Center معنی

  • Noun Adverb
    میان، مرکز، وسط و نقطه مرکزی، در مرکز قرار گرفتن، تمرکز یافتن
  • Noun Adverb
    مرکز
    • - the center of a circle
    • - مرکز دایره
    • - Paris is a fashion center.
    • - پاریس مرکز مد است.
    • - everybody's center of attraction
    • - کانون توجه همگان
    • - center of affection
    • - کانون محبت
    • - center of gravity
    • - مرکز ثقل، گرانیگاه
    • - a shopping center
    • - بازار، مجتمع مغازه‌ها، مرکز خرید
    • - a sport center
    • - مجتمع ورزشی
    • - gustatory center
    • - مرکز چشایی، مرکز اعصاب چشایی
    • - nerve center
    • - مرکز عصبی
    • - to center a picture on the wall
    • - عکس را در وسط دیوار نصب کردن
    • - Most of the activities centered around sports.
    • - بیشتر فعالیت‌ها مربوط به ورزش بود.
    • - Their criticisms centered on foreign affairs.
    • - انتقادات آن‌ها مربوط به امور خارجه بود.
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
آخرین به‌روزرسانی:
  • فونتیک آمریکایی

    ˈsent̬ər
  • فونتیک بریتانیایی

    ˈsentə

مترادف و متضاد center

Phrasal verbs