صفت تفضیلی:
brinierصفت عالی:
briniestشور، پرنمک، نمکی، نمکدار
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
They brushed their teeth in the briny waters of the gulf.
آنها دندانهای خود را در آبهای شور خلیج مسواک زدند.
I love the briny taste of olives.
من طعم نمکی زیتونها را دوست دارم.
She wiped a briny tear from her cheek.
او اشکی شور را از گونهاش پاک کرد.
The briny soup reminded me of the ocean.
سوپ پرنمک مرا به یاد دریا انداخت.
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «briny» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۷ تیر ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/briny