آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۹ بهمن ۱۴۰۴

      Edge

      edʒ edʒ

      گذشته‌ی ساده:

      edged

      شکل سوم:

      edged

      سوم‌شخص مفرد:

      edges

      وجه وصفی حال:

      edging

      شکل جمع:

      edges

      معنی edge | جمله با edge

      noun countable B1

      لبه، کنار، نبش، کناره

      He was standing on the edge of the precipice.

      او لبه‌ی پرتگاه ایستاده بود.

      The paper was yellow at the edges.

      حاشیه‌های (صفحه‌ی) کاغذ زرد شده بود.

      noun countable B1

      کنار، کناره، لب

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      همگام سازی در فست دیکشنری

      The children were playing at the water's edge.

      بچه‌ها کنار آب‌ بازی می‌کردند.

      The cat tiptoed along the edge of the table.

      گربه با نوک پنجه در امتداد کناره‌ی میز راه رفت.

      noun countable B2

      لبه (تیغ و چاقو و غیره)

      The blade's edge gleamed in the sunlight.

      لبه‌ی تیغ زیر نور خورشید برق می‌زد.

      Be careful not to touch the sharp edge.

      مراقب باشید که لبه‌ی تیز را لمس نکنید.

      noun countable

      مجازی لبه، مرز، آستانه، (در) شرف

      The world was driven to the edge of war.

      دنیا به آستانه‌ی جنگ کشانده شده بود.

      The economy is teetering on the edge of a recession.

      اقتصاد در لبه‌ی رکود است.

      noun singular C2

      امتیاز، برتری، مزیت

      His language skills gave him the edge over other candidates during the job interview.

      مهارت‌های زبانی او در طول مصاحبه‌ی شغلی باعث امتیاز او نسبت به سایر کاندیداها شد.

      The company's innovative technology gave them the edge over their competitors.

      فناوری نوآورانه‌ی این شرکت به آن‌ها نسبت به رقبای خود برتری داد.

      noun uncountable

      تندوتیزی (خشم اندک اما قابل توجه در صدای کسی)

      I could hear the edge in her voice as she sternly reprimanded her children.

      می‌توانستم تندوتیزی صدای او را بشنوم وقتی که فرزندانش را به‌شدت سرزنش می‌کرد.

      The edge to her tone made me feel uneasy.

      تندوتیزی لحنش باعث شد بی‌آرام شوم.

      noun countable

      ورزش ضربه با لبه (اشاره به ضربه به توپ با لبه‌ی چوب در کریکت)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ورزش

      مشاهده

      The inside edge saved the batsman from being bowled out.

      ضربه با لبه‌ی داخلی ضربه‌زننده را از حذف شدن نجات داد.

      The outside edge sent the ball flying towards the boundary.

      ضربه با لبه‌ی بیرونی، توپ را به‌سمت خارج از محدوده فرستاد.

      verb - transitive

      یواش‌یواش حرکت دادن، یواش‌یواش پیش بردن، کم‌کم جلو بردن (کسی یا چیزی)

      They carefully edged the furniture across the room.

      آن‌ها با احتیاط اثاثیه را در اتاق کم‌کم حرکت دادند.

      The workers edged the heavy machinery.

      کارگران ماشین‌آلات سنگین را یواش‌یواش پیش بردند.

      verb - intransitive

      کم‌کم پیش رفتن، کم‌کم جلو رفتن، به‌آهستگی حرکت کردن، با تأنی رفتن

      She edged her way to the window.

      با تأنی به طرف در رفت.

      The car edged forward in the traffic jam.

      ماشین در راه‌بندان کم‌کم جلو رفت.

      verb - transitive

      شکست دادن (با اختلاف کم) (اغلب با out می‌آید)

      He edged out his opponent six to five.

      رقیب را شش به پنج شکست داد.

      The swimmer edged out his competitor.

      این شناگر رقیبش را شکست داد.

      verb - transitive

      ورزش با لبه به ... ضربه زدن، ... را با لبه زدن (توپ) (با چوب) (در بازی کریکت)

      She expertly edged the ball.

      توپ را ماهرانه با لبه زد.

      The batsman tried to edge the ball.

      ضربه‌زننده سعی کرد با لبه به توپ ضربه بزند.

      verb - transitive

      ورزش یک‌وری کردن (اسکی)

      He edged his skis to slow down before the jump.

      پیش از پرش، اسکی‌هایش را یک‌وری کرد تا سرعتش را کم کند.

      I need to edge my skis to make a controlled stop.

      برای توقف کنترل‌شده باید اسکی‌هایم را یک‌وری کنم.

      noun

      تیزی، برندگی

      The sickle has no edge.

      داس تیز نیست.

      This knife has no edge.

      این چاق تیزی‌ای ندارد.

      noun

      اثربخشی

      The blunted edge of the legislation resulted in an increase in illegal activities.

      اثربخشی ضعیف این قانون منجر به افزایش فعالیت‌های غیرقانونی شد.

      The lawmakers failed to consider the blunted edge of the legislation.

      قانون‌گذاران نتوانستند اثربخشی ضعیف این قانون را در نظر بگیرند.

      noun

      تب‌وتاب، شورواشتیاق

      The old man has lost his edge.

      پیرمرد تب‌وتاب خود را از دست داده است.

      The dancer's edge was impressive.

      شورواشتیاق این رقصنده چشمگیر بود.

      noun

      نافذ بودن

      The speaker's argument lacked an edge, failing to convince the audience.

      استدلال سخنران نافذ نبود و نتوانست مخاطبان را متقاعد کند.

      Your argument lacked an age.

      استدلالت نافذ نبود.

      noun

      هندسه یال

      The edge of the pyramid was perfectly sharp.

      یال هرم کاملاً تیز بود.

      The edge of the pyramid cast a long shadow on the ground below.

      یال هرم سایه‌ی بلندی روی زمین زیر آن انداخت.

      noun plural

      نازک‌موی جلویی (موهای نازک کوتاهی که در امتداد خط موی فرد رشد می‌کنند)

      She decided to grow out her edges

      تصمیم گرفت نازک‌موی جلویی‌اش رشد کند.

      I need to touch up my edges with some gel before going out.

      باید قبل از بیرون رفتن با مقداری ژل، دستی به سر و روی نازک‌موی جلویی‌ام بکشم.

      verb - transitive

      لبه‌دار کردن

      He used a file to edge the metal piece.

      از سوهان برای لبه‌دار کردن این قطعه‌ی فلزی استفاده کرد.

      The artist carefully edged the pencil.

      هنرمند با دقت مداد را لبه‌دار (تیز) کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a sharp-edged knife

      چاقوی (لبه) تیز

      verb - transitive

      حاشیه‌دار کردن، حاشیه دادن، حاشیه گذاشتن برای، در حاشیه‌ی ... قرار داشتن

      She edged the curtain with lace.

      او به پرده حاشیه‌ی توری زد.

      A road edged with grass.

      جاده‌ای که حاشیه‌ی آن چمن‌کاری شده است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The tennis court was edged with grass.

      اطراف زمین تنیس چمن کاشته بودند.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد edge

      1. noun border, outline
        Synonyms:
        line margin boundary rim outline end limit brim side lip frame fringe extremity contour perimeter periphery frontier verge skirt hem tip point ring mouth threshold peak curb strand term brink corner ledge split limb outskirt molding shore trimming bend berm hook butt crook
        Antonyms:
        middle center inside interior surface
      1. noun advantage
        Synonyms:
        lead head start upper hand superiority dominance vantage ascendancy draw start allowance handicap odds bulge
        Antonyms:
        disadvantage block
      1. verb border, trim
        Synonyms:
        surround outline shape fringe decorate rim hem margin skirt bind bound verge
        Antonyms:
        center
      1. verb defeat narrowly
        Synonyms:
        slip by slip past squeeze by squeeze past steal nose out inch creep sidle worm ease infiltrate
        Antonyms:
        lose wallop
      1. verb sharpen
        Synonyms:
        hone whet grind file polish strop
        Antonyms:
        dull blunt thicken

      Phrasal verbs

      edge away from (or toward)

      با تأنی (از چیز یا شخصی) دور شدن (یا نزدیک شدن)

      edge out

      چیرگی و پیروزی بر چیزی/کسی با اختلاف اندک و به‌زور

      (معمولاً بدون رضایت از موقعیت شغلی و مکانی) کنار گذاشته شدن

      Collocations

      be edged with (something)

      در حاشیه‌ی (چیزی) قرار داشتن، احاطه شدن

      set one's teeth on edge

      1- دندان‌های کسی را کند کردن

      bevelled edge

      لبه‌ی شیب‌دار، لبه‌ی پخ، لبه‌ی پخ‌دار

      on the edge of a precipice

      در لبه‌ی پرتگاه، (مجازی) در وضع خطرناک

      Idioms

      have an edge on (or over) someone (or something)

      بر کسی (یا چیزی) مزیت داشتن

      have edge

      اثر شدید داشتن

      on edge

      1- عصبی، ناراحت و دلخور، رنجیده 2- مشتاق، خواهان، بی‌تاب و بی‌قرار

      set one's teeth on edge

      1- (در اثر خوردن چیز ترش و غیره) دندان را کند کردن، کند شدن دندان 2- به حالت چندش درآوردن (مثلا با کشیدن ناخن روی تخته‌سیاه) 3- برانگیختن، ناراحت کردن، آزردن

      2- (بسیار) ناراحت کردن، رنجه داشتن

      take the edge off

      از شدت چیزی کاستن، ملایم کردن

      Idioms بیشتر

      on the ragged edge

      در شرف از دست دادن مشاعر یا خودداری یا شکیبایی و غیره

      سوال‌های رایج edge

      گذشته‌ی ساده edge چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده edge در زبان انگلیسی edged است.

      شکل سوم edge چی میشه؟

      شکل سوم edge در زبان انگلیسی edged است.

      شکل جمع edge چی میشه؟

      شکل جمع edge در زبان انگلیسی edges است.

      وجه وصفی حال edge چی میشه؟

      وجه وصفی حال edge در زبان انگلیسی edging است.

      سوم‌شخص مفرد edge چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد edge در زبان انگلیسی edges است.

      ارجاع به لغت edge

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «edge» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/edge

      لغات نزدیک edge

      • - edentulous
      • - edgar
      • - edge
      • - edge away from (or toward)
      • - edge coated
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      live up lmk long-range lots lounger lovey lubricant lucre IYKYK everybody exactly excellence excellent excitatory existing پیش‌بند پیوستن تکرار عالما عامدا عشره جک موتورسیکلت حرمت حیرت‌زده حقه زدن خدایا خصیصه کاخ دانمارکی دانه
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.