آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۵ اسفند ۱۴۰۳

      Spark

      spɑːrk spɑːk

      گذشته‌ی ساده:

      sparked

      شکل سوم:

      sparked

      سوم‌شخص مفرد:

      sparks

      وجه وصفی حال:

      sparking

      شکل جمع:

      sparks

      معنی spark | جمله با spark

      noun countable C2

      جرقه

      spark, جرقه

      Rubbing two stones together produces sparks.

      به هم مالیدن دو سنگ جرقه تولید می‌کند.

      An electric spark illuminated the dark room.

      جرقه‌ی الکتریکی اتاق تاریک را روشن کرد.

      noun singular C2

      جرقه (نخستین رویداد یا مشکل کوچکی که وضعیت یا حالت چیزی را بدتر می‌کند)

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      فست دیکشنری در اینستاگرام

      The minor disagreement between coworkers was the spark that caused tension in the office.

      اختلاف جزئی بین همکاران جرقه‌ای بود که باعث تنش در اداره شد.

      The spark of disagreement quickly turned into a heated argument.

      جرقه‌ی اختلاف به‌سرعت به بحثی داغ تبدیل شد.

      noun plural informal

      رادیوچی، متصدی رادیو (در کشتی) (جمع با فعل مفرد)

      The sparks received a message from the captain and relayed it to the crew.

      رادیوچی پیامی از کاپیتان دریافت کرد و آن را به خدمه انتقال داد.

      The sparks used Morse code to communicate with the shore station.

      متصدی رادیو از کد مورس برای برقراری ارتباط با ایستگاه ساحلی استفاده کرد.

      verb - intransitive verb - transitive C2

      منجر شدن به، موجب ... شدن (دعوا و اختلاف و غیره)، برانگیختن، واداشتن (علاقه و شور و غیره)

      The captain sparked his team to victory.

      کاپیتان موجب برد تیم خود شد.

      to spark the students' interest

      علاقه‌ی دانش‌آموزان را برانگیختن

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The discovery of the gun sparked the police to fresh activity.

      کشف تپانچه پلیس را به فعالیت مجدد واداشت.

      His comments sparked off a lot of hostility.

      اظهارات او خصومت فراوانی را برانگیخت.

      noun countable

      مجازی اثر، نشانه، ذره

      There was no spark of life in him.

      اثری از حیات در او وجود نداشت.

      He has no spark of generosity in him.

      ذره‌ای سخاوت در وجودش نیست.

      verb - transitive

      جرقه زدن

      The car's spark plug does not spark properly.

      شمع اتومبیل درست جرقه نمی‌زند.

      The damp wood smoked and sparked.

      از هیزم تر دود و جرقه بلند می‌شد.

      verb - intransitive

      درخشیدن، شراره کشیدن

      Fireflies were sparking in the darkness.

      حشرات شب‌تاب در تاریکی می‌درخشیدند.

      Her eyes were sparking with fury.

      شراره‌های خشم از چشمانش می‌بارید.

      noun countable

      مرد شیک‌پوش (جوان)

      The spark's fashion choices caught everyone's attention.

      انتخاب‌های مد مرد شیک‌پوش توجه همه را به خود جلب کرد.

      The spark entered the room.

      مرد شیک‌پوش وارد اتاق شد.

      noun countable

      عاشق‌پیشه، خاطرخواه (مرد جوان)

      The young spark stole her heart.

      عاشق‌پیشه‌ی جوان قلب او را ربود.

      I rejected my spark.

      خاطرخواهم را رد کردم.

      verb - intransitive

      اظهار عشق کردن، خواستگاری کردن

      He decided it was the perfect moment to spark.

      تصمیم گرفت که بهترین لحظه برای اظهار عشق کردن است.

      She had always hoped he would spark one day.

      همیشه امیدوار بود که او روزی خواستگاری کند.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد spark

      1. noun flash, trace
        Synonyms:
        gleam glow sparkle glitter flare ray beam fire hint trace flicker glint scrap vestige jot atom nucleus spit scintilla scintillation
      1. verb start, inspire
        Synonyms:
        stimulate excite trigger provoke stir animate kindle set off set in motion touch off precipitate
        Antonyms:
        stop halt cease

      Idioms

      spark smoething off

      (عامیانه) علت چیزی شدن، سبب شدن، منجر شدن به

      not a spark of decency

      دریغ از ذره‌ای ادب و احترام، دریغ از ذره‌ای معرفت و نجابت

      سوال‌های رایج spark

      گذشته‌ی ساده spark چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده spark در زبان انگلیسی sparked است.

      شکل سوم spark چی میشه؟

      شکل سوم spark در زبان انگلیسی sparked است.

      شکل جمع spark چی میشه؟

      شکل جمع spark در زبان انگلیسی sparks است.

      وجه وصفی حال spark چی میشه؟

      وجه وصفی حال spark در زبان انگلیسی sparking است.

      سوم‌شخص مفرد spark چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد spark در زبان انگلیسی sparks است.

      ارجاع به لغت spark

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «spark» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۷ اسفند ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/spark

      لغات نزدیک spark

      • - sparge
      • - sparing
      • - spark
      • - spark arrester
      • - spark chamber
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      hand come out variant crook excess biological equalizer Americano equation Hispanic admissible algonquian allethrin amputator anti-tourism رفع خستگی کردن رنگارنگ رنگ‌کار روال جنت حافظه حر خستگی دل بستن دل کندن دوران نوزیستی ژرف‌کاو جناغ پیاده شدن ترحیمی
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.