آیکن بنر

فلش‌کارت به نرم‌افزارهای فست‌دیکشنری اضافه شد

فلش‌کارت به نرم‌افزارهای فست‌دیکشنری اضافه شد

به‌روزرسانی کنید
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
امکانات و اشتراک‌ها
ورود یا ثبت‌نام دیکشنری مترجم لغات من وبلاگ
دیکشنری مترجم لغات من
ابزارها
آخرین مطالب آموزشی مشاهده‌ی همه
۱۰ کلمه انگلیسی که از فارسی گرفته شده اند آموزش گسترش متن / چگونه یک متن را گسترش دهیم؟ چگونه متن انگلیسی را پارافریز کنیم؟
ابزارهای هوش مصنوعی
بهبود گرامر بازنویسی توسعه خلاصه تغییر لحن تبدیل آدرس تصحیح رایتینگ آیلتس تست تعیین سطح لغت
مترجم زبان‌های دیگر
  • EN مترجم انگلیسی ترجمه‌ی انگلیسی به فارسی و برعکس
  • DE مترجم آلمانی ترجمه‌ی آلمانی به فارسی و برعکس
  • FR مترجم فرانسوی ترجمه‌ی فرانسوی به فارسی و برعکس
  • ES مترجم اسپانیایی ترجمه‌ی اسپانیایی به فارسی و برعکس
  • IT مترجم ایتالیایی ترجمه‌ی ایتالیایی به فارسی و برعکس
  • TR مترجم ترکی ترجمه‌ی ترکی به فارسی و برعکس
  • AR مترجم عربی ترجمه‌ی عربی به فارسی و برعکس
  • RU مترجم روسی ترجمه‌ی روسی به فارسی و برعکس
تبدیل عدد به حروف

برای تبدیل عدد به حروف، عدد خود را در بخش دیکشنری بنویسید.

رفتن به دیکشنری
نرم‌افزارها
  • نرم‌افزار اندروید
  • نرم‌افزار آی‌او‌اس
  • اکستنشن مرورگرها
تنظیمات
ورود یا ثبت‌نام وارد شوید یا رایگان ثبت‌نام کنید و از امکانات کامل، از جمله مترجم متن استفاده کنید. خرید اشتراک
  • نرم‌افزار اندروید
  • نرم‌افزار آی‌او‌اس
  • اکستنشن مرورگرها
  • وبلاگ
پشتیبانی
  • پشتیبانی از طریق ایمیل
  • فست‌دیکشنری در اینستاگرام
  • فست‌دیکشنری در اکس
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۲۳ آذر ۱۴۰۴

      Half

      hæf hɑːf

      شکل جمع:

      halves

      معنی half | جمله با half

      adjective adverb noun predeterminer pronoun A2

      نیم، نصف

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی مقدماتی

      مشاهده
      خلاصه کردن با هوش مصنوعی ابزار فست‌دیکشنری · متن بلند رو در چند خط خلاصه کن
      امتحان کن

      He won a hundred dollars and gave me half of it.

      او صد دلار برد و نصف آن را به من داد.

      Half the students passed the exam.

      نیمی از دانش‌آموزان امتحان را پشت‌سر گذاشتند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The glass was half full of water.

      نصف لیوان پر از آب بود.

      He broke the wood in half.

      او چوب را به دو نیم کرد.

      She ate half a sandwich for lunch.

      او برای ناهار نصف ساندویچ خورد.

      adjective adverb noun predeterminer pronoun informal

      بیشتر

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      ‫بازنویسی‬ با هوش مصنوعی

      He spent half the morning searching for his keys.

      او بیشتر صبح را در جستجوی کلیدهای خود گذراند.

      She spent half of her savings on that trip.

      او بیشتر پس‌انداز خود را در آن سفر خرج کرد.

      adjective adverb noun predeterminer pronoun B1

      تاحدی، تا حدودی، بخشی، تااندازه‌ای

      The project is only half completed.

      این پروژه فقط تاحدی کامل شده است.

      We ate half of the pizza before feeling full.

      ما تا سیر شویم فقط بخشی از پیتزا را خودیم.

      noun A1

      (زمان) نیم‌ ساعت ساعت (half past)

      half past five

      پنج و نیم

      The meeting starts at half past, so let's make sure we're on time.

      این جلسه ساعت سه‌ونیم آغاز می‌شود ، پس حواسمان باشد که به‌موقع برسیم.

      noun countable

      ورزش هر نیمه‌ی مسابقه

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ورزش

      مشاهده

      He got hurt during the first half.

      او در نیمه‌ی اول (مسابقه) مصدوم شد.

      Fans eagerly awaited the start of the second half.

      هواداران مشتاقانه منتظر شروع نیمه‌ی دوم بودند.

      noun countable

      ورزش هر نیمه‌ی زمین مسابقه

      Each half of the field presented unique challenges for the athletes.

      هر نیمه‌ی زمین مسابقه چالش‌های خاصی برای ورزشکاران داشت.

      Both halves of the field were marked clearly for the tournament.

      هر دو نیمه‌ی زمین برای مسابقات به‌وضوح مشخص شده بودند.

      noun countable

      ورزش هاف‌بک، بازیکن میان زمین

      The half controlled the game's pace with strategic passes.

      این هاف‌بک سرعت بازی را با پاس‌های استراتژیک کنترل می‌کرد.

      A skilled half can change the outcome of the match.

      بازیکن میانی ماهر می‌تواند نتیجه مسابقه را تغییر دهد.

      noun countable

      ورزش (گلف) امتیاز نصف (امتیازی برای یک سوراخ است که برابر با امتیاز حریف باشد)

      He made a half on the last hole, tying the match.

      او در آخرین سوراخ امتیاز نصف گرفت و مسابقه را مساوی کرد.

      Her half kept the pressure on her competitor.

      امتیاز نصفه‌ی او رقیب را تحت‌فشار قرار داد.

      noun countable informal

      انگلیسی بریتانیایی نصف ظرف نوشیدنی (آب‌جو)

      He ordered a half to enjoy while watching the game.

      او یک ظرف متوسط نوشیدنی سفارش داد تا هنگام تماشای بازی از آن لذت ببرند.

      He prefers a half over a full pint during the week.

      او در طول هفته نصف ظرف نوشیدنی کامل را ترجیح می‌دهد.

      noun countable

      انگلیسی بریتانیایی بلیط کودک

      She bought a half for her son at the movie theater.

      او در سینما برای پسرش بلیط کودک گرفت.

      We saved money by purchasing a half for our daughter.

      ما با خرید بلیط کودک برای دخترمان پول صرفه‌جویی کردیم.

      noun countable

      انگلیسی آمریکایی نیم‌دلار

      She found a half in her pocket while doing laundry.

      او هنگام شستن لباش‌ها نیم‌دلاری در جیب خود پیدا کرد.

      She tossed a half into the fountain for good luck.

      او یک نیم‌دلاری را برای خوش‌شانسی در آب‌نما انداخت.

      noun countable

      شریک (عاطفی)

      They have been each other's halves for over a decade.

      آنها بیش از یک دهه است که شریک عاطفی هم هستند.

      His half always encourages him to chase his dreams.

      شریک عاطفی او همیشه او را به دنبال کردن رویاهایش تشویق می‌کند.

      prefix

      (-half) نیم، نیمه، نصف

      prefix

      (-half) ناتمام [half-finished و half-baked]

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد half

      1. adjective partial
        Synonyms:
        incomplete limited moderate partly divided fractional halved fifty-fifty bisected even-steven
        Antonyms:
        whole total
      1. noun one of two equal parts of a whole
        Synonyms:
        fifty percent fraction division moiety hemisphere bisection

      Collocations

      in half

      دونیم، (تقسیم‌شده به) نصفه‌ها، نیم‌نیم

      Idioms

      by half

      بسیار، خیلی، به مقدار زیاد، به مقدار قابل‌ملاحظه

      go halves

      نصفانصف عمل کردن، به‌طور پنجاه‌پنجاه عمل کردن، نصف هزینه (و غیره را) دادن

      نصفانصف (کاری را کردن یا هزینه‌ای را پرداختن)

      not the half of

      بخش کوچکی از، فقط کمی از

      سوال‌های رایج half

      شکل جمع half چی میشه؟

      شکل جمع half در زبان انگلیسی halves است.

      ارجاع به لغت half

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «half» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۳ آبان ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/half

      لغات نزدیک half

      • - haleb
      • - haler
      • - half
      • - half binding
      • - half board
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه

      ۱۰ کلمه انگلیسی که از فارسی گرفته شده اند

      آموزش گسترش متن / چگونه یک متن را گسترش دهیم؟

      چگونه متن انگلیسی را پارافریز کنیم؟

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      cardi- by aut- ante fore Greco grogram az levo bullet point mal puberty gripple gaming table fox squirrel ماراسکینو مخل مانع‌آفرین ترفند حیله مانیل مایه‌ی رسوایی منوط منوط بودن منوط کردن گی‌لیک ادغام اجتناب‌ناپذیری اجتناب‌ناپذیرانه استرداد
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت اکستنشن مرورگرها خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز تست سطح زبان انگلیسی
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس ابزار تصحیح رایتینگ آیلتس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.