for sore eyes

    (عامیانه) منظره یا شخص خوشایند، چشم روشن کن

    at (or on) sight

    1- به مجرد دیدن، فوراً 2- (بازرگانی) دیداری

    catch sight of

    1- دیدن، مشاهده کردن 2- متوجه شدن 3- در یک نظر زودگذر دیدن

    lose sight of

    1- گم کردن، دیگر ندیدن 2- فراموش کردن، فروگذار کردن، در نظر نگرفتن

    not by a long sight

    ابداً، اصلاً، به‌هیچ‌وجه

    Idioms بیشتر

    out of sight

    1- ناپیدا، ناپدید، خارج از میدان دید 2- دوردست، دورافتاده 3- (عامیانه - قیمت یا سطح زندگی و غیره) دست نیافتنی، خیلی بالا، سرسام آور 4- (عامیانه) عالی، معرکه

    out of sight, out of mind

    از دل برود هر آنکه از دیده برفت

    از دل برود هر آنچه از دیده رود

    set one's sights for something

    برای دستیابی به چیزی هدفگیری کردن

    sight unseen

    بدون دیدن ملک مورد معامله یا چیز مورد بحث

    لغات هم‌خانواده sight

    noun
    sight, insight, oversight, sighting
    adjective
    sighted, unsightly, sightless, insightful
    verb - transitive
    sight

    سوال‌های رایج sight

    گذشته‌ی ساده sight چی میشه؟

    گذشته‌ی ساده sight در زبان انگلیسی sighted است.

    شکل سوم sight چی میشه؟

    شکل سوم sight در زبان انگلیسی sighted است.

    شکل جمع sight چی میشه؟

    شکل جمع sight در زبان انگلیسی sights است.

    وجه وصفی حال sight چی میشه؟

    وجه وصفی حال sight در زبان انگلیسی sighting است.

    سوم‌شخص مفرد sight چی میشه؟

    سوم‌شخص مفرد sight در زبان انگلیسی sights است.

    ارجاع به لغت sight

    از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

    شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

    کپی

    معنی لغت «sight» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۷ دی ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/sight

    لغات نزدیک sight

    • - sigh
    • - sigh of relief
    • - sight
    • - sight check
    • - sight gag
    پیشنهاد بهبود معانی

    آخرین مطالب وبلاگ

    مشاهده‌ی همه
    تفاوت till و until چیست؟

    تفاوت till و until چیست؟

    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات تنیس به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

    لغات تصادفی

    اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

    ataraxia treatment birth mother raise raise a family because adoptive parent beat time beastie beanstalk give birth be due for something be nice to someone be expecting be wary of (something) حیرت متحیر بهتان جغور بغور بغ‌بغو باقلوا تنبان تبرئه شلغم آب‌وهوا ایروبیک ناجی زهر عامیانه مغلق
    بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
    فست دیکشنری
    فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

    فست دیکشنری
    دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
    مترجم‌ها
    ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
    ابزارها
    ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
    وبلاگ
    وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
    قوانین و ارتباط با ما
    پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
    فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
    فست دیکشنری در اینستاگرام
    فست دیکشنری در توییتر
    فست دیکشنری در تلگرام
    فست دیکشنری در یوتیوب
    فست دیکشنری در تیکتاک
    تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
    © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.