Occupy

ˈɑːkjəpaɪ ˈɒkjəpaɪ
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    occupied
  • شکل سوم:

    occupied
  • سوم شخص مفرد:

    occupies
  • وجه وصفی حال:

    occupying

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • verb - transitive B2
    سرگرم کردن، مشغول داشتن، قرار داشتن
    • - problems that have occupied modern thinkers
    • - مسائلی که متفکران امروزی را مشغول داشته است
    • - I gave her extra work to occupy her.
    • - به او کار اضافه دادم تا سرش گرم شود.
    • - The contests occupy the first week of August.
    • - مسابقات هفته‌ی اول ماه اوت برگزار می‌شود.
  • verb - transitive
    اشغال کردن، تصرف کردن، به زور گرفتن
    • - The Germans occupied Paris.
    • - آلمان‌ها پاریس را اشغال کردند.
    • - The Russians occupied half of Iran.
    • - روس‌ها نیمی از ایران را اشغال کردند.
  • verb - transitive
    (در جایی) بودن، (وقت یا جا) گرفتن
    • - this old table occupies too much space
    • - این میز کهنه خیلی جا می‌گیرد (خیلی جاگیر است)
    • - The building occupies an attractive site along the coast.
    • - ساختمان در جای زیبایی در امتداد ساحل قرار دارد.
  • verb - transitive
    شاغل بودن، تصدی داشتن
    • - He has been occupying that position for many years.
    • - او سالهای سال است که آن مقام را به عهده دارد.
    • - Teachers occupied a position very like that of a father in our society.
    • - مقامی که معلم‌ها داشتند، خیلی شبیه مقام پدر در جامعه‌ی ما بود.
  • verb - transitive
    ساکن بودن، سکنی گزیدن، در زیستن
    • - He occupies a house which his grandfather built.
    • - او در خانه‌ای زندگی می‌کند که پدر‌بزرگش ساخت.
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد occupy

  1. verb be busy with
    Synonyms: absorb, amuse, attend, be active with, be concerned with, busy, divert, employ, engage, engross, entertain, fill, hold attention, immerse, interest, involve, keep busy, monopolize, preoccupy, soak, take up, tie up, utilize
    Antonyms: be inactive, be lazy, idle
  2. verb reside; use
    Synonyms: be established, be in command, be in residence, cover, dwell, ensconce, establish, fill, hold, inhabit, involve, keep, live in, maintain, own, people, permeate, pervade, populate, possess, remain, sit, stay, take up, tenant, utilize
    Antonyms: not use
  3. verb seize, take over
    Synonyms: capture, conquer, garrison, hold, invade, keep, obtain, overrun, take possession
    Antonyms: surrender, yield

لغات هم‌خانواده occupy

ارجاع به لغت occupy

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «occupy» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲ تیر ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/occupy

لغات نزدیک occupy

پیشنهاد بهبود معانی