صفت تفضیلی:
quickerصفت عالی:
quickestتند، سریع، زود، فوری
Planes are quicker than busses.
هواپیما از اتوبوس تندتر است.
a quick reply
پاسخ فوری
a quick walk
پیادهروی تند
a quick look
نگاهی سریع
Who swam the quickest?
کی از همه تندتر شنا کرد؟
زرنگ، چابک، فرز، چالاک، چُست، جلد
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
a quick worker
کارگر فرز
The quick fox jumped over the fence.
روباه چابک از روی حصار پرید.
Be quick when you climb the ladder.
هنگام بالا رفتن از نردبان چابک باش.
The quick child caught the ball with one hand.
کودک چالاک با یک دست توپ را گرفت.
باهوش، تیزهوش، زودفهم، زودآموز، زیرک، سریعالانتقال
She's quick to learn new skills.
او در یادگیری مهارتهای جدید بسیار باهوش است.
The student was quick on the uptake and finished the test early.
آن دانشآموز زودآموز بود و زودتر از بقیه آزمون را تمام کرد.
He's quick to understand complex problems.
او در درک مسائل پیچیده زودفهم است.
Her quick wits saved Akhtar's life.
درایت زیرک او جان اختر را نجات داد.
She has a quick mind.
ذهن زیرکی دارد.
زود باش
Quick — we need to get to the hospital!
زود باش؛ باید خودمان را به بیمارستان برسانیم!
Quick, hand me the first aid kit!
زود باش، جعبهی کمکهای اولیه را بده!
Be quick or we'll miss the train.
زود باش وگرنه قطار را از دست میدهیم.
بهسرعت، سریعاً، زود
come here quick!
زود بیا اینجا!
The dog ran quick to catch the ball.
سگ سریعاً دوید تا توپ را بگیرد.
Please come quick; the movie is about to start.
لطفاً بهسرعت بیا؛ فیلم دارد شروع میشود.
کالبدشناسی گوشت زیر ناخن
لیست کامل لغات دستهبندی شدهی کالبدشناسی
He cut his finger down to the quick.
او انگشتش را تا گوشت زیر ناخن برید.
Don't cut too close to the quick when polishing nails.
هنگام سوهان زدن ناخنها زیاد به گوشت زیر ناخن نزدیک نشو.
The nail separated from the quick after the injury.
پساز آسیب، ناخن از گوشت زیر ناخن جدا شد.
شتابزده
He made a quick decision and later regretted it.
او تصمیمی شتابزدهای گرفت و بعداً از آن پشیمان شد.
Her quick response caused more problems.
واکنش شتابزدهی او باعث مشکلات بیشتری شد.
تند (پیچ جاده و غیره)
The road took a quick bend to the right.
جاده یک پیچ تند بهسمت راست داشت.
The cyclist took a quick corner and accelerated.
دوچرخهسوار از یک پیچ تند گذشت و سرعت گرفت.
a quick turn
پیچ تند
زنده
quick lime
آهک زنده
After the storm they found a quick bird among the wreckage.
بعداز طوفان، میان بقایا یک پرندهی زنده پیدا کردند.
The surgeon was relieved to find the heart still quick.
جراح با خوشحالی دید که قلب هنوز زنده است.
درحال حرکت، درحال جابهجایی
A quick boat sent waves across the lake.
قایق درحال حرکت موجهایی را در سراسر دریاچه پدید آورد.
The quick crowd spilled into the plaza.
جمعیت درحال جابهجایی وارد میدان شد.
قدیمی جاری، روان
She stepped carefully across the quick water.
او با احتیاط از روی آب جاری عبور کرد.
A quick stream ran through the meadow.
یک جوی روان از میان چمنزار جاری بود.
Her quick responses in Arabic showed she understood the language well.
پاسخهای روان او به عربی نشان داد که زبان را خوب میفهمد.
قدیمی زودخشم، آتشی، جوشی، پرشور
She has a quick temper and argues fiercely.
او زودخشم است و با عصبانیت بحث میکند.
Her husband is very quick-tempered.
شوهرش خیلی آتشیمزاج است.
Don't provoke him—he's quick to flare up.
او را تحریک نکن؛ او جوشی است.
قدیمی آبستن، حامله، باردار
The midwife announced that the young woman was quick with child.
قابله اعلام کرد که زن جوان آبستن است.
In those days, a woman who became quick with child often returned to her parents' home.
در آن روزها زنی که باردار میشد اغلب به خانهی والدینش بازمیگشت.
He joked that his sister was quick with child and would need help around the house.
او شوخی کرد که خواهرش باردار است و به کمک در خانه نیاز خواهد داشت.
تند، تندوتیز، قوی
She has a quick sense of smell.
حس بویایی او قوی است.
He gave a quick response to the email.
او پاسخ تندوتیزی به ایمیل داد.
سوزاننده
A quick pain shot through her chest.
دردی سوزاننده از سینهاش گذشت.
She felt a quick, burning sorrow that cut deep.
او حزنی سوزاننده و عمیق احساس کرد.
زنده، زندگان
The quick must be given shelter in times of danger.
در زمان خطر باید به زندگان پناه داده شود.
Among the wounded, the quick tried to help each other.
در میان مجروحان، زندگان سعی کردند به یکدیگر کمک کنند.
We should remember the quick, not only the dead.
باید زندگان را به یاد داشته باشیم، نه فقط مردهها.
the quick and the dead
زندگان و مردگان
قلب، مرکز
I was cut to the quick by the insult.
آن توهین قلبم را جریحهدار کرد.
He spoke to the quick of their fears.
او به قلبِ ترسهایشان اشاره کرد.
The argument reached the quick of the issue.
مباحثه به قلبِ مسئله رسید.
مدل، الگو
The quick became the standard for future designs.
آن مدل به استاندارد طرحهای آینده تبدیل شد.
Use the quick as a template when cutting the fabric.
هنگام برش پارچه از آن الگو استفاده کن.
They based the new product on the old quick.
آنها محصول جدید را براساس مدل قدیمی قرار دادند.
نگاه سریع، نگاه گذرا
جواب سریع
یک میان وعده سریع خوردن
نگاه سریع
ناهار سریع
غذای فوری/غذای سرپایی/غذای سریع
دوش سریع
صحبت کوتاه
تصمیم سریع
زودآموز / کسی که سریع یاد می گیرد
فروش فوری، فروش سریع، فروش آنی
زود بجنب!، تکون بخور!، زود باش!، معطلی نکن! لفتش نده!
بهسرعت آغاز کردن، زود واکنش نشاندادن
(عامیانه) 1- تند دست در تیراندازی 2- هشیار، فرز، تندکار، زرنگ، زبل
(امریکا - عامیانه) دارای فهم سریع (یا آهسته)، تند (یا کند) ذهن
زود غائله را خواباندن، زود از شر چیزی خلاص شدن، زود خاتمه دادن، زود رسیدگی کردن
صفت تفضیلی quick در زبان انگلیسی quicker است.
صفت عالی quick در زبان انگلیسی quickest است.
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «quick» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱ مرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/quick