آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۲ اردیبهشت ۱۴۰۴

      Seat

      siːt siːt

      گذشته‌ی ساده:

      seated

      شکل سوم:

      seated

      سوم‌شخص مفرد:

      seats

      وجه وصفی حال:

      seating

      شکل جمع:

      seats

      معنی seat | جمله با seat

      noun countable A2

      جای نشستن، صندلی (در قطار و هواپیما و غیره)

      seat, جای نشستن، صندلی (در قطار و هواپیما و غیره)
      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی مقدماتی

      مشاهده

      a comfortable seat

      یک صندلی راحت

      The seat on the bus was uncomfortable.

      جای نشستن در اتوبوس راحت نبود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      the back seat of a car

      صندلی عقب اتومبیل

      noun countable

      ته (صندلی)، خشتک (شلوار) (معمولاً به‌صورت مفرد می‌آید)

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      فست دیکشنری در ایکس

      the seat of the chair

      ته صندلی

      The seat of his pants is torn.

      خشتک شلوارش پاره شده است.

      noun countable

      کالبدشناسی نشیمنگاه

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کالبدشناسی

      مشاهده

      She felt a sharp pain in her seat from sitting for too long.

      به دلیل نشستن طولانی‌مدت درد شدیدی در نشیمنگاه خود احساس کرد.

      I should probably stand up, my seat is starting to get numb.

      احتمالاً باید بلند شوم، نشیمنگاه من شروع به بی حس شدن کرده است.

      noun countable C2

      کرسی، جایگاه

      She fought hard to win a seat on the city council.

      او برای به دست آوردن کرسی در شورای شهر سخت مبارزه کرد.

      The mayor's seat was contested in the election.

      بر سر جایگاه شهردار رقابت برقرار بود.

      noun countable

      (انگلیسی هندی) جایگاه، صندلی (در اداره و دفتر)

      I prefer to have a seat near the door.

      .ترجیح می‌دهم صندلی‌ای نزدیک در داشته باشم

      The new intern was assigned a seat next to the window.

      به کارآموز جدید جایگاه کنار پنجره اختصاص یافت.

      noun countable

      مرکز، مقر، کانون، پایگاه

      a major seat of learning

      یک مرکز عمده‌ی علم و آموزش

      Storm Lake is a country seat.

      شهر استورم لیک مرکز شهرستان است.

      noun countable

      ورزش حالت نشستن (سوارکار) (معمولاً به‌صورت مفرد می‌آید)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ورزش

      مشاهده

      The rider's seat was good.

      حالت نشستن سوارکار خوب بود.

      The control of the horse depends on having a good seat.

      کنترل اسب به حالت نشستن خوب بستگی دارد.

      verb - transitive C2

      جا داشتن، گنجایش داشتن (ساختمان و اتاق و میز و وسیله‌ی نقلیه و غیره)

      The theater can seat 200 audience members for the performance.

      این سالن تئاتر می‌تواند برای دویست تماشاگر جا داشته باشد.

      The auditorium can seat up to 500 people for the concert.

      این سالن تا پانصد نفر برای کنسرت گنجایش دارد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a hall that seats five-hundred people

      تالاری که گنجایش پانصد نفر را دارد

      verb - transitive

      نشاندن

      He seated the guests at their assigned seats.

      او مهمانان را در جاهای از پیش‌معین‌شده‌ی خودشان نشاند.

      She seated the elderly woman in the front row.

      پیرزن را در ردیف جلو نشاند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      I was seated next to her.

      کنار او نشانده شده بودم.

      verb - intransitive

      نشستن (با: self-)

      Seat yourself by the window and watch the rain.

      کنار پنجره بنشین و باران را تماشا کن.

      We arrived at the restaurant and were told to seat ourselves wherever we liked.

      به رستوران رسیدیم و به ما گفتند که هر کجا دوست داریم بنشینیم.

      suffix

      –نفره

      The restaurant was spacious, boasting a 50-seat dining area.

      رستوران جادار بود و فضای غذاخوری پنجاه‌نفره داشت.

      The bus had a 30-seat capacity.

      اتوبوس سی‌نفره بود.

      verb - transitive

      نشاندن (بر مسند قدرت و غیره)

      The young prince was seated on the throne.

      شاهزاده‌ی جوان بر تخت نشانده شده بود.

      The king decided to seat his son as the prince of the kingdom.

      پادشاه تصمیم گرفت پسرش را به‌عنوان ولیعهد پادشاهی بنشاند.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد seat

      1. noun furniture for sitting, reclining
        Synonyms:
        chair stool bench couch sofa recliner stall lounge settee loveseat chesterfield pew settle chaise lounge wing chair
      1. noun central location of organization
        Synonyms:
        center heart hub headquarters capital nerve center focal point location place site spot station source axis fulcrum post house abode residence situation cradle mansion polestar
        Antonyms:
        offshoot annex
      1. noun base, foundation
        Synonyms:
        bottom ground support basis foundation cause bed rest footing groundwork basement fitting seating
      1. noun rear end of animate being
        Synonyms:
        rear backside behind bottom rear end posterior rump fanny tush breech derrière fundament keister
      1. verb place in furniture, position
        Synonyms:
        put set place install sit locate establish fix hold deposit plant accommodate settle position take perch nestle squat lounge roost
        Antonyms:
        remove move displace

      Collocations

      the driver's seat

      صندلی راننده

      fasten one's seat belt

      کمربند ایمنی خود را بستن

      save a seat (or place) for someone

      برای کسی صندلی (یا جا) نگه‌داشتن

      Idioms

      the driver's seat

      صندلی راننده، (مجازی) موقعیت ممتاز، مقام پرقدرت

      be seated (or take a seat)

      1- نشستن، جای گرفتن 2- (امر) بفرمایید بنشینید، بنشین!، بتمرگ!

      by the seat of one's (or the) pants

      (عامیانه) با ابتکار شخصی (نه طبق برنامه یا به کمک دستگاه‌های خودکار)

      country seat

      (قدیمی) خانه‌ی بزرگ روستایی (دارای مزارع بزرگ در اطرافش)

      لغات هم‌خانواده seat

      noun
      seat, seating
      adjective
      seated
      verb - transitive
      seat

      سوال‌های رایج seat

      گذشته‌ی ساده seat چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده seat در زبان انگلیسی seated است.

      شکل سوم seat چی میشه؟

      شکل سوم seat در زبان انگلیسی seated است.

      شکل جمع seat چی میشه؟

      شکل جمع seat در زبان انگلیسی seats است.

      وجه وصفی حال seat چی میشه؟

      وجه وصفی حال seat در زبان انگلیسی seating است.

      سوم‌شخص مفرد seat چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد seat در زبان انگلیسی seats است.

      ارجاع به لغت seat

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «seat» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۹ بهمن ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/seat

      لغات نزدیک seat

      • - seasoning
      • - seastrand
      • - seat
      • - seat belt
      • - seat of learning
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      folklore BDSM tower confused industry enclosure judo kismet lan lank lee li lie in lil linguistically آفریده از روی استحقاق آلبوم امانت دادن ای وای! بجنب! بسته بلا استفاده کردن به نوبت انجام دادن بهدانه به یاد ماندنی اشباع‌شده بو باید
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.