آیکن بنر

تست رایگان تعیین سطح واژگان انگلیسی

تست رایگان تعیین سطح واژگان انگلیسی

شروع تست
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۳۱ تیر ۱۴۰۵

      Quick

      kwɪk kwɪk

      صفت تفضیلی:

      quicker

      صفت عالی:

      quickest

      معنی quick | جمله با quick

      adjective A2

      تند، سریع، زود، فوری

      CEFR
      سطح واقعی لغات انگلیسیت رو بدون! تست رایگان · ۳۰ سوال · نتیجه فوری
      شروع تست

      Planes are quicker than busses.

      هواپیما از اتوبوس تندتر است.

      a quick reply

      پاسخ فوری

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a quick walk

      پیاده‌روی تند

      a quick look

      نگاهی سریع

      Who swam the quickest?

      کی از همه تندتر شنا کرد؟

      adjective A1

      زرنگ، چابک، فرز، چالاک، چُست، جلد

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      هوش مصنوعی فست دیکشنری

      a quick worker

      کارگر فرز

      The quick fox jumped over the fence.

      روباه چابک از روی حصار پرید.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Be quick when you climb the ladder.

      هنگام بالا رفتن از نردبان چابک باش.

      The quick child caught the ball with one hand.

      کودک چالاک با یک دست توپ را گرفت.

      adjective B1

      باهوش، تیزهوش، زودفهم، زودآموز، زیرک، سریع‌الانتقال

      She's quick to learn new skills.

      او در یادگیری مهارت‌های جدید بسیار باهوش است.

      The student was quick on the uptake and finished the test early.

      آن دانش‌آموز زودآموز بود و زودتر از بقیه آزمون را تمام کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He's quick to understand complex problems.

      او در درک مسائل پیچیده زودفهم است.

      Her quick wits saved Akhtar's life.

      درایت زیرک او جان اختر را نجات داد.

      She has a quick mind.

      ذهن زیرکی دارد.

      exclamation

      ‫زود باش‬

      Quick — we need to get to the hospital!

      زود باش؛ باید خودمان را به بیمارستان برسانیم!

      Quick, hand me the first aid kit!

      زود باش، جعبه‌ی کمک‌های اولیه را بده!

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Be quick or we'll miss the train.

      زود باش وگرنه قطار را از دست می‌دهیم.

      adverb

      به‌سرعت، سریعاً، زود

      come here quick!

      زود بیا اینجا!

      The dog ran quick to catch the ball.

      سگ سریعاً دوید تا توپ را بگیرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Please come quick; the movie is about to start.

      لطفاً به‌سرعت بیا؛ فیلم دارد شروع می‌شود.

      noun uncountable

      کالبدشناسی گوشت زیر ناخن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کالبدشناسی

      مشاهده

      He cut his finger down to the quick.

      او انگشتش را تا گوشت زیر ناخن برید.

      Don't cut too close to the quick when polishing nails.

      هنگام سوهان زدن ناخن‌ها زیاد به گوشت زیر ناخن نزدیک نشو.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The nail separated from the quick after the injury.

      پس‌از آسیب، ناخن از گوشت زیر ناخن جدا شد.

      adjective

      شتاب‌زده

      He made a quick decision and later regretted it.

      او تصمیمی شتاب‌زده‌ای گرفت و بعداً از آن پشیمان شد.

      Her quick response caused more problems.

      واکنش شتاب‌زده‌ی او باعث مشکلات بیشتری شد.

      adjective

      تند (پیچ جاده و غیره)

      The road took a quick bend to the right.

      جاده یک پیچ تند به‌سمت راست داشت.

      The cyclist took a quick corner and accelerated.

      دوچرخه‌سوار از یک پیچ تند گذشت و سرعت گرفت.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a quick turn

      پیچ تند

      adjective

      زنده

      quick lime

      آهک زنده

      After the storm they found a quick bird among the wreckage.

      بعداز طوفان، میان بقایا یک پرنده‌ی زنده پیدا کردند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The surgeon was relieved to find the heart still quick.

      جراح با خوش‌حالی دید که قلب هنوز زنده است.

      adjective

      ‫درحال حرکت، درحال جابه‌جایی‬

      A quick boat sent waves across the lake.

      قایق ‫درحال حرکت موج‌هایی را در سراسر دریاچه پدید آورد.

      The quick crowd spilled into the plaza.

      جمعیت درحال جابه‌جایی وارد میدان شد.

      adjective

      قدیمی جاری، روان

      She stepped carefully across the quick water.

      او با احتیاط از روی آب جاری عبور کرد.

      A quick stream ran through the meadow.

      یک جوی روان از میان چمنزار جاری بود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Her quick responses in Arabic showed she understood the language well.

      پاسخ‌های روان او به عربی نشان داد که زبان را خوب می‌فهمد.

      adjective

      قدیمی زودخشم، آتشی، جوشی، پرشور

      She has a quick temper and argues fiercely.

      او زودخشم است و با عصبانیت بحث می‌کند.

      Her husband is very quick-tempered.

      شوهرش خیلی آتشی‌مزاج است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Don't provoke him—he's quick to flare up.

      او را تحریک نکن؛ او جوشی است.

      adjective

      قدیمی آبستن، حامله، باردار

      The midwife announced that the young woman was quick with child.

      قابله اعلام کرد که زن جوان آبستن است.

      In those days, a woman who became quick with child often returned to her parents' home.

      در آن روزها زنی که باردار می‌شد اغلب به خانه‌ی والدینش بازمی‌گشت.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He joked that his sister was quick with child and would need help around the house.

      او شوخی کرد که خواهرش باردار است و به کمک در خانه نیاز خواهد داشت.

      adjective

      تند، تندوتیز، قوی

      She has a quick sense of smell.

      حس بویایی او قوی است.

      He gave a quick response to the email.

      او پاسخ تندوتیزی به ایمیل داد.

      adjective

      ‫سوزاننده‬

      A quick pain shot through her chest.

      دردی سوزاننده از سینه‌اش گذشت.

      She felt a quick, burning sorrow that cut deep.

      او حزنی سوزاننده و عمیق احساس کرد.

      noun plural countable

      زنده، زندگان

      The quick must be given shelter in times of danger.

      در زمان خطر باید به زندگان پناه داده شود.

      Among the wounded, the quick tried to help each other.

      در میان مجروحان، زندگان سعی کردند به یکدیگر کمک کنند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      We should remember the quick, not only the dead.

      باید زندگان را به یاد داشته باشیم، نه فقط مرده‌ها.

      the quick and the dead

      زندگان و مردگان

      noun countable uncountable

      قلب، مرکز

      I was cut to the quick by the insult.

      آن توهین قلبم را جریحه‌دار کرد.

      He spoke to the quick of their fears.

      او به قلبِ ترس‌هایشان اشاره کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The argument reached the quick of the issue.

      مباحثه به قلبِ مسئله رسید.

      noun countable

      مدل، الگو

      The quick became the standard for future designs.

      آن مدل به استاندارد طرح‌های آینده تبدیل شد.

      Use the quick as a template when cutting the fabric.

      هنگام برش پارچه از آن الگو استفاده کن.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      They based the new product on the old quick.

      آن‌ها محصول جدید را براساس مدل قدیمی قرار دادند.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد quick

      1. adjective fast, speedy
        Synonyms:
        rapid speedy swift prompt express immediate brisk hasty hurried active flying fleet nimble energetic lively spirited agile expeditious accelerated instantaneous sprightly alert keen animated going headlong snappy move it on the double posthaste ASAP double time the lead out a move on pronto breakneck expeditive mercurial harefooted winged impetuous sudden brief abrupt curt perfunctory spry cursory
        Antonyms:
        slow lazy sluggish
      1. adjective smart
        Synonyms:
        intelligent clever bright sharp able capable adept astute wise discerning perceptive shrewd savvy keen adroit skillful competent effective quick-witted deft dexterous knowing active ready receptive quick on the uptake perspicacious on the ball all there prompt nimble-witted vigorous effectual canny quick on the trigger quick on the draw apt wired slick whiz sharp as a tack smart as a whip
        Antonyms:
        stupid ignorant uneducated slow

      Collocations

      quick glance

      نگاه سریع، نگاه گذرا

      quick answer

      جواب سریع

      have a quick snack

      یک میان وعده سریع خوردن

      quick look

      نگاه سریع

      quick lunch

      ناهار سریع

      Collocations بیشتر

      quick meal

      غذای فوری/غذای سرپایی/غذای سریع

      quick shower

      دوش سریع

      quick word

      صحبت کوتاه

      quick decision

      تصمیم سریع

      quick learner

      زودآموز / کسی که سریع یاد می گیرد

      quick sale

      فروش فوری، فروش سریع، فروش آنی

      Idioms

      be quick about it!

      زود بجنب!، تکون بخور!، زود باش!، معطلی نکن! لفتش نده!

      (be) quick off the mark

      به‌سرعت آغاز کردن، زود واکنش نشان‌دادن

      quick on the trigger

      (عامیانه) 1- تند دست در تیر‌اندازی 2- هشیار، فرز، تند‌کار، زرنگ، زبل

      quick (or slow) on the uptake

      (امریکا - عامیانه) دارای فهم سریع (یا آهسته)، تند (یا کند) ذهن

      make short (or quick) work of

      زود غائله را خواباندن، زود از شر چیزی خلاص شدن، زود خاتمه دادن، زود رسیدگی کردن

      سوال‌های رایج quick

      صفت تفضیلی quick چی میشه؟

      صفت تفضیلی quick در زبان انگلیسی quicker است.

      صفت عالی quick چی میشه؟

      صفت عالی quick در زبان انگلیسی quickest است.

      ارجاع به لغت quick

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «quick» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱ مرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/quick

      لغات نزدیک quick

      • - quiche
      • - quiche lorraine
      • - quick
      • - quick (or slow) on the uptake
      • - quick access
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت rug و carpet چیست؟

      تفاوت rug و carpet چیست؟

      تفاوت babe و baby چیست؟

      تفاوت babe و baby چیست؟

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      carver apostrophe spontaneous surreal jackass solar wind Quaalude commodore make history turkey personalize mess up mess-up specially axillary بسته شده بمبئی به ارث گذاشتن به امید به سمت به طور باور نکردنی به طور سمی به‌طریق اولی به کجا تشک کشتی گیری تهاتر تور پرنده گیری جامعیت جلوه جمع‌آوری
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز تست سطح زبان انگلیسی
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.