آیکن بنر

تست رایگان تعیین سطح واژگان انگلیسی

تست رایگان تعیین سطح واژگان انگلیسی

شروع تست
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۱ مرداد ۱۴۰۵

      About

      əˈbaʊt əˈbaʊt

      معنی about | جمله با about

      preposition A1

      درباره، مربوط به (کسی یا چیزی)، در مورد، در رابطه با (کسی یا چیزی)، پیرامون، در باب، راجع به، با، در

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی مقدماتی

      مشاهده
      CEFR
      سطح واقعی لغات انگلیسیت رو بدون! تست رایگان · ۳۰ سوال · نتیجه فوری
      شروع تست

      a book about war

      کتابی درباره‌ی جنگ

      What is she smiling about?

      برای چه لبخند میزند؟

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      How about some tea?

      با یک فنجان چای چطوری؟

      preposition

      انگلیسی بریتانیایی دورتادور، گرداگرد، سراسر، دوروبر

      در انگلیسی آمریکایی معمولاً از around استفاده می‌شود.

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      خرید اشتراک فست دیکشنری

      There were flowers about his body.

      دورتادور جسدش گل قرار داشت.

      People gathered about him.

      مردم دوروبرش جمع شدند.

      preposition formal A2

      انگلیسی بریتانیایی در نزدیکی، در مجاورت با (کسی یا چیزی)، در همسایگی (کسی یا چیزی)، در اطراف

      There were trees all about the house.

      درختان در اطراف خانه بودند.

      People gathered about the fountain.

      مردم در نزدیکی فواره جمع شدند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Wildflowers grew about the old stone wall.

      گل‌های وحشی در اطراف دیوار سنگی قدیمی رشد کرده بودند.

      adverb A1

      حدود، حدوداً، حدودی

      about a year ago

      حدود یک سال قبل

      about four days

      حدود چهار روز

      adverb

      تقریباً

      We're about ready to leave.

      ما تقریباً آماده‌ی رفتن هستیم.

      I live about 10 miles away.

      تقریباً ۱۰ مایل دورتر زندگی می‌کنم.

      adjective adverb B2

      انگلیسی بریتانیایی اینجاوآنجا، این‌طرف‌وآن‌طرف

      در انگلیسی آمریکایی از around استفاده می‌شود.

      Don't carry so much money about with you!

      این‌قدر پول را با خودت اینجاوآنجا نبر!

      She always leaves her clothes lying about on the floor.

      همیشه لباس‌هایش را این‌طرف‌وآن‌طرف روی زمین رها می‌کند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      tools lying about

      ابزاری که اینجاوآنجا افتاده بودند

      adverb B2

      انگلیسی بریتانیایی از هر جهت، از هر طرف، اطراف (مکان)، دوروبر

      در انگلیسی آمریکایی معمولاً از around استفاده می‌شود.

      Children were playing about the park.

      بچه‌ها در اطراف پارک بازی می‌کردند.

      He looked about him with suspicion.

      او با سوءظن دوروبرش را نگاه کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The cat prowled about the alley.

      گربه در اطراف کوچه پرسه می‌زد.

      to look about

      به اطراف نگاه کردن

      adverb

      انگلیسی بریتانیایی نزدیکی، حوالی، قریب، حول‌وحوش، مجاور

      در انگلیسی آمریکایی معمولاً از around استفاده می‌شود.

      There are several shops about the station.

      چندین مغازه حوالی ایستگاه وجود دارد.

      The hotel is about the beach.

      هتل در مجاور ساحل قرار دارد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Is John about?

      جان در این حوالی (در این نزدیکی) است؟

      adverb

      در شُرف، درصدد

      The match is about to start.

      مسابقه در شُرف آغاز است.

      She's about to graduate from university.

      او در شرف فارغ‌التحصیلی از دانشگاه است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      They're about to announce the results.

      آن‌ها درصدد اعلام نتایج هستند.

      adverb

      در جهت مخالف

      He turned about and walked the other way.

      او برگشت و در جهت مخالف راه رفت.

      She spun about to face him.

      او چرخید و در جهت مخالف ایستاد تا رو به او باشد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The horse went about and galloped off in the opposite direction.

      اسب برگشت و در جهت مخالف تاخت.

      adverb

      در چرخش، در گردش، دایره‌وار

      The planets move about the sun.

      سیارات به دور خورشید در گردشند.

      to go about in circles

      دایره‌وار حرکت کردن

      adjective

      فعال

      He is up and about again.

      دوباره برپا و فعال شده است.

      She was about the kitchen, preparing dinner.

      او در آشپزخانه فعال بود و شام را آماده می‌کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Volunteers were about the hall setting up chairs.

      داوطلبان در سالن فعال بودند و صندلی‌ها را مرتب می‌کردند.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد about

      1. adverb in an opposite direction
        Synonyms:
        around back backward round in reverse
      1. adverb lying anywhere without order, arrangement
        Synonyms:
        around anyhow here and there any which way
      1. preposition near an amount, quantity
        Synonyms:
        nearly almost approximately roughly practically pretty nearly in general in the neighborhood in the ball park
      1. preposition concerning, relating to
        Synonyms:
        regarding concerning relating to in relation to in connection with relative to touching on dealing with in respect to as concerns as respects referring to apropos
      1. preposition near or close to in position
        Synonyms:
        nearby beside adjacent
        Antonyms:
        far away distant afar remote
      1. preposition on every side, in every direction
        Synonyms:
        around throughout through surrounding round encircling

      Phrasal verbs

      knock about

      پرسه زدن، ولگردی کردن

      ول گشتن، وقت را به بطالت گذراندن

      نامرتب زندگی کردن

      با خشونت رفتار کردن

      bring about

      موجب شدن، سبب شدن، باعث شدن، سبب وقوع امری شدن، محقق کردن

      put about

      (کشتی) تغییر مسیر دادن، تغییر جهت دادن

      come about

      اتفاق افتادن، پیش آمدن، روی دادن، رخ دادن

      be on about

      درمورد چیزی صحبت کردن، قصد داشتن

      Phrasal verbs بیشتر

      fall about

      از خنده غش کردن

      get about

      معاشرت زیاد کردن، رفت‌وآمد کردن

      (خبر) پراکنده شدن، منتشر شدن

      از جایی به جایی رفتن، تحرک داشتن

      go about

      درگیر انجام کاری بودن، تعهد کردن، متعهد شدن، عهده‌دار شدن، به‌ عهده گرفتن

      به دور محور گشتن، سیر کردن

      go on about

      تکرار کردن صحبت

      hang about

      ماندن، درنگ کردن

      گذراندن وقت

      mess about

      وررفتن با چیزی، درگیر شدن (با)، انگولک کردن

      رابطه‌ی نامشروع داشتن

      ور رفتن، انگولک کردن

      run about

      تکاپو کردن، مشغله داشتن

      set about

      آغاز کردن، شروع کردن (به کاری)

      think about

      در نظر گرفتن، تصور کردن، مجسم کردن، به یاد آوردن، به خاطر آوردن، فکر کردن

      arse about (around)

      (انگلیس - عامیانه) مسخره‌بازی درآوردن

      band about

      مرتب اشاره کردن به، مرتب ذکر کردن

      bang about (or around)

      با سروصدای زیاد (ترق تروق) کاری را انجام دادن

      beat about

      جستجو کردن، پی (چیزی گشتن)، پیگیری کردن

      bum around (or about)

      بلوک گردی کردن، تفریح‌کنان به اینجا و آنجا سفر کردن

      buzz about (or around)

      با شتاب و صدا رفت و آمد کردن

      cast about

      1- جستجو کردن، کاویدن 2- نقشه ریختن، طرح کردن

      center around (or about)

      متمرکز بودن بر

      hang around (or about)

      1- (دور چیزی) گرد آمدن، تجمع کردن 2- (عامیانه) پرسه زدن، ول گشتن

      hedge someone (or something) about

      دست و پای کسی را بستن، احاطه کردن، مانع کار شدن

      kick around (or about)

      (عامیانه) 1- با خشونت رفتار کردن با 2- پرسه زدن، از جایی‌ به جایی رفتن 3- خودمانی بحث و شور کردن 4- در بوته‌ی فراموشی افتادن

      knock about (or around)

      (عامیانه) 1- پرسه زدن، ولگردی کردن، پلکیدن 2- با خشونت رفتار کردن

      mess about (or around)

      1- (عامیانه) درگیر شدن (با) 2- وقت تلف کردن، ور رفتن، انگولک کردن

      muck about (or around)

      وقت تلف کردن، ور رفتن به چیزی

      order about

      تحکم کردن، دستور دادن، امر و نهی کردن، یک‌ریز دستور دادن

      piss about (or around)

      (عامیانه - زننده) وقت تلف کردن، ولگردی کردن

      poke about (or around)

      (برای یافتن چیزی) جابه‌جا کردن، سر چیزی رفتن، دنبال چیزی گشتن

      rake around (or about) for something

      به‌دقت جستجو کردن، دنبال چیزی گشتن

      scratch about (for something)

      (با کاویدن و غیره) دنبال چیزی گشتن

      see about (something)

      رسیدگی کردن، بررسی کردن، اقدام کردن، ترتیب (چیزی را) دادن

      tackle about (or over) something

      درباره‌ی موضوع ناخوشایند (یا جدی و غیره) با کسی صحبت کردن

      wave (something) about

      (چیزی را) به اطراف تکان دادن، به نوسان درآوردن

      mill about

      (بی‌هدف) پرسه زدن، پلکیدن، ول گشتن، این‌ور و آن‌ور رفتن، چرخیدن

      Collocations

      about to happen

      در شرف وقوع

      beef about (something)

      شکایت کردن، غر و لند زدن

      go about one's business

      به کار و بار خود پرداختن (و کاری به کار دیگران نداشتن)

      concern oneself about someone

      (به سعادت یا خوشی کسی) علاقه‌مند بودن، در فکر کسی بودن

      dither about something

      درباره‌ی چیزی دو دل و هراسان بودن

      Collocations بیشتر

      how about?

      چطور است؟، میل دارید؟، چطور

      not have the first idea (about something)

      (درباره‌ی چیزی) اصلاً اطلاع نداشتن

      have no illusions about something

      درباره‌ی چیزی انتظار بیجا نداشتن

      just about

      تقریباً، حدوداً، نزدیک به، کم‌وبیش، در آستانه

      be of the same mind about something (or someone)

      درباره‌ی چیزی (یا کسی) هم‌عقیده بودن

      sick about something

      اندوهناک، دلشکسته، دل‌زده

      what about

      چطور؟، چطور شد؟، پس چی؟

      to be angry about something

      درباره‌ی چیزی خشمگین بودن

      have misgivings about

      تردید داشتن ، شک داشتن (نسبت به چیزی/کسی)

      bring about the collapse

      باعث فروپاشی شدن

      bring about the downfall

      باعث سقوط شدن

      bring about peace

      صلح برقرار کردن، صلح ایجاد کردن

      bring about a revolution

      انقلاب به پا کردن، باعث انقلاب شدن

      bring about a transformation

      دگرگونی ایجاد کردن، تحول به وجود آوردن

      change comes about

      تغییر رخ دادن، تغییر به وجود آمدن

      dig out info about a conduct an investigation

      کشف اطلاعات در مورد انجام یک تحقیق

      dig out info about a crime

      کشف اطلاعات در مورد یک جرم / بیرون کشیدن اطلاعات درباره یک جنایت

      care about

      اهمیت دادن به

      Idioms

      round about

      حدوداً، تقریباً

      much ado about nothing

      هیاهوی بسیار برای هیچ

      سر‌و‌صدای زیادی درباره‌ی هیچ، جنجال بی‌سبب

      bang someone (or something) about

      صدمه زدن به، با خشونت رفتار کردن نسبت به

      make no bones about

      بی‌چون و چرا کردن، بی‌شک و تردید انجام دادن، ابا نداشتن

      not breathe a word of (or about) something

      (درباره چیزی) اصلاً حرف نزدن، افشا نکردن

      Idioms بیشتر

      be in the dark (about something)

      ناآگاه بودن (به چیزی)

      feel strongly about (something)

      (نسبت به چیزی) عقاید محکم داشتن، سخت معتقد بودن (به چیزی)

      not care (or give) a hang about

      عین خیال (کسی) نبودن، کک (کسی) نگزیدن، بی‌خیال بودن

      lay about one

      از هر سو ضربه زدن، از هر طرف زدن

      make no mistake (about it)

      غیر از این فکر نکن، در این مورد اشتباه نکن

      be nuts about (something)

      (عامیانه) دیوانه‌ی چیزی بودن، شیدا بودن، عاشق (کسی یا چیزی) بودن

      be quick about it!

      زود بجنب!، تکون بخور!، زود باش!، معطلی نکن! لفتش نده!

      keep quiet (about something)

      (درباره‌ی چیزی) سخن نگفتن، حرف نزدن

      set someone straight about something

      چیزی را برای کسی روشن و مبرهن کردن

      tell tales about somebody

      غیبت کسی را کردن، پشت سر کسی حرف زدن

      have a thing (about something)

      (درباره‌ی چیزی) عقده یا وسواس داشتن

      argue the toss (about something)

      (انگلیس - عامیانه) درباره‌ی چیز کم‌اهمیت جروبحث کردن

      turn and turn about (or turn about)

      به‌نوبت، به‌طور مرتب و منظم

      up and around (or about)

      از بستر (بیماری) برخاسته و دوباره مشغول فعالیت (شده)

      keep (or have) one's wit about one

      (در مواقع اضطرار) عقل و خونسردی خود را حفظ کردن، مشاعر خود را از دست ندادن

      nothing (or not much) to write home about

      غیرجالب توجه، پیش‌پا افتاده، آنچه که آش دهان‌سوزی نیست

      how about you?

      تو چی؟، تو چطور؟

      what's that about?

      این دیگه چیه؟، جریانش چیه؟، ماجرای این چیه؟، چرا این‌قدر محبوب شده؟، چی باعث شده این مد بشه؟

      سوال‌های رایج about

      معنی about به فارسی چی می‌شه؟

      کلمه‌ی «about» در زبان فارسی به «درباره» یا «در مورد» ترجمه می‌شود.

      «About» یکی از پرکاربردترین و چندوجهی‌ترین کلمات در زبان انگلیسی است که در نقش‌های مختلف دستوری از جمله حرف اضافه، قید و حتی صفات به کار می‌رود. به طور کلی، این کلمه برای اشاره به موضوع، محتوا، یا محور اصلی یک بحث، نوشته، گفت‌وگو یا فکر استفاده می‌شود. وقتی می‌گوییم «about something» یعنی موضوعی که صحبت، تحقیق یا توجه ما حول آن می‌چرخد.

      در استفاده‌های روزمره، «about» به معنای «درباره‌ی» چیزی است؛ مثلاً وقتی می‌گوییم «This book is about history» یعنی «این کتاب درباره تاریخ است». این کاربرد گسترده باعث شده که «about» نقش کلیدی در برقراری ارتباط و انتقال اطلاعات داشته باشد و به کمک آن بتوانیم موضوعات و محتواهای مختلف را به هم مرتبط کنیم.

      علاوه بر نقش حرف اضافه، «about» به صورت قید نیز به معنای «تقریباً» یا «حدوداً» به کار می‌رود؛ مثلاً در جمله «The meeting starts at about 3 PM» یعنی «جلسه حدود ساعت ۳ شروع می‌شود». این کاربرد نشان می‌دهد که «about» توانایی انعطاف‌پذیری در بیان اعداد، زمان‌ها و اندازه‌ها را دارد و نقش مهمی در بیان تقریب و تخمین ایفا می‌کند.

      از نظر تاریخی، ریشه «about» به زبان انگلیسی قدیم بازمی‌گردد و ترکیبی است از «on» و «būt» که معنای «در اطراف» یا «درباره» را منتقل می‌کرده است. این کلمه در گذر زمان تحولات معنایی پیدا کرده و به یکی از کلمات اساسی و پرکاربرد زبان انگلیسی تبدیل شده است که در انواع سبک‌های نوشتاری، ادبی، علمی و محاوره‌ای دیده می‌شود.

      «about» به دلیل گستردگی کاربرد و سادگی استفاده، یکی از پایه‌های اصلی ارتباطات زبان انگلیسی است. آشنایی با معنا و نقش‌های مختلف آن به افراد کمک می‌کند تا هم در فهم متن‌ها و هم در تولید زبان، بتوانند به شکل دقیق‌تر و طبیعی‌تری عمل کنند. این کلمه پلی است که به کمک آن موضوعات، ایده‌ها و مفاهیم را به یکدیگر پیوند می‌دهیم و ارتباطات انسانی را آسان‌تر می‌سازیم.

      ارجاع به لغت about

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «about» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۱ مرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/about

      لغات نزدیک about

      • - abound
      • - abounding
      • - about
      • - about to
      • - about to happen
      پیشنهاد بهبود معانی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      hasn't obtund stocking infrastructure rooster bitterly sublimation pleochroism electromagnetic tantamount permutation departure nest hermeticism dispermous حرف حساب زدن خالی بودن خراشیدگی کمک‌مکانیک کمک‌های اولیه کنترپوان کنیه وام ورزشکارانه ورشکست شدن ورقه ولنگار ولنگاری ویدیویی ویز ویز
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز تست سطح زبان انگلیسی
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.