Interrupted

American: ˌɪntəˈrəptəd British: ˌɪntəˈrʌptɪd
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • سوم‌شخص مفرد:

    interrupts
  • وجه وصفی حال:

    interrupting

معنی‌ها

adjective B1
وابریده، وقفه‌دار، منقطع، غیرمداوم، نامتداوم، (ازهم) گسیخته

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

نرم افزار اندروید فست دیکشنری
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد interrupted

  1. adjective stopped
    Synonyms:
    delayed disrupted suspended intermittent discontinuous broken postponed obstructed hindered checked held up interfered with cut short broken off irregular

ارجاع به لغت interrupted

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «interrupted» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۲ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/interrupted

لغات نزدیک interrupted

پیشنهاد بهبود معانی