Bog Down

آخرین به‌روزرسانی:

معنی و نمونه‌جمله‌ها

  • phrasal verb
    متوقف کردن، گیر کردن، زمین‌گیر شدن، در گل گیر کردن، به بن‌بست رسیدن
    • - Don’t let yourself get bogged down in minor details.
    • - نگذار جزئیات ناچیز تو را متوقف کند.
    • - Negotiations have become bogged down.
    • - مذاکرات به بن‌بست رسیده است.
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد bog down

  1. verb stick; become stuck
    Synonyms: decelerate, delay, detain, halt, hang up, impede, retard, set back, sink, slacken, slow down, slow up, stall

ارجاع به لغت bog down

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «bog down» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۵ تیر ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/bog-down

لغات نزدیک bog down

پیشنهاد بهبود معانی