فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Flat

flæt flæt
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    flatted
  • شکل سوم:

    flatted
  • سوم شخص مفرد:

    flats
  • وجه وصفی حال:

    flatting
  • شکل جمع:

    flats
  • صفت تفضیلی:

    flatter
  • صفت عالی:

    flattest

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • adjective B1
    مسطح، هموار، پهن، صاف، تخت، هموار، یکدست، قسمت پهن، بدون پستی و بلندی، موازی با، هم‌سطح با، کم‌ارتفاع
    • - He threw a flat pass.
    • - او پاس کم‌ارتفاعی داد.
    • - flat roofs and shingled roofs
    • - بام هموار (مسطح) و بام شیروانی‌دار
    • - a flat surface
    • - سطح صاف
    • - He pushed the chairs flat against the wall.
    • - صندلی‌ها را چسبیده به دیوار قرار داد.
    • - He hit the horse on the rump with the flat of his sword.
    • - با پهنای شمشیرش به کپل اسب زد.
    • - the flat of the hand
    • - کف دست
    • - He lay flat on the table.
    • - تخت روی میز دراز شد.
    • - a flat drink
    • - مشروب گازرفته
    • - He stood with his back flat against the wall.
    • - او ایستاد، درحالی‌که پشتش بر دیوار بود.
    • - In this district the land is quite flat.
    • - زمین در این ناحیه کاملاً صاف است.
    • - a flat stone
    • - سنگ صاف (پهن و مسطح)
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • adjective
    (لاستیک اتومبیل و دوچرخه و غیره) کم باد، بی باد، پنچر
    • - On the road to Ghom, one of my tires went flat.
    • - در راه قم یکی از لاستیک‌هایم پنچر شد.
    • - a flat tire
    • - لاستیک پنچر
  • adjective
    (کفش) پاشنه کوتاه، بی پاشنه
    • - She bought a pair of flats.
    • - یک جفت کفش بی‌پاشنه خرید.
    • - flat shoes
    • - کفش (زنانه‌ی) بی‌پاشنه
  • adjective
    بی‌نمک، لوس، کسالت‌آور، ملال‌انگیز، ناگیرا، (نقاشی و هنر) بی‌ژرفا، بی‌سایه روشن، بی‌روح، مبهم، ناروشن، گنگ، نامشخص، (عکاسی و عکس) تار، ابرگرفته
    • - His stories are flat and lifeless.
    • - داستان‌های او کسل‌کننده و بی‌روح هستند.
    • - a flat photograph
    • - عکس تار
    • - flat paint
    • - رنگ مات
    • - a flat joke
    • - شوخی بی‌مزه
    • - a flat sound
    • - صدای مبهم
  • adjective
    قطعی، کامل، مثبت، بی‌چون‌و‌چرا، صریح، رک، صاف و پوست‌کنده، ثابت، بی‌تغییر، یکنواخت
    • - a flat rate
    • - نرخ ثابت
    • - a flat failure
    • - شکست بی‌چون‌وچرا
    • - a flat market
    • - بازار راکد
    • - a flat denial
    • - انکار محض
    • - He did the work in ten seconds flat.
    • - آن کار را درست در ده ثانیه انجام داد.
    • - He left his wife flat.
    • - یک دفعه زنش را ول کرد.
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • adverb
    به‌صورت محکم، کاملاً، بی‌رودربایستی
    • - She flatly rejected our proposal.
    • - بی‌رودربایستی پیشنهاد ما را رد کرد.
  • verb - transitive
    مسطح کردن
  • verb - intransitive
    (موسیقی) بمل کردن یا شدن
  • noun countable
    آپارتمان، قسمتی از یک عمارت
  • noun countable
    دشت، جلگه، سنگ صاف
    • - the California salt flats
    • - شوره‌زارهای کالیفرنیا
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد flat

  1. adjective level, smooth
    Synonyms: collapsed, complanate, decumbent, deflated, depressed, empty, even, extended, fallen, flush, horizontal, laid low, low, oblate, outstretched, pancake, planar, planate, plane, procumbent, prone, prostrate, punctured, reclining, recumbent, splay, spread out, supine, tabular, unbroken
    Antonyms: broken, elevated, raised, rough, rounded, rugged, uneven
  2. adjective dull, lackluster to the senses
    Synonyms: banal, blah, bland, blind, boring, colorless, dead, dim, drab, draggy, flavorless, ho hum, inane, innocuous, insipid, jejune, lead balloon, lifeless, matte, monotonous, muted, pointless, prosaic, prosy, sapless, spiritless, stale, tasteless, tedious, uninteresting, unpalatable, unsavory, unseasoned, vanilla, vapid, watery, weak, whitebread
    Antonyms: bubbly, effervescent, sharp
  3. adjective absolute, positive
    Synonyms: categorical, direct, downright, explicit, final, fixed, indubitable, out-and-out, peremptory, plain, straight, unconditional, unequivocal, unmistakable, unqualified, unquestionable
    Antonyms: indefinite
  4. noun apartment
    Synonyms: chambers, condo, co-op, crash pad, floor-through, go-down, joint, lodging, pad, railroad apartment, rental, room, rooms, suite, tenement, walk-up

Phrasal verbs

  • flat out

    با تمام سرعت، با سرعت هرچه تمام‌تر، با تمام قدرت، با تمام نیرو، با نهایت سعی و کوشش

    رک‌وپوست‌کنده، رک‌وراست، بی‌رودربایستی، بی‌پرده، آشکارا، علناً، صراحتاً

    محض، تمام‌عیار، به تمام معنا

Collocations

  • fall flat

    1- تخت افتادن، روی زمین پهن شدن 2- ناموفق شدن، به‌جایی نرسیدن

Idioms

  • fall flat

    1- تخت افتادن، روی زمین پهن شدن 2- ناموفق شدن، به‌جایی نرسیدن

  • flat out

    با تمام سرعت، با سرعت هرچه تمام‌تر، با تمام قدرت، با تمام نیرو، با نهایت سعی و کوشش

    رک‌وپوست‌کنده، رک‌وراست، بی‌رودربایستی، بی‌پرده، آشکارا، علناً، صراحتاً

  • flat broke

    (عامیانه) بی‌پول، مفلس، آس‌وپاس

لغات هم‌خانواده flat

ارجاع به لغت flat

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «flat» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۵ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/flat

لغات نزدیک flat

پیشنهاد بهبود معانی