فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Full

fʊl fʊl
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • صفت تفضیلی:

    fuller
  • صفت عالی:

    fullest

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • adjective A2
    پر، مملو، تمام، کامل
  • adjective
    انباشته، لبریز، آکنده
    • - full professor
    • - استاد (تمام)
    • - He wanted to enjoy life to the full.
    • - او می‌خواست از زندگی حداکثر لذت را ببرد.
    • - He drank his full.
    • - تا می‌توانست نوشید.
    • - I paid back my debts in full.
    • - قرض‌های خود را به‌طورکامل بازپرداخت کردم.
    • - I know full well what you want.
    • - خوب می‌دانم چه می‌خواهی.
    • - He hit me full in the face.
    • - حسابی زد تو صورتم.
    • - a full-grown boy
    • - پسری که به حداکثر رشد خود رسیده است
    • - a full skirt
    • - دامن پرچین، دامن کلوش
    • - a full face
    • - صورت گرد و گوشتالو
    • - full brothers
    • - برادران تنی
    • - a full moon
    • - ماه شب چهارده، ماه کامل
    • - a full glass
    • - یک لیوان پر
    • - full colonel
    • - سرهنگ تمام
    • - a full dozen
    • - دو جین تمام
    • - The lake is full of fish.
    • - دریاچه پر از ماهی است.
    • - full information
    • - اطلاعات تمام و کمال
    • - a full load
    • - بک‌بار کامل
    • - She seems full of my company.
    • - به‌نظرمی‌رسد که از مصاحبت من سیر شده‌است.
    • - I am full.
    • - من سیرم.
    • - with a heart full of sorrow
    • - با قلبی آکنده از اندوه
    • - The bus is full.
    • - اتوبوس پر است.
    • - The room is full of students.
    • - اتاق پر از دانشجوست.
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • adjective
    (در بازی پوکر) فول
  • adjective
    بالغ، رسیده
  • adjective
    پری، سیری
  • adjective
    کامل (مثل قرص ماه)
  • adjective
    تنی، گوشتالو، تپل، گرد و قلمبه، پر گوشت
  • verb - intransitive
    پرشدن
  • verb - transitive
    پرکردن
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد full

  1. adjective brimming, filled
    Synonyms: abounding, abundant, adequate, awash, big, bounteous, brimful, burdened, bursting, chockablock, chock-full, competent, complete, crammed, crowded, entire, extravagant, glutted, gorged, imbued, impregnated, intact, jammed, jammed full, jam-packed, laden, lavish, loaded, overflowing, packed, packed like sardines, padded, plenteous, plentiful, plethoric, profuse, replete, running over, sated, satiated, satisfied, saturated, stocked, stuffed, sufficient, suffused, surfeited, teeming, voluminous, weighted
    Antonyms: empty, incomplete, void
  2. adjective thorough
    Synonyms: absolute, abundant, adequate, all-inclusive, ample, blow-by-blow, broad, choate, circumstantial, clocklike, complete, comprehensive, copious, detailed, entire, exhaustive, extensive, generous, integral, itemized, maximum, minute, particular, particularized, perfect, plenary, plenteous, plentiful, unabridged, unlimited, whole
    Antonyms: incomplete
  3. adjective deep in sound
    Synonyms: clear, distinct, loud, resonant, rich, rounded, throaty
  4. adjective satiated in hunger
    Synonyms: glutted, gorged, jaded, lousy with, sated, satiate, stuffed, surfeited, up to here
    Antonyms: empty, hungry, needy, starved, unsatisfied

Collocations

  • at the full

    در حد کمال، سرشار

  • in full

    1- به‌طورکامل (و خلاصه‌نشده)، تمام و کمال، بدون حذف و زدگی، مشروح 2- به مبلغ کامل، به میزان تمام

  • to the full

    کاملاً، به حد اکثر، درست‌وحسابی، تا بیشینه

Idioms

  • one's full

    تاآنجایی‌که (کسی) بخواهد، به میزان دل‌خواه، کام‌دل (کسی)

ارجاع به لغت full

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «full» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۵ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/full

لغات نزدیک full

پیشنهاد بهبود معانی