آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۵ شهریور ۱۴۰۴

      Through

      θruː θruː

      توضیحات:

      این لغت در معنای اول در انگلیسی آمریکایی به شکل thru نیز نوشته می‌شود ولی شکل نوشتاری through رایج است.

      در معنای سوم در انگلیسی بریتانیایی به‌جای through از to و through to استفاده می‌شود.

      معنی through | جمله با through

      adverb preposition A2

      از میان، از وسط، از داخل، از (از این سوی چیزی به آن سو)

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی متوسط

      مشاهده

      He put a bullet through my hat.

      گلوله‌ای زد که به کلاهم خورد و از آن رد شد.

      The river passes through mountains.

      رودخانه از میان کوهستان‌ها می‌گذرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He crawled through the hole.

      او با خزیدن از سوراخ رد شد.

      The students walked through the gate.

      دانش‌آموزان قدم‌زنان از در رد شدند.

      Oars cut through the water.

      پاروها بر آب می‌خوردند و آن را می‌بریدند.

      Zahra went out through the kitchen.

      زهرا از راه آشپزخانه خارج شد.

      a road through the desert

      راهی از میان صحرا

      adverb preposition B1

      در طول، سراسر، تمام، همه (از ابتدا تا انتهای بازه‌ی زمانی)

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      جای تبلیغ شما در فست دیکشنری

      He heard the speech through without interruption.

      بدون وقفه به همه‌ی سخنرانی گوش فرا داد.

      The team worked hard through the night to complete the project.

      اعضای تیم تمام طول شب را برای اتمام پروژه، سخت کار کردند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      I was awake right through the night.

      من تمام شب بیدار بودم.

      She remained sitting through the earthquake.

      طی زلزله در حالت نشسته باقی ماند.

      Road construction will continue through winter months, too.

      راه‌سازی در ماه‌های زمستان هم ادامه خواهد داشت.

      all through the year

      در تمام سال

      through summer

      تمام تابستان

      through life

      همه‌ی عمر

      adverb preposition

      انگلیسی آمریکایی شامل، از، تا، بین

      The policy covers employees from entry-level through senior management.

      این سیاست از کارکنان تازه‌کار تا مدیران ارشد را شامل می‌شود.

      The museum is open Tuesday through Sunday.

      موزه از سه‌شنبه تا یکشنبه باز است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      English: The sale includes items priced at $10 through $50.

      این حراج شامل اقلامی با قیمت بین ۱۰ و ۵۰ دلار است.

      preposition B1

      به‌دلیل، به‌خاطر، در اثر، ناشی از، در نتیجه‌ی

      Through illness he lost his hearing.

      به‌دلیل بیماری شنوایی خود را از دست داد.

      He succeeded through hard work and determination.

      او در نتیجه‌ی سخت‌کوشی و عزم راسخ موفق شد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Through her efforts, the project was completed on time.

      به‌خاطر تلاش‌های او، پروژه به‌موقع تکمیل شد.

      The accident happened through a lack of attention.

      تصادف بر اثر بی‌توجهی رخ داد.

      through an error

      به‌واسطه‌ی اشتباه

      knowledge derived through books

      دانشی که از کتب به دست آمده است

      preposition B1

      از طریق، با استفاده از، با، به کمک، توسط، به‌وسیله‌ی، به‌واسطه‌ی، از راه

      We are related through our grandfather.

      از طریق پدربزرگمان با هم نسبت داریم.

      She found the apartment through a real estate agent.

      او آپارتمان را به‌کمک مشاور املاک پیدا کرد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      They communicated through sign language.

      آن‌ها با استفاده از زبان اشاره با یکدیگر ارتباط برقرار کردند.

      The information was obtained through a reliable source.

      این اطلاعات توسط منبع موثق به دست آمد.

      He spoke through an interpreter.

      او به کمک یک مترجم حرف زد.

      She educated herself through correspondence courses.

      از طریق درس‌های مکاتبه‌ای خودآموزی کرده است.

      Hamed got the job through a friend's recommendation.

      حامد به‌واسطه‌ی توصیه‌ی دوستش، آن شغل را به دست آورد.

      He was looking at me through the window.

      از پنجره به من نگاه می‌کرد.

      through Zahra's help

      به کمک زهرا

      preposition

      سرتاسر، سراسر، همه، تمام

      The rumour spread through the town.

      شایعه در سراسر شهر پیچید.

      It was raining and I was soaked through.

      باران می‌آمد و من سرتاپا (کاملاً) خیس بودم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Pieces of the airplane were scattered through the field.

      قطعات هواپیما در سراسر مزرعه پراکنده شده بود.

      preposition

      در، طی، تو، داخل، در دل، در فضای

      A machine that flies through the air.

      ماشینی که در هوا پرواز می‌کند.

      The sound echoed through the empty hall.

      صدا در دل سالن خالی پیچید.

      adjective

      تمام کردن، به پایان رساندن، فارغ شدن

      Let me know when you’re through using the computer.

      وقتی کارت با کامپیوتر تمام شد، به من بگو.

      He’s finally through with his college exams.

      او بالاخره امتحانات دانشگاهی‌اش را به پایان رساند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Once I'm through with this report, I can relax.

      وقتی کار این گزارش تمام شود، می‌توانم استراحت کنم.

      adjective C1

      بدون توقف، بی‌ایست، مستقیم، یکسره (قطار، اتوبوس و...)

      You can take a through flight from New York to Tokyo.

      شما می‌توانید پرواز مستقیم از نیویورک به توکیو داشته باشید.

      The through bus to London leaves at 10 am.

      اتوبوس یکسره به لندن ساعت ۱۰ صبح حرکت می‌کند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a through train

      قطار بدون توقف

      adjective

      سرتاسری، سراسری، مستقیم

      The channel provides a through passage for ships.

      این کانال، گذرگاهی مستقیم برای کشتی‌ها فراهم می‌کند.

      The airport has a through corridor connecting the terminals.

      فرودگاه، راهرویی مستقیم دارد که ترمینال‌ها را به هم متصل می‌کند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a through road

      راه سراسری

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد through

      1. adjective done
        Synonyms:
        finished ended over complete concluded completed terminated wrapped up wound up in the bag buttoned up finis
        Antonyms:
        unfinished incomplete
      1. adjective direct
        Synonyms:
        straight straightforward regular constant rapid free uninterrupted unbroken nonstop unhindered one-way opened
        Antonyms:
        indirect stopping
      1. preposition by way of
        Synonyms:
        by via with through the medium of using because of for as a result in consequence of as a consequence by means of by virtue of in virtue of with the help of by reason at the hand of by the agency of by dint of per
      1. preposition between, during
        Synonyms:
        in by during for the period throughout within about into past round clear from beginning to end in the middle straight in and out
        Antonyms:
        around

      Phrasal verbs

      put through

      به نتیجه رساندن

      وصل کردن تلفن (شخصی به شخص دیگر)

      run through

      (به‌سرعت) بررسی کردن، دوره‌ کردن، خواندن، مرور کردن

      جریان داشتن، جاری بودن، پخش شدن

      (با بی‌فکری یا به‌سرعت) خرج کردن، مصرف کردن، تمام کردن

      (با شمشیر یا تفنگ) از بین بردن، کشتن، زخمی کردن

      follow through

      تا آخر دنبال کردن، به انجام رساندن، ادامه دادن و به پایان رساندن، تا رسیدن به نتیجه دنبال کردن (کار و فکر و غیره)، عمل کردن، وفا کردن (وعده و غیره)

      come through

      (خبر یا منظور و پیام) رسیدن، بیان کردن، دریافت کردن، دریافت شدن، درک کردن، نشان دادن، فرستادن

      رفتن، آمدن، رسیدن

      سر قول خود ماندن، به تعهد خود عمل کردن، انجام دادن، عمل کردن

      تحمل کردن، طاقت آوردن، تاب آوردن، بهبود یافتن (بعد از بیماری)، زنده ماندن، جان سالم به در بردن

      pull through

      (بیماری یا گرفتاری و غیره را) پشت سر گذاشتن، بهبود یافتن

      در تنگنا کمک کردن، در سختی به کسی کمک کردن

      Phrasal verbs بیشتر

      come through with

      برطرف کردن نیاز به چیزی

      cut through

      از میان رد شدن، میانبر زدن

      برطرف کردن، فائق شدن، گذر کردن

      fall through

      به جایی نرسیدن، شکست خوردن

      get through

      تمام کردن، خاتمه دادن، به پایان رساندن

      دوام آوردن، باقی ماندن

      ارتباط برقرار کردن، تفهیم کردن

      get through to

      فهماندن

      به مرحله‌ی بعدی راه یافتن

      go through

      تصویب شدن (قانون و ...)، رسماً پذیرفته شدن، رسماً تکمیل شدن (قرارداد)، به ‌نتیجه رساندن، به انجام رساندن

      تجربه کردن (وضعیتی دشوار)، سختی کشیدن، تحمل کردن، متحمل شدن، دچار شدن، پشت سر گذاشتن

      گشتن، جست‌وجو کردن

      بررسی کردن، مرور کردن

      (بسیار) استفاده کردن، مصرف کردن

      go through with

      به انجام رساندن

      live through

      از رویدادی سخت جان سالم به در بردن

      look through

      مرور کردن، نگاه گذرا انداختن

      نگاه کردن (از طریق چیزی)

      بی‌محلی کردن، نادیده گرفتن، تظاهر کردن به ندیدن کسی

      pass through

      عبور کردن (از جایی)

      pick through

      دنبال چبزی گشتن (میان چیزهای دیگر)

      see through

      (به ماهیت چیزی یا کسی) پی بردن

      تا پایان ادامه دادن، به انجام رساندن

      take through

      توضیح دادن

      work through

      کنار آمدن، حل و فصل کردن

      think through

      تمام جوانب را سنجیدن، سبک سنگین کردن

      plough through

      پشتکار داشتن، استقامت به خرج دادن

      ثابت قدم ماندن

      sit through

      تا آخر جلسه نشستن (بی‌تمایل و به‌اجبار)

      talk through

      توضیح دادن

      تسلی دادن، دلداری دادن

      bull through

      (علیرغم مخالفت) انجام دادن

      carry through

      1- انجام دادن، نایل شدن 2- رزق دادن، نگه داشتن، رساندن

      eat through

      (زنگ یا اسید و غیره) خوردن

      muddle through

      (انگلیس) با وجود اشتباه و شورتی‌گری انجام‌دادن یا موفق شدن، بالأخره کامیاب شدن

      read something over (or through)

      از آغاز تا پایان چیزی را خواندن

      rub along (or on or through)

      (انگلیس) با وجود اشکالات ادامه دادن یا پیشرفت کردن

      rush something through

      باشتاب تصویب یا تدوین یا مقرر (و غیره) کردن

      sail through (something)

      (با موفقیت یا سهولت) انجام دادن، گذراندن

      sleep through

      (با وجود سر و صدا و غیره) بیدار نشدن، در تمام مدت چیزی خوابیدن

      soak into (or through) something

      در چیزی نفوذ کردن و از آن رد شدن، نشت کردن

      squeak through (or by)

      (با امتیاز کم یا اشکال) قبول شدن، پذیرفته شدن، عبور کردن

      squeeze through (or by)

      (عامیانه) با اشکال یا امتیاز بسیار کم قبول شدن یا برنده شدن یا عبور کردن

      weather through

      با موفقیت از خطر یا دشواری گذشتن، تاب آوردن

      vote (something) through

      تصویب (قانون، طرح، مصوبه، لایحه، وغیره) به وسیله‌ی رأی دادن

      push through

      به تصویب رساندن، به تایید رساندن، اجرایی کردن، انجام دادن

      Collocations

      pulse through something

      در امتداد یا درون چیزی تپیدن، (به طور آهنگین) زدن یا ضربان داشتن

      to go through contortions

      کج و معوج کردن یا شدن، از شکل افتادن

      go through customs

      از (بازدید) گمرک عبور کردن

      speak through one's nose

      تو دماغی حرف زدن

      push one's way (through something)

      (با هل دادن از میان چیزی) رد شدن

      Collocations بیشتر

      snake one's way through (or past or across)

      مسیر مارپیچ داشتن، مارپیچ رفتن، پر پیچ و خم بودن

      force one's way (through something)

      به زور راه خود را (از میان چیزی) باز کردن

      flick through a newspaper

      روزنامه را ورق زدن (سریع و گذرا)

      flick through a book

      ورق زدن کتاب

      skim through a book

      مرور اجمالی کتاب، ورق زدن کتاب

      go through a phase

      دوره ای را گذراندن، مرحله ای را طی کردن

      break through the defence

      شکستن خط دفاعی

      go through a midlife crisis

      بحران میانسالی را پشت سر گذاشتن

      cut through red tape

      کاهش بوروکراسی اداری / از بین بردن کاغذ بازی

      Idioms

      through and through

      کاملاً، تماماً، از هر لحاظ، از هر جهت، از هر نظر، تمام‌وکمال، ‌به‌تمام‌معنا، حسابی، صددرصد، از سر تا ته

      through thick and thin

      در همه‌‌ی لحظات خوب و بد زندگی، در ایام خوش و ناخوش، در پستی‌ها و بلندی‌ها، در همه‌حال، در سختی و آسانی، با همه‌ی فراز‌ونشیب‌ها

      through rose-colored glasses

      (به ویژه افراط آمیز) با خوش‌بینی

      fall between (or through) the cracks

      (عامیانه) جور در نیامدن (با برنامه یا طرح یا تشکیلات)، ملعبه شدن، قربانی (دستگاه یا وضع و غیره) شدن

      drag somebody's name through the mire (or mud)

      شهرت کسی را به لجن کشیدن

      Idioms بیشتر

      go through fire and water

      سختی بسیار کشیدن، سرد و گرم روزگار چشیدن

      talk through one's hat

      (عامیانه) حرف‌های احمقانه زدن، نسنجیده سخن گفتن، یاوه‌گویی کردن

      get it through one's head

      فهمیدن، درک کردن، فهماندن

      like a (hot) knife through butter

      مانند چاقو (ی داغ) در کره، به آسانی، بدون اشکال

      through the mill

      (به‌ویژه در امور آموزشی) از آزمون سخت (گذشتن)

      go through the motions

      از روی عادت یا رسم ولی بدون اشتیاق کاری را کردن، رفع تکلیف کردن

      slip through the net

      1- از تور رد شدن یا فرار کردن 2- از دستگاه ایمنی یا مالیاتی و غیره رد شدن (و گرفتار نشدن)

      pay through the nose

      مغبون شدن، (برای چیزی) زیادی پول دادن

      go through one's paces

      مهارت (یا استعداد و...) خود را نشان دادن، عرض اندام کردن

      put through one's paces

      مهارت (یا استعداد و ...) کسی را آزمودن

      go through (or hit or strike, etc.) a bad patch

      دوران بدی را گذراندن

      pay through the nose (for something)

      مغبون شدن، (در خرید) گول خوردن

      go through the roof

      1- بسیار خشمگین شدن 2- (قیمتها) بسیار بالا رفتن

      through something in someone's teeth

      1- کسی را برای چیزی سرزنش کردن 2- متلک گفتن، زخم زبان زدن

      lie through one's teeth

      کاملاً دروغ گفتن، بی‌شرمانه دروغ گفتن

      put someone through the wringer

      (امریکا - عامیانه) تحت فشار قرار دادن، (به‌شدت) بازپرسی کردن

      soaked through

      کاملاً خیس

      be shot through with something

      مملو از چیزی بودن، پر از چیزی بودن، انباشته از چیزی بودن، آکنده از چیزی بودن، سرشار از چیزی بودن

      سوال‌های رایج through

      معنی through به فارسی چی می‌شه؟

      کلمه‌ی «through» در زبان فارسی بسته به بافت جمله به «از میان»، «از طریق»، «به واسطه‌ی» یا «در طول» و «سراسر» ترجمه می‌شود.

      این واژه یکی از پرکاربردترین حروف اضافه در زبان انگلیسی است و معنای اصلی آن عبور یا گذر از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر است. وقتی می‌گوییم «walk through the park»، معنایش «از میان پارک قدم زدن» است. در این کاربرد، «through» به حرکت درون فضایی اشاره دارد که فرد یا شیء از ابتدا تا انتهای آن را طی می‌کند. این معنای ابتدایی به خوبی نشان می‌دهد که واژه چگونه حرکت، گذر و پیوستگی را القا می‌کند.

      اما «through» تنها به معنای فیزیکی محدود نمی‌شود و اغلب در زمینه‌های استعاری نیز به کار می‌رود. برای مثال، وقتی گفته می‌شود «learn through experience»، منظور این است که فرد «از طریق تجربه» یاد می‌گیرد. در این حالت، «through» نقش واسطه را دارد؛ چیزی که مسیر یادگیری یا دستیابی به نتیجه را هموار می‌سازد. این کاربرد نشان می‌دهد که واژه می‌تواند فراتر از مکان و حرکت، به فرآیندها و روابط نیز اشاره داشته باشد.

      یکی دیگر از معانی رایج «through» اشاره به کامل بودن یا سراسر بودن یک فرآیند است. وقتی جمله‌ای مانند «read through the book» بیان می‌شود، معنایش «کتاب را از اول تا آخر خواندن» است. این کاربرد جنبه‌ای از جامعیت و تمامیت را منتقل می‌کند. در زبان فارسی نیز ما از واژه‌هایی چون «سراسر» یا «به‌طور کامل» برای رساندن چنین مفهومی استفاده می‌کنیم.

      در زندگی روزمره، «through» حضوری مداوم دارد. از جمله در مکالمات ساده مانند «I got through the exam» به معنای «امتحان را با موفقیت پشت سر گذاشتم». در اینجا «through» نشان‌دهنده‌ی عبور از یک چالش یا مانع است. همچنین در دنیای ارتباطات، وقتی گفته می‌شود «through email»، مقصود «از طریق ایمیل» است؛ یعنی ایمیل به‌عنوان ابزاری برای انتقال پیام به کار گرفته شده است.

      می‌توان گفت «through» واژه‌ای چندلایه است که هم در معنای فیزیکیِ عبور و گذر کاربرد دارد و هم در معنای استعاری، به‌عنوان پلی برای بیان فرآیندها، ابزارها و جامعیت. همین چندمعنایی بودن باعث شده که «through» نه‌تنها در زبان محاوره‌ای، بلکه در متون رسمی، علمی و ادبی نیز حضوری پررنگ داشته باشد. این انعطاف‌پذیری زبانی یکی از دلایلی است که یادگیری و درک درست آن را برای زبان‌آموزان بسیار ضروری می‌سازد.

      ارجاع به لغت through

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «through» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۹ بهمن ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/through

      لغات نزدیک through

      • - throttlehold
      • - throttler
      • - through
      • - through and through
      • - through ball
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      folklore BDSM tower confused industry enclosure judo kismet lan lank lee li lie in lil linguistically آفریده از روی استحقاق آلبوم امانت دادن ای وای! بجنب! بسته بلا استفاده کردن به نوبت انجام دادن بهدانه به یاد ماندنی اشباع‌شده بو باید
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.