Contribute

kənˈtrɪbjuːt kənˈtrɪbjuːt
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    contributed
  • شکل سوم:

    contributed
  • سوم‌شخص مفرد:

    contributes
  • وجه وصفی حال:

    contributing

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

verb - intransitive verb - transitive B2
کمک کردن، اعانه دادن، مشارکت کردن، همکاری کردن، اهدا کردن

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

نرم افزار آی او اس فست دیکشنری
- Everyone should contribute according to their means.
- هرکسی باید به قدر استطاعت خود مشارکت کند.
- Every member should contribute their unique skills to the project.
- هر عضو باید با مهارت‌های منحصربه‌فرد خود در پروژه همکاری کند.
- The elderly can contribute much to the society.
- سالمندان می‌توانند خیلی به اجتماع کمک کنند.
- They contributed a thousand dollars each to help the poor.
- آن‌ها هریک هزار دلار برای کمک به مستمندان اهدا کردند.
verb - intransitive
دخیل بودن، عامل چیزی بودن، اثر گذاشتن بر چیزی
- Fatigue contributed to his defeat.
- خستگی در شکست او دخیل بود.
- Industry has contributed to the excessive growth of cities.
- صنعت موجب رشد بیش از حد شهرها شده است.
- Soaring land prices contribute to the high cost of construction.
- قیمت فزاینده‌ی زمین بر هزینه‌ی زیاد ساختمان اثر می‌گذارد.
verb - intransitive verb - transitive C1
نوشتن مقاله
- He contributed several articles for our magazine.
- او برای مجله‌ی ما چند مقاله نوشت.
- He contributes regularly to a popular science magazine.
- او به‌طور مرتب برای مجله‌ی محبوب علمی مقاله می‌نویسد.
- She was asked to contribute a column to the magazine.
- از او خواسته شد که یک ستون برای مجله بنویسد.
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد contribute

  1. verb donate, provide
    Synonyms:
    give provide donate supply present grant furnish devote commit bestow confer assign endow hand out dispense share afford tender sacrifice bequeath will subscribe subsidize enrich proffer dole out pitch in chip in kick in ante up pony up go Dutch come through add sweeten the kitty bequest dower accord
    Antonyms:
    take take away withhold withdraw oppose subtract neglect harm hurt shun
  1. verb be partly responsible for
    Synonyms:
    help support assist aid add to augment supplement strengthen reinforce advance tend uphold be instrumental be conducive redound conduce have a hand in do one’s bit get in the act put in two cents sit in on fortify finger in the pie lead
    Antonyms:
    neglect shun withhold disapprove counteract

Phrasal verbs

  • contribute to

    سهیم بودن در، دخیل بودن در، اثر داشتن در، شریک بودن در، نقش داشتن در

لغات هم‌خانواده contribute

  • verb - transitive
    contribute

ارجاع به لغت contribute

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «contribute» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/contribute

لغات نزدیک contribute

پیشنهاد بهبود معانی