فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Feet

fiːt fiːt
آخرین به‌روزرسانی:

معنی‌ها

  • noun plural
    پاها
  • verb - intransitive
    پازدن ،قدم زدن
  • noun
    پایه ،پایین ،دامنه
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد feet

  1. noun A metrical unit in verse
    Synonyms: meters, accents, measures, intervals
  2. noun A foundation
    Synonyms: base, fundaments, bottoms, substructures, seats, footings, foundations, grounds, bases, piers, bed
    Antonyms: top, lids
  3. noun The part of the leg of a human being below the ankle joint
    Synonyms: foot, extremities, hooves, pedes, dogs, hoofs, pads, paws, speeds, soles, tootsies, heels, dances, bottoms, nadirs, measurements, base, arch
    Antonyms: head
  4. noun A unit of measurement
    Synonyms: board-feet
  5. noun An army unit consisting of soldiers who fight on foot
    Synonyms: infantries
  6. adjective
    Synonyms: pedal, podalic

Idioms

  • feet of clay

    نقطه‌ی ضعف (در شخصیت)، عیب، کاستی

  • get one's feet wet

    کاری را تازه آغاز کردن، برای اولین بار کردن

  • have one's feet on the ground

    واقع‌بین بودن، دنبال خواب و خیال نرفتن

    واقع‌بین بودن، عقاید پادرهوا نداشتن

  • on one's feet

    1- سالم، تندرست 2- آگاه، به‌هوش 3- ایستاده 4- مستقر، پابرجا 5- بی‌مقدمه، فی‌البداهه

  • sit at the feet of

    مرید (کسی) بودن، کوچک کسی بودن

  • stand on one's own (two) feet

    روی پای خود ایستادن، مستقل بودن

  • sweep (or carry) off one's feet

    (از شدت عشق یا محبت یا احساسات) از خود بیخود کردن

ارجاع به لغت feet

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «feet» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/feet

لغات نزدیک feet

پیشنهاد بهبود معانی