Brim معنی

  • Noun Adverb
    لبه، کنار، حاشیه، پرکردن
    • - The glass was filled to the brim.
    • - لیوان لبالب بود.
    • - her lipstick on the brim of the cup
    • - جای ماتیک او بر لبه‌ی فنجان
    • - the brim of a hat
    • - لبه‌ی کلاه، سایبان کلاه
    • - Her eyes were brimming with tears.
    • - چشمانش از اشک لبریز شده بود.
    • - The students were brimming with affection.
    • - شاگردان سرشار از محبت بودند.
    • - a head brimming with questions
    • - سری مملو از پرسش
    • - The child poured milk into his glass until it started brimming over onto the carpet.
    • - کودک آن‌قدر شیر توی لیوان خود ریخت تا اینکه شروع کرد به سر رفتن و ریختن روی فرش.
    • - brimming with affection, Ghodsi ran towards her mother...
    • - قدسی در حالی که سرشار از محبت بود به سوی مادرش دوید.
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
آخرین به‌روزرسانی:
  • فونتیک آمریکایی

    brɪm
  • فونتیک بریتانیایی

    brɪm

مترادف و متضاد brim

Phrasal verbs