Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۲۹ آذر ۱۴۰۳

      Thread

      θred θred

      گذشته‌ی ساده:

      threaded

      شکل سوم:

      threaded

      سوم‌شخص مفرد:

      threads

      وجه وصفی حال:

      threading

      شکل جمع:

      threads

      معنی thread | جمله با thread

      noun countable uncountable C2

      نخ

      thread, نخ

      I need to find a matching thread for this button.

      باید برای این دکمه نخ هم‌رنگ پیدا کنم.

      She carefully threaded the needle with thread.

      سوزن را با دقت با نخ نخ کرد.

      noun countable

      مجازی رشته، باریکه، خط

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      همگام سازی در فست دیکشنری

      The thread of smoke rose from the chimney.

      رشته‌ی دود از دودکش بلند شد.

      She followed the thread of light through the dark alley.

      باریکه‌ی نور در کوچه‌ی تاریک را دنبال کرد.

      noun countable C2

      مجازی دنباله، رشته (کتاب و گفتار و غیره)

      He lost the thread of the argument.

      دنباله‌ی استدلال را نگرفت.

      the thread of a story

      رشته‌ی داستان

      noun countable C2

      کامپیوتر ریسه (مجموعه‌ی پیام‌ها و غیره درباره‌ی یک موضوع که در یک گروه تبادل‏ نظر اینترنتی ارسال می‌شود)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کامپیوتر

      مشاهده

      The thread in the online forum provides valuable insights into the stock market trends.

      ریسه‌ی موجود در این انجمن برخط بینش‌های ارزشمندی درمورد روندهای بازار سهام را ارائه می‌دهد.

      That thread has been active for months now.

      این ریسه چندین ماه است که فعال بوده است.

      noun countable

      رِزوه (شیارهای مارپیچی بیرون پیچ یا درون مهره)

      the worn-out thread of an old screw

      رزوه‌های ساییده‌شده‌ی پیچ قدیمی

      The tiny thread on the screw was difficult to see.

      رزوه‌ی ریز پیچ به‌سختی دیده می‌شد.

      noun plural informal

      پوشاک قدیمی لباس‌ها

      She always wore the finest threads.

      او همیشه بهترین لباس‌ها را می‌پوشید.

      He always made sure his threads were well-pressed before going out.

      او همیشه قبل از بیرون رفتن از خوب اتو شدن لباس‌هایش مطمئن می‌شد.

      verb - transitive C2

      نخ کردن (سوزن)

      Can you thread the needle for me?

      آیا می‌تونی سوزن رو برام نخ کنی؟

      She threaded a needle with white thread.

      سوزن را با نخ سفید نخ کرد.

      verb - transitive

      به نخ کشیدن (مهره و غیره)

      He threaded the beads and made a beautiful bracelet.

      مهره‌ها را به نخ کشید و دست‌بند زیبایی را درست کرد.

      He carefully threaded the delicate pearls.

      مرواریدهای ظریف را با دقت به نخ کشید.

      verb - intransitive verb - transitive

      به‌زحمت عبور کردن، به‌زحمت گذر کردن

      The hiker threaded through the dense forest.

      کوه‌نورد به‌زحمت از میان جنگل انبوه عبور کرد.

      We threaded through the crowded market.

      به‌زحمت از میان بازار شلوغ گذر کردیم.

      verb - transitive

      ورزش انداختن (پاس و ضربه) (به بازیکن هم‌دسته) (به‌ویژه بین بازیکنان تیم رقیب)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ورزش

      مشاهده

      The soccer player threaded a perfect pass to her teammate.

      این بازیکن فوتبال پاس عالی‌ای برای هم‌تیمی‌اش انداخت.

      He threaded the ball through the defenders.

      توپ را از میان مدافعان انداخت.

      verb - transitive

      آرایش و پیرایش بند انداختن

      She threaded her eyebrows with precision.

      ابروهایش را با دقت بند انداخت.

      She threaded her client's eyebrows.

      ابروهای مشتری‌اش را بند انداخت.

      verb - transitive

      کامپیوتر ریسه‌بندی کردن (مرتب کردن و در کنار هم قرار دادن پیام‌ها و ایمیل‌ها و فرسته‌ها و غیره که درباره‌ی یک موضوع خاص هستند)

      I need you to thread all the responses.

      باید همه‌ی پاسخ‌ها را ریسه‌بندی کنم.

      She threaded her tweets.

      توییت‌هایش را ریسه‌بندی کرد.

      noun

      رشته (تار عنکبوت)

      The intricate patterns of the threads of a spider's web fascinated the curious child.

      الگوهای پیچیده‌ی رشته‌های تار عنکبوت کودک کنجکاو را مجذوب خود کرد.

      I could see the shimmering thread of the spider's web.

      می‌توانستم رشته‌ی درخشان تار عنکبوت را ببینم.

      noun

      رگه، رشته

      a thread of red in the marble

      رگه‌ی قرمز در مرمر

      a fine thread of gold

      رشته‌‌ی ظریف طلا

      verb - transitive

      رد کردن (چیزی درون چیز دیگر)

      to thread the wire through the pulley

      سیم را از قرقره رد کردن

      It took me a few tries to thread the fishing line through the tiny hook.

      چند بار تلاش کردم تا نخ ماهیگیری را از قلاب کوچک رد کنم.

      verb - transitive

      گذاشتن (فیلم و نوار و غیره)

      He carefully threaded the film into the camera.

      فیلم را با دقت درون دوربین گذاشت.

      Remember to thread a film into the camera before trying to take any pictures.

      به یاد داشته باشید که قبل از اقدام به گرفتن عکس، فیلم را درون دوربین بگذارید.

      verb - transitive

      رزوه‌دار کردن (پیچ و مهره)

      The mechanic threaded the bolts.

      مکانیک پیچ‌ها را رزوه‌دار کرد.

      She used a tap and die set to thread the screw.

      از قلاویز و حدیده برای رزوه‌دار کردن پیچ استفاده کرد.

      verb - transitive

      رگه‌دار شدن

      white marble threaded with blue and black lines

      مرمر سفیدی که با خط‌های آبی و سیاه رگه‌دار شده است

      a red tapestry threaded with gold

      پرده‌ی نگارین قرمزی که با طلا رگه‌دار شده است

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد thread

      1. noun a very fine continuous strand
        Synonyms:
        string strand wire fiber fibre hair yarn cord floss silk ribbon tape wool cotton filament braid twist staple pile flax lint lisle ravel thrum cobweb gossamer raveling fibril stamen ligature thrid twine warp weft woof
      1. noun something that suggests the continuousness of a fine continuous filament
        Synonyms:
        strand skein
      1. verb to pass thread through a needle
        Synonyms:
        string run-through draw slip through wind through wire
        Antonyms:
        change the thread undo unthread
      1. noun articles worn to cover the body.
        Synonyms:
        clothes clothing dress attire apparel garment raiment tog habiliment
      1. verb to connect
        Synonyms:
        attach weave together weave wind string-together wander meander
      1. noun the raised helical rib going around a screw
        Synonyms:
        screw-thread
      1. noun the connections that link the various parts of an event or argument together
        Synonyms:
        train-of-thought
      1. adjective
        Synonyms:
        filamentous filar capilliform capillaceous

      سوال‌های رایج thread

      گذشته‌ی ساده thread چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده thread در زبان انگلیسی threaded است.

      شکل سوم thread چی میشه؟

      شکل سوم thread در زبان انگلیسی threaded است.

      شکل جمع thread چی میشه؟

      شکل جمع thread در زبان انگلیسی threads است.

      وجه وصفی حال thread چی میشه؟

      وجه وصفی حال thread در زبان انگلیسی threading است.

      سوم‌شخص مفرد thread چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد thread در زبان انگلیسی threads است.

      ارجاع به لغت thread

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «thread» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/thread

      لغات نزدیک thread

      • - thrawart
      • - thrawn
      • - thread
      • - threadbare
      • - threaded
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      duress during economics ecstasy Eden representational repulsive rivet room and board room interviewer rush hour saggy salon satchel خودسرانه خوش قول خوشبخت شدن خوشنویسی خون‌آشام دائم‌الخمر داخل دادخواهی دادنامه دادگاه داستان بلند دانستن دانش دانشجوی پزشکی امور
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.