آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۴ اسفند ۱۴۰۴

      For

      fər fə

      معنی for | جمله با for

      preposition A1

      برای، متعلق به

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی متوسط

      مشاهده

      I bought this bouquet of flowers for my mom's birthday.

      این دسته‌گل را برای تولد مامانم خریدم.

      I made this cake for your birthday.

      این کیک رو برای تولدت درست کردم.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He has a surprise for his girlfriend.

      برای دوست‌دخترش سورپرایز دارد.

      preposition A2

      برای، به قصد (بیانگر قصد)

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      همگام سازی در فست دیکشنری

      He studied hard for his exams.

      برای امتحاناتش سخت درس می‌خواند.

      I am saving money for a vacation.

      به‌‌قصد تعطیلات پول پس‌انداز می‌کنم.

      conjunction preposition A2

      برای، به‌علت، به‌خاطر، چون، زیرا

      Comfort him for he is sad.

      او را دلداری بده؛ زیرا که ناراحت است.

      Father, forgive them for they know not what they do.

      خداوندا! آنان را ببخش؛ چون نمی‌دانند چه می‌کنند.

      preposition A1

      برای، به مدت (بیانگر زمان یا مسافت)

      She has been studying for three hours straight.

      او به مدت سه ساعت متوالی درس می‌خواند.

      The bridge stretches for several kilometers across the river.

      پل برای چندین کیلومتر در عرض رودخانه امتداد دارد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      to walk for an hour

      برای یک ساعت راه رفتن

      preposition A2

      برای، به‌خاطر، به‌مناسبت (رویداد و...)

      What did you buy her for Christmas?

      به‌مناسبت کریسمس براش چی خریدی؟

      They organized a party for the opening of the new office.

      برای افتتاح دفتر جدید، مهمانی ترتیب دادند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      an appointment for 2 p.m.

      قرار ملاقات برای [ساعت] دو بعدازظهر

      preposition C1

      برای، نسبت به، با در نظر گرفتن، با توجه به (بیانگر مقایسه‌ی یک چیز با چیزهای مشابه)

      This winter has been unusually cold for Bukan.

      زمستان امسال برای بوکان به طور غیرمعمول سرد بوده است.

      He's very mature for his age.

      نسبت به سنش بسیار بالغ است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He is very clever for a child.

      با در نظر گرفتن کودکی بسیار باهوش است.

      preposition C1

      برای بیان مسئولیت کسی استفاده می‌شود

      The company is responsible for providing safe working conditions.

      شرکت، مسئول فراهم کردن شرایط کاری ایمن است.

      It’s not my responsibility for what happens after I leave.

      مسئولیت اتفاقاتی که بعداز رفتن من می‌افتد، به عهده‌ی من نیست.

      preposition B2

      به‌ نفع، به‌ سود، به‌ هواخواهی از، موافق (بیانگر حمایت)

      I voted for the Reds at the last election.

      در انتخابات پیشین به قرمزها رأی دادم.

      Who's for soccer?

      چه کسی موافق فوتبال است؟

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Are you for or against?

      آیا موافقی یا مخالف؟

      to fight for a cause

      به هواداری از آرمانی پیکار کردن

      preposition B1

      برای، به‌خاطر (بیانگر کمک)

      I carried these bags for him.

      این کیسه‌ها را برای او حمل کردم.

      He stayed late at work for the sake of his team.

      برای کمک به تیمش تا دیر وقت در محل کار ماند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      for you

      برای شما

      preposition

      نسبت به، در‌رابطه‌با، برای، در مورد، درباره‌ (مربوط به کسی یا چیزی)

      His feelings for her had changed.

      احساساتش درباره‌ی او تغییر کرده بود.

      She felt nothing but contempt for him.

      چیزی جز تحقیر درباره‌ی او احساس نمی‌کرد.

      preposition A2

      برای، به، با، در ازای، بابت، در عوض، در برابر، در مقابل (مبلغ)

      They bought it for ten thousand dollars.

      آن را به ده هزار دلار خریدند.

      They sell apples for two dollars a pound.

      سیب‌ها را (به بهای) پوندی دو دلار می‌فروشند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      money for paying rent

      پول برای پرداخت اجاره

      ten dollars for each hour of work

      ده دلار در مقابل هر ساعت کار

      preposition B1

      از طرف، به نمایندگی از، به نیابت از، به جای

      I am attending the meeting for Tom this afternoon.

      امروز بعدازظهر از طرف تام در جلسه‌ای شرکت می‌کنم.

      I am signing the contract for my boss.

      به نیابت از رئیسم قرارداد را امضا می‌کنم.

      preposition A2

      به‌سمت، به‌سوی، در جهت

      We were running for the bus station.

      به سمت ایستگاه اتوبوس می‌دویدیم.

      The boat was sailing for the island.

      قایق به‌سوی جزیره، درحال حرکت بود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      to leave for one's home

      به سمت خانه‌ی خود عزیمت کردن

      preposition A2

      به معنی، معادل

      FIFA stands for Fédération internationale de football association.

      فیفا به معنی فدراسیون بین‌المللی فوتبال است.

      What's the French word for "vegetarian"?

      معادل کلمه‌ی vegetarian [گیاه‌خوار] در فرانسوی چیست؟

      preposition

      باوجود، علی‌رغم، برخلاف

      معمولاً همراه با all می‌آید.

      For all his learning he is stupid.

      برخلاف آن‌ همه دانشی که دارد، بی‌شعور است.

      For all his faults, he still managed to win the hearts of those around him.

      با وجود همه‌ی ایراداتش، باز هم توانست دل اطرافیانش را به دست آورد.

      preposition A2

      برای، به‌خاطر، به‌منظور (برای دست‌یابی یا رسیدن به چیزی)

      They are working hard for a promotion.

      برای رسیدن به ارتقای شغلی، سخت کار می‌کنند.

      She applied for a scholarship.

      برای دریافت بورسیه اقدام کرد.

      preposition

      به عهده

      The final decision is for the committee to make.

      تصمیم نهایی، به عهده‌ی کمیته است.

      Choosing the team leader is for the manager to decide.

      انتخاب رهبر تیم، بر عهده‌ی مدیر است.

      preposition

      به افتخار (در مورد نام‌گذاری)

      The new literary award is named for her grandfather.

      جایزه‌ی ادبی جدید به افتخار پدربزرگش نام‌گذاری شده است.

      The city park was named for her grandfather.

      پارک شهر به افتخار پدربزرگش نام‌گذاری شد.

      abbreviation

      خارجی

      شکل کامل: foreign

      The for film won an award at the festival.

      این فیلم خارجی در جشنواره برنده‌ی جایزه شد.

      She studied at a for university.

      در یک دانشگاه خارجی تحصیل کرد.

      abbreviation

      جنگل‌داری

      شکل کامل: forestry

      The for plays a crucial role in managing our natural resources.

      جنگل‌داری نقش مهمی در مدیریت منابع طبیعی ما دارد.

      She studied forestry in college and now works as a forest ranger in the state park.

      او در کالج جنگل‌داری خواند و اکنون به عنوان جنگل‌بان در پارک ایالتی کار می‌کند.

      abbreviation

      (FOR) تحویل به راه‌آهن (بهای کالا به علاوه‌ی هزینه حمل تا راه‌آهن)

      شکل کامل: free on rail

      The company offered FOR for all customers.

      این شرکت تحویل به راه‌آهن را برای همه‌ی مشتریان ارائه کرد.

      The package was labeled FOR.

      بسته‌بندی دارای برچسب تحویل به راه‌آهن بود.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد for

      1. conjunction in consequence of the fact that
        Synonyms:
        because since as inasmuch as considering whereas now being as long as
      1. preposition in consideration of
        Synonyms:
        to after during concerning notwithstanding supposing toward pro in order to in place of in spite of with regard to with respect in favor of in the interest of for the sake of with a view to beneficial to in exchange for to the amount of to the extent of in pursuance of in the direction of on the part of on the side of in furtherance of in contemplation of under the authority of in the name of in order to get to counterbalance to go to conducive to

      Phrasal verbs

      look for

      انتظار داشتن، چشم‌انتظار بودن، امیدوار بودن به چیزی، منتظر بودن

      دنبال گشتن، در جست‌وجو بودن، در پی چیزی بودن

      answer for

      مسئولیت چیزی را در دست داشتن، تقصیر چیزی را به عهده گرفتن

      ضمانت کردن

      چیزی را ضمانت کردن، به شخصیت کسی گواهی دادن

      ضمانت کردن، عهده‌دار شدن

      ask for

      درخواست کردن، طلب کردن، خواستن، نیاز داشتن

      be cut out for

      مناسب بودن، خصیصه‌های لازم را داشتن

      be in for

      چیز ناخوشایندی را پیش‌بینی کردن

      به خاطر جرمی زندانی شدن

      Phrasal verbs بیشتر

      be there for

      در دسترس کسی بودن برای مهیا کردن آسودگی و حمایت کردن به‌خصوص در مواقع سختی

      be up for

      قصد انجام کاری را داشتن

      call for

      کسی را صدا زدن

      درخواست کردن، تقاضا کردن

      سراغ (کسی یا چیزی) رفتن

      تلفن زدن (برای درخواست چیزی)

      ایجاب کردن، مستلزم بودن

      come for

      به دنبال چیزی یا کسی گشتن برای گرفتن آن

      come in for

      در معرض قرار گرفتن

      fall for

      خاطرخواه شدن، شیفته شدن

      فریب خوردن، گول خوردن

      get on for

      نزدیک شدن

      give it up for

      آفرین گفتن، تحسین کردن

      go for

      به کار رفتن

      حمله کردن

      پسندیدن، پذیرفتن، دوست داشتن

      تلاش کردن برای به‌ دست آوردن چیزی

      go for it

      تمام تلاش خود را کردن

      انجام دادن

      go out for

      کاندید شدن، درخواست دادن

      همدردی کردن

      put down for

      نام‌نویسی کردن، ثبت نام کردن

      run for it

      گریختن، در رفتن

      send away for

      سفارش دادن

      send out for

      سفارش دادن

      speak for

      از جانب کسی صحبت کردن

      ادعا کردن، اشغال کردن

      خصوصیت ذاتی داشتن

      speak for oneself

      نظر دادن

      مخالفت کردن

      واضح بیان کردن

      stand for

      قبول کردن، پذیرفتن، زیر بار چیزی رفتن، تحمل کردن

      حمایت کردن، پشتیبانی کردن، طرف‌داری کردن، مدافع چیزی بودن

      مخفف بودن

      stand in for

      جانشین شدن، به نیابت کسی عمل کردن، از سوی کسی عمل کردن

      stand up for

      جانبداری کردن از، پشتیبانی کردن، پای چیزی ایستادن

      take for

      پنداشتن، نگریستن

      اشتباهی به‌جای شخص دیگری گرفتن

      فریب دادن، کلاهبرداری کردن

      try for

      مبادرت کردن

      spring for

      بهای چیزی را پرداخت کردن

      account for

      تشکیل دادن، شامل بودن، اختصاص داشتن، سهم داشتن، در بر گرفتن

      توضیح دادن، نشان دادن، حاکی بودن، دال بر چیزی بودن، دلیل چیزی بودن

      از بین بردن، نابود کردن، کشتن، به هلاکت رساندن، از پا درآوردن، منهدم کردن

      allow for

      لحاظ کردن، در نظر گرفتن

      cry out for

      به‌ شدت نیاز داشتن، سخت خواستن

      do for

      محکوم کردن

      کمک کردن

      pay for something

      تاوان دادن، تقاص پس دادن

      settle for

      قانع بودن، راضی بودن

      stick up for

      حمایت کردن، پشتیبانی کردن، دفاع کردن

      wait for

      منتظر بودن

      انتظار کشیدن

      صبر کردن

      منتظر کسی ماندن

      خدمت کردن

      gun for

      سخت در جستجو (کسی یا چیزی) بودن، خواستن، طلب کردن

      inquire for

      (شخص و غیره) خواستن، سراغ چیزی/کسی را گرفتن، کار داشتن با

      to allow for

      به حساب آوردن، منظور کردن، در نظر گرفتن

      bargain for

      1- چانه زدن 2- انتظار داشتن، (روی چیزی) حساب کردن

      buck for

      (امریکا - عامیانه) سخت کوشیدن (برای ترفیع و اضافه حقوق و غیره)

      budget for

      در بودجه منظور کردن، (برای چیزی) اعتبار تخصیص دادن (در بودجه)

      come out for

      موافقت خود را (با لایحه یا کاندید و غیره) اعلام کردن، پشتیبانی کردن از، صحه گذاشتن

      cut out for

      (عامیانه) مناسب، مستعد

      decide for (or against) something

      برله (یا علیه) چیزی رأی دادن (یا داوری کردن یا تصمیم گرفتن)

      declare for

      موافقت (خود را) آشکار کردن، اظهار موافقت کردن

      find for

      (دادگاه یا قاضی یا هیئت منصفه) به سود کسی حکم دادن

      good for

      دوام آوردن، ارزش داشتن

      head for

      (به‌سمت چیزی یا جایی) رفتن، رهسپار شدن، پیش رفتن

      hold out for

      (عامیانه) با سماجت یا پایداری خواستار بودن

      lay for

      (عامیانه) در کمین (کسی) نشستن، مترصد حمله بودن

      listen out (for something)

      با دقت گوش فرا دادن، گوش به زنگ بودن

      mark out for

      برگزیدن برای (کاری)، کنار گذاشتن

      pass for

      (به عنوان چیز بهتر از آنچه که هست) مورد قبول قرارگرفتن

      plan for something

      ترتیب کاری را دادن، برای انجام کاری آماده شدن، نقشه‌ی چیزی را ریختن

      press for something

      مصرا درخواست کردن، سخت خواستار شدن

      put in for

      درخواست کردن، داوطلب شدن

      rake around (or about) for something

      به‌دقت جستجو کردن، دنبال چیزی گشتن

      read for (something)

      رشته‌ای را در دانشگاه خواندن

      rush on (or for) something

      تقاضای ناگهان برای چیزی، رونق ناگهان چیزی

      scratch about (for something)

      (با کاویدن و غیره) دنبال چیزی گشتن

      screw somebody (for something)

      گوش کسی را بریدن، کلاه سرکسی گذاشتن

      send for

      1- فراخواندن، احضار کردن، دنبال (کسی یا چیزی) فرستادن 2- (برای دریافت یا خرید چیزی) سفارش فرستادن، درخواست ارسالدادن

      shoot at (or for)

      (عامیانه) تلاش کردن (برای چیزی)، هدف‌گیری کردن، کوشیدن

      swear for

      تضمین کردن، اطمینان دادن، ضمانت کردن

      trouble someone for (something)

      (سرمیز شام و غیره) برای رساندن چیزی (مثلاً نمکدان) از کسی خواهش کردن، مزاحم شدن

      whistle for

      خواستن ولی به‌دست نیاوردن

      apply for

      (برای شغل و دانشگاه و وام و غیره) درخواست دادن، درخواست رسمی دادن

      fish for

      به دنبال چیزی بودن، درصدد چیزی بودن، جستجو کردن

      hanker for

      آرزو کردن، در آرزوی چیزی بودن، له‌له زدن برای، با تمام وجود خواستن

      angle for

      خواستن، خواهان بودن، طلب کردن، در پی بودن (عموماً بدون بیان به‌طور مستقیم)

      go in for

      دفاع کردن، طرفداری کردن

      دوست داشتن، علاقه داشتن

      امتحان دادن، وارد رقابت شدن

      انتخاب کردن شغل

      go up for

      درخواست کردن از بازیکن در کریکت برای بیرون رفتن

      look out for

      مراقبت کردن

      گوش به زنگ بودن

      make for

      به‌ سوی جایی حرکت کردن، عازم شدن

      منجر شدن

      make up for

      جبران کردن

      pull for

      به نفع کسی تبلیغ کردن یا هورا کشیدن یا فعالیت کردن

      Collocations

      for all

      به رغم، با وجود

      for someone to

      برای آنکه کسی انجام بدهد

      have an eye for

      صاحب‌نظر بودن، سعه‌ی نظر داشتن، خبره بودن

      jump for joy

      از خوشی ورجه‌وورجه کردن

      for nothing

      2- بی‌دلیل، بیخود

      Collocations بیشتر

      as for

      عطف به، مربوط به، با توجه به

      to make allowance(s) for

      1- بخشودن، معاف کردن 2- به حساب آوردن، در نظر گرفتن، پیش‌بینی کردن

      to make amends for

      رجوع شود به amends

      جبران کردن

      for anything

      به‌هیچ‌وجه، به هیچ قیمتی

      go (or stand) bail for

      ضامن شدن، کفالت کسی را کردن

      for a bit

      برای مدتی کوتاه، کمی

      but for

      اگر به خاطر ... نبود

      in (or for) a good cause

      بخاطر آرمانی نیکو، در راه کار خیر

      for certain

      بدون شک، حتمی، مسلم، محقق

      (be) in contention for (or to)

      در رقابت (بودن برای)، چشم‌وهم‌چشمی کردن

      give one credit for

      1- (کسی را بابت کاری) ستودن، بانی شناختن 2- (به داشتن صفات خوب و غیره) منتسب کردن

      for a dare

      به واسطه‌ی شرط‌بندی یا مبارزه‌طلبی

      do your good deed for the day

      کار نیک کردن، عمل خیر (روزانه را) انجام دادن

      destined for

      1- عازم، رهسپار، به مقصد

      2- مقدرشده برای

      develop a taste for something

      (در مورد چیزی) سلیقه پیدا کردن، خبره شدن

      drill for oil (or water)

      برای دستیابی به نفت (یا آب) چاه زدن

      for effect

      برای نمایش (یا خودنمایی یا تحت‌تأثیر قرار دادن یا جولان دادن)، برای پز دادن، به منظور ایجاد اثر

      show enthusiasm for something

      شورنمایی کردن برای چیزی، ذوق و شوق نشان دادن برای چیزی، اشتیاق نشان دادن

      for evermore

      همیشه، پیوسته، به طور مدام

      except for

      بجز، سوای، به غیر از

      for (the) fault of

      (مهجور) به‌واسطه‌ی فقدان، در فقدان، به‌خاطر کم‌داشت

      for the fear of

      تا اینکه، مباد، چون نمی‌خواستم که ...

      for free

      (امریکا) رایگان، مجانی، به‌طوررایگان

      for (or in) fun

      به شوخی، از روی شوخی، به‌طور غیر‌عمدی، تفریحی

      for god's sake

      ترا به خدا، به‌خاطر خدا

      to be greedy (for)

      حرص زدن، زیاده خواستن، طمع‌کار بودن

      for hire (or on hire)

      کرایه‌ای، در برابر مزد یا اجرت، سلاکی

      if it weren't for (if it hadn't been for)...

      اگر به خاطر ... نبود

      lie in wait (for)

      کمین کردن (برای)، در انتظار نشستن

      for life

      1- برای تمام عمر، مادام‌العمر

      2- برای جان به‌در بردن، برای نجات از مرگ

      cast (or draw) lots (for some thing)

      (برای چیزی) قرعه‌کشی کردن

      for love

      به‌خاطر عشق، به‌خاطر علاقه (نه پول و غیره)

      be in the market for

      خریدار بودن، خواستار خرید چیزی بودن

      for the moment

      اکنون، حال، در این هنگام

      set a pattern for

      الگو کردن برای، سرمشق شدن برای

      show pity (for)

      ترحم کردن، رحم نشان دادن

      ply for hire

      (تاکسی و غیره) در محل یا مسیر به‌خصوص کاسبی کردن

      be praying for something

      سخت خواستن، سخت امیدوار بودن

      be prepared for something

      آماده‌ی چیزی بودن، (برای کاری یا چیزی) آمادگی داشتن

      prepare the ground (for something)

      زمینه را (برای چیزی) فراهم کردن

      for the present

      موقتی، تا مدتی، فعلاً

      (just) for the record

      برای ثبت رسمی، به منظور اعلام رسمی

      provide relief for

      یاری دادن به، کمک تدارک دیدن، کمک کردن

      out of respect for

      به‌خاطر احترام نسبت به، به پاس گرامی داشت

      claim responsibility (for something)

      خود را مسئول یا عامل کاری دانستن

      to take (full) responsibility (for something)

      تقصیر را (کاملاً) به عهده گرفتن، خود را (کاملاً) مسئول کاری کردن

      hold responsible (for)

      مسئول چیزی شناختن، مقصر دانستن

      in return (for)

      در ازای، در عوض، درمقابل

      make room (for)

      دفتی زدن، جا باز کردن، جا دادن

      for sale

      برای فروش، فروشی

      save a seat (or place) for someone

      برای کسی صندلی (یا جا) نگه‌داشتن

      for short

      به‌طور خلاصه، به‌صورت مخفف

      set the scene for something

      شرح دادن صحنه‌ای که در آن چیزی در شرف وقوع است، (برای چیزی) صحنه‌چینی کردن

      for a season

      برای مدتی، چند صباح، چند روز

      short for

      خلاصه‌ی، مخفف (چیزی)

      for show

      به منظور تظاهر، برای نمایش

      be thankful for small mercies

      قدر عافیت را دانستن، خدا را شکر کردن

      be (or feel) sorry for somebody

      دل (کسی) به حال کسی سوختن، دلسوزی کردن برای کسی

      for sure

      همانا، حتمی، بی‌گمان، قطعی

      set the tone for something

      جو یا کیفیت چیزی را تعیین کردن، آهنگ چیزی را معین کردن

      have no use for

      1- نیاز نداشتن (به)، مصرف نداشتن 2- بد آمدن (از)

      lie in wait ( for)

      کمین کردن، خف کردن

      for want of (something)

      به‌دلیل فقدان (چیزی)، به‌واسطه‌ی نداشتن (چیزی)

      for a wonder

      به‌طور شگفت‌انگیز

      what for

      چرا؟، به چه دلیل؟

      take for granted

      قدر ندانستن، بی‌اهمیت پنداشتن (کسی یا چیزی)

      develop a taste for

      علاقه مند شدن به، خوش آمدن از

      study for a diploma

      برای دیپلم درس خواندن، برای گرفتن مدرک درس خواندن

      be a recipe for disaster

      دستور العملی برای فاجعه بودن / زمینه‌ساز فاجعه بودن / به فاجعه ختم شدن

      provide for your family

      تامین معاش خانواده / خرج خانواده را دادن

      fight for life

      برای زندگی جنگیدن

      go for a run

      رفتن برای دویدن

      go for a walk

      رفتن برای پیاده روی

      have a liking for

      علاقه داشتن به، دوست داشتن

      apply for custody of

      درخواست حضانت (چیزی/کسی) را دادن

      apply for a job

      درخواست کار دادن

      make time for

      وقت گذاشتن برای، زمان اختصاص دادن به

      nominate for an oscar

      نامزد جایزه اسکار شدن

      have nothing but praise for

      فقط تعریف و تمجید کردن از

      make arrangements for

      ترتیبات چیزی را دادن، مقدمات کاری را فراهم کردن

      make a case for

      دفاع کردن از، استدلال آوردن برای

      present a case for

      ارائه دادن دلایل برای ، مطرح کردن استدلال برای

      cater for someone’s tastes

      مطابق سلیقه کسی بودن، فراهم کردن/پذیرایی کردن مطابق میل کسی

      come in for criticism

      مورد انتقاد قرار گرفتن

      go in for a competition

      شرکت کردن در یک مسابقه

      conviction for robbery

      محکومیت برای سرقت

      take full credit for

      تمام اعتبار را به خود اختصاص دادن

      study for a degree

      برای گرفتن مدرک درس خواندن

      friend for life

      دوست مادام العمر، دوست همیشگی

      gift for languages

      استعداد در یادگیری زبان

      go out for a meal

      برای غذا خوردن بیرون رفتن

      grounds for complaint

      دلیل شکایت، زمینه شکایت

      unfit for human habitation

      غیر قابل سکونت برای انسان

      have no respect for

      احترام نگذاشتن به / حرمت نگه نداشتن برای

      room for improvement

      جای پیشرفت/بهبود

      thirst for knowledge

      تشنگی برای دانش، عطش دانستن

      make room for

      جا باز کردن برای

      value for money

      ارزش پولی، مقرون به صرفه، به نسبت قیمت ارزش داشتن

      ask for an extension

      درخواست تمدید مهلت کردن

      preserve for posterity

      برای آیندگان حفظ کردن/نگه داشتن

      provide a reference for

      معرفی کردن / توصیه نامه دادن برای

      be up for doing something

      پایه بودن برای انجام کاری/مایل بودن/آماده بودن

      be prospects for

      چشم‌انداز بودن برای، احتمال موفقیت داشتن برای

      be in for a shock

      در شرف شوکه شدن بودن، غافلگیر شدن (منفی)

      acquire a taste for

      علاقه‌مند شدن به، به چیزی علاقه‌مند شدن (معمولا به تدریج)

      call for a ceasefire

      درخواست آتش‌بس کردن

      call for a celebration

      فراخواندن به جشن، دلیلی برای جشن گرفتن

      carve a niche for yourself

      برای خود جایگاهی ایجاد کردن، موقعیتی برای خود دست و پا کردن

      make the case for

      دفاع کردن از، استدلال آوردن برای

      put the case for

      مطرح کردن دلایل برای، استدلال آوردن برای

      force for change

      نیروی محرک تغییر، عامل تغییر

      sign up for a course

      ثبت نام برای یک دوره

      thirst for adventure

      تشنگی برای ماجراجویی

      file for divorce

      دادخواست طلاق دادن، درخواست طلاق دادن

      take it easy for a while

      برای مدتی استراحت کردن، سخت نگرفتن

      fight for your life

      برای نجات جان خود جنگیدن

      fight for survival

      برای بقا جنگیدن

      fit for purpose

      مناسب برای هدف/کاربرد

      force for good

      نیروی خیر، عامل مثبت

      good for someone

      مفید برای، خوب برای، سودمند برای، اثر مثبت داشتن بر

      for days, weeks, months, years, etc.

      به مدت چند وقت

      Idioms

      all for

      کاملاً موافق، کاملاً طرفدار

      for all

      علیرغم، باوجود

      o! for

      هیهات، افسوس، چی می‌شد اگر، دلم می‌خواست که

      word for word

      کلمه‌به‌کلمه، واژه‌به‌واژه، لغت‌به‌لغت، لفظ‌به‌لفظ، تحت‌اللفظی، جز‌ءبه‌جزء، مو‌به‌مو، واو‌به‌واو

      to get (or have) hot pants for

      نسبت به کسی میل جنسی شدید داشتن

      Idioms بیشتر

      all for one and one for all

      (شعار سه تفنگدار) همه برای یکی و یکی برای همه

      give your right arm for something

      خیلی مشتاق چیزی بودن

      for the asking

      به دل‌خواه

      go to bat for

      (عامیانه) دفاع کردن از، پشتیبانی کردن، به نفع کسی وارد معرکه شدن

      be a bear for punishment

      پر استقامت بودن، سختی را خوب تحمل کردن

      make a beeline for

      (عامیانه) مستقیماً رفتن به، یکراست رفتن

      for the time being

      فعلاً، حالا

      فعلاً، موقتاً

      all for the best

      به خیر گذشتن، نیک‌فرجام بودن

      for the better

      در شرایط بهتر

      for the birds

      (عامیانه) چرند، بی‌ارزش، بی‌فایده، بدردنخور، احمقانه

      to sweat blood for something

      (برای رسیدن به چیزی) سخت تلاش کردن

      make a bolt for

      زدن به چاک، جیم شدن، فلنگ را بستن

      get too big for one's boots

      (عامیانه) پر افاده شدن، از خود راضی شدن

      for the bottom drawer(s)

      (انگلیس - قدیم) برای جهیزیه، برای شب عروسی

      too big for one's breeches

      (عامیانه) پر رو، پر تمنا، پر توقع، کسی که پا را از گلیم خود درازتر کند، پر مدعا

      go for broke

      (عامیانه) همه چیز را قمار کردن، همه چیز خود را به مخاطره انداختن

      همه‌ی انرژی یا امکانات خود را به کار گرفتن، به سیم آخر زدن

      set one's cap for

      (برای شوهری) در نظر گرفتن، به شکار شوهر (یا معشوق) رفتن

      for the chop

      (انگلیس) در شرف بسته شدن یا تعطیل شدن

      go for the collar

      (امریکا - بیسبال) بدون hit بودن

      for crying out loud

      (عامیانه ـ حرف ندا حاکی از تعجب یا آزردگی) ای وای!

      take up the cudgel (for)

      به دفاع (از چیزی) برخاستن، کمر همت بستن

      the devil makes work for idle hands

      شیطان آدم بیکار را آسان‌‌‌تر وسوسه می‌کند.

      for all the difference it makes

      (انگلیس) فرق کمی دارد، علیرغم توفیر کمی که دارد

      done (for)

      (عامیانه) 1- مرده، نابود، تباه 2- وازده، به درد نخور، شکست‌خورده

      beat the drum for

      (عامیانه) بازارگرمی کردن، جلب توجه یا علاقه کردن

      drum up support (for)

      (برای کسی یا چیزی) جلب حمایت کردن

      for the duration

      1- (انگلیس - عامیانه) تا پایان جنگ 2- برای مدتی دراز

      do duty for

      به جای دیگری کار کردن، به جای چیز دیگری به کار خوردن

      an ear for something

      شم کار(ی را داشتن)، استعداد چیزی (را داشتن)

      end for end

      دارای دو سر یا دو انتهای معکوس‌شده، دو موقعیت معکوس

      enter (somebody) for (something)

      اسم کسی را در مسابقه (یا آزمون و غیره) نوشتن

      every man for himself

      حساب هرکسی سوا است، هرکس (باید) به فکر خودش باشد

      a poor (or bad or lame) excuse for

      نمونه‌ی بدی از (چیزی یا کسی)

      an eye for an eye

      معامله‌ی به‌مثل، تلافی

      have an eye for

      صاحب‌نظر بودن، سعه‌ی نظر داشتن، خبره بودن

      have eyes for

      (عامیانه) علاقه‌مند بودن، (بسیار) خواستن، طالب بودن

      keep an eye out for

      چشم به راه بودن، (از دور) پاییدن

      ride for a fall

      دنبال دردسر گشتن، دنبال شر گشتن، کارهای خطرناک کردن، خود را در معرض خطر قرار دادن

      hold no fear for

      موجب ترس نشدن، واهمه نداشتن

      fend for oneself

      از عهده برآمدن، (بدون کمک) به کار خود ادامه دادن، گلیم خود را از آب بیرون کشیدن، روی پای خود ایستادن

      fetch and carry (for somebody)

      خرحمالی کردن (برای کسی)، کار (برای کسی) انجام دادن، کار خانه کردن (برای کسی)

      not care (or give) a fig for (somebody or something)

      اصلاً اهمیت ندادن (به چیزی یا کسی)، ناچیز شمردن، عین خیال (کسی) نبودن

      be a fool for one's pains

      کار بی‌اجر و پاداش کردن، مفتی جان کندن، خرحمالی مفتی کردن

      a front for something

      چیزی که در لوای آن کار غیرقانونی انجام می‌شود، وسیله‌ی پنهان‌کاری(چیزی)

      have something going for one

      (عامیانه) به نفع کسی بودن

      grist to (or for) one's mill

      چیز به‌دردخور، هرچیزی که کاربردش سودمند باشد

      to have someone's guts for garter

      سخت تنبیه کردن، دمار درآوردن

      develop a hate for

      منزجر شدن از، کینه(ی کسی یا چیزی را) به دل گرفتن

      my (or his, etc.) heart bleeds (for someone)

      (برای کسی) خیلی تأسف می‌خورم، (برای کسی) دلم می‌سوزد.

      for the hell of it

      (عامیانه) بی‌دلیل، همین‌طوری، بیخودی

      hit someone for six

      (انگلیسی - عامیانه) متعجب و آزرده کردن

      hope for the best

      نفوس بد نزدن، (علیرغم دشواری‌ها) امیدوار بودن

      make it hot for (someone)

      (برای کسی) تولید زحمت و ناراحتی کردن، در تنگنا قرار دادن

      for good or ill

      چه خوب و چه بد

      have it in for

      (عامیانه) غرض داشتن با، عداوت داشتن با

      in for

      (به‌ویژه در مورد چیزهای ناخوشایند) حتماً، حتمی‌الوقوع

      out of interest for something

      به واسطه‌ی (یا به‌خاطر) علاقه یا دلبستگی به چیزی

      run interference (for)

      (فوتبال آمریکایی) دارنده‌ی توپ را همراهی کردن (به منظور تنه زدن به یا پس زدن حریفان)

      go for the jugular

      (عامیانه) با شقاوت رفتار کردن، به قصد جان زدن یا حمله کردن و غیره

      jump for joy

      از خوشی ورجه‌وورجه کردن

      for keeps

      (امریکا ـ عامیانه) برای همیشه، ابدی، برای همیشه مال برنده

      knock (or throw) for a loop

      (امریکا ـ عامیانه) 1- مشت محکم زدن 2- شکست دادن، چیره شدن 3- مبهوت کردن

      be leaning over backwards for someone

      از هرگونه کمک و ارفاق نسبت به کسی فروگذار نکردن

      for dear life

      با کمال جدو جهد، برای جان به‌در بردن

      for the life of me

      (معمولاً در جمله‌های منفی) حتی به قیمت جان، هر‌طور که شده، به جان خودم قسم

      in line for

      مورد نظر (برای شغل یا کاری)، نفر بعدی (برای تصدی)

      make things lively for somebody

      وضع را برای کسی هیجان‌انگیز یا کمی خطرناک کردن

      for a loss

      با حالت یاس، حزن یا درماندگی

      for the love of

      به‌خاطر، به‌واسطه، به عشق

      for love or money

      به‌هیچ‌وجه، ابداً

      be one too many for

      زیادی بودن، فزون از اندازه بودن، مقهور کردن

      go for all the marbles

      (عامیانه) قمار بزرگ کردن، به امید سود زیاد ریسک کردن

      for that matter

      (برای تأکید مطلب دوم به کار می‌رود) اصلاً، در آن‌باره

      for good measure

      اضافه (بر چیزهای دیگر)، به عنوان پاداش

      for one's money

      (عامیانه) به سلیقه‌ی/ یا از نظر کسی

      reach for the moon

      بلندهمت بودن، همت بلند داشتن

      next in line for the job

      نامزد بعدی این شغل

      for the nonce

      فعلاً، حال، اکنون، این‌دفعه، برای این‌بار

      for nothing

      1- رایگان، مجانی

      nothing for it

      چاره‌ی دیگر، راه دیگر

      for old time's sake

      به‌خاطر ایام گذشته، به یاد خاطرات قدیم، به واسطه‌ی روابط دیرین

      for once

      لااقل یک‌بار، حداقل یک‌دفعه

      once and for all

      به‌ طور قطع، قاطعانه، بی‌چون‌و‌چرا، برای همیشه

      for one

      به عنوان یک نفر، از یک نظر، از طرفی

      one for all and all for one

      (همه برای یک نفر و یکنفر برای همه) سر که نه در راه عزیزان بود بار گرانیست کشیدن به دوش

      for openers

      (عامیانه) در آغاز، در ابتدا

      out for

      مترصد چیزی بودن، در طلب چیزی بودن، مشتاق چیزی بودن، تشنه‌ی به دست آوردن چیزی بودن، درصدد چیزی برآمدن

      for one's part

      تا آنجایی که مربوط به کسی می‌شود

      for the most part

      بیشتر، اغلب، معمولاً

      pay through the nose (for something)

      مغبون شدن، (در خرید) گول خوردن

      a penny for your thoughts

      فکرتو با من در میون بذار، بهم بگو به چی فکر می‌کنی، چی تو ذهنته؟، داری به چی فکر می‌کنی؟

      make a pitch for

      (امریکا - عامیانه) از چیزی یا کسی تعریف کردن

      for pity's sake!

      تو را به خدا!، بس کن!، ای بابا!

      a place for everything and everything in its place

      ... که هر چیزی به جای خویش نیکوست

      there's a time and place for everything

      هر چیزی جای خود دارد

      make play for

      (عامیانه) 1- برای جلب جنس مقابل کوشش کردن 2- (برای به دست آوردن) از هیچ کوششی فرو گذار نکردن

      play for time

      دنبال فرصت گشتن، تعلل کردن، (برای به‌دست آوردن فرصت بهتر) تأخیر کردن

      be pressed for something

      کم داشتن، در مضیقه بودن

      be queer for

      (امریکا - عامیانه) دیوانه‌ی چیزی یا کاری بودن

      reach for the stars

      همت و هدف عالی داشتن، رویای بزرگ داشتن، به دنبال غیرممکن رفتن، بلندپروازی کردن

      for real

      واقعی، حقیقی، واقعاً، حقیقتاً

      along for the ride

      همراه ولی نه درگیر در عمل

      in for a bumpy ride

      دارای آینده‌ی دشوار

      one for the road

      آخرین مشروب قبل از عزیمت

      make a rod for one's own back

      برای خود دردسر درست کردن، خود را در مخمصه قرار دادن

      a run for one's money

      رقابت شدید

      بهره وری (از سرمایه‌گذاری یا صرف وقت و غیره)

      for god's (or heaven's or pete's) sake!

      تو را به خدا!

      what is sauce for the goose is sauce for the gander

      هر چیزی که برای یک نفر مجاز است باید برای دیگران هم مجاز باشد

      save for a rainy day

      برای روز مبادا ذخیره کردن

      for shame!

      خجالت دارد!، خجالت نمی‌کشی!، حیا کن!

      shift for oneself

      روی پای خود ایستادن، با تقلای خود امرار معاش کردن

      a sight for sore eyes

      (عامیانه) منظره یا شخص خوشایند، چشم روشن کن

      set one's sights for something

      برای دستیابی به چیزی هدفگیری کردن

      so much for

      دیگر (صحبت این مطلب) بس است

      have a soft spot for somebody

      نسبت به کسی مهر و محبت ویژه داشتن

      sometimes one can't see the wood for the trees

      گهگاه درخت‌ها نمی‌گذارند آدم جنگل را ببیند

      for a song

      به یک غاز، یک پشیز، ارزان

      speak for yourself!

      از جانب خودت حرف بزن (از طرف من حرف نزن!)

      speaks for itself

      واضح است، آشکار است، نیاز به توضیح ندارد

      speak volumes (for)

      (عامیانه) کاملاً یا به‌وضوح نشان دادن

      be spoiling (for something)

      (برای چیزی به‌ویژه جنگ و مرافعه) آماده بودن، بی‌صبری کردن

      be spoiled for choice

      آنقدر چیز خوب برای گزینش داشتن که از گزینش عاجز بودن

      in (or for) sport

      به شوخی (نه جدی)، برای تفریح

      set the stage for something

      زمینه را برای چیزی مهیا کردن، مقدمه‌ی چیزی بودن

      for a start

      اولاً، قبل از همه‌چیز، به‌عنوان مقدمه

      for starters

      (عامیانه) اولاً، قبل از هرچیز، برای مقدمه

      not for all the tea in china

      هر چه‌قدر هم که پاداش آن باشد

      there is a time and place for everything

      هر چیزی زمان و جای خود را دارد

      time and tide wait for no man

      فرصت را از دست نده

      take a turn for the better (or worse)

      (به‌ویژه بیماری) رو به بهبود (یا وخامت) گذاشتن

      up for

      1- (انتصاب یا انتخابات و غیره) نامزد، کاندید 2- درحال محاکمه شدن، مورد محاکمه، در دست دادرسی، در دادگاه 3- ( عامیانه)حاضر به شرکت (درکاری)

      do well for oneself

      (در کار و کاسبی) موفق بودن، کار و بار خوب داشتن

      do wonders for

      (به مراتب) بهتر کردن، بهبود بخشیدن

      have no words for

      قادر به بیان (چیزی) نبودن

      for all the world

      از هرجهت، از هر نظر، به‌هردلیل، اصلاً، ابداً، به‌هیچ‌وجه

      for the worse

      درحال بدتر شدن، رو به وخامت

      for all one's worth

      (عامیانه) با تمام قوا، با همه‌ی انرژی یا نیرو

      for what it's worth

      به‌هرحال، اگر ارزشی داشته باشد، به هر قیمتی که باشد

      three cheers for

      (نشان دادن خوشحالی، حمایت و تشویق از کسی یا کسانی) هورا کشیدن، تشویق کردن

      for kicks

      برای تفریح، تفریحی، برای عشق و حال

      at a loss for words

      (در اثر تعجب، شوک یا تاًثر) قاصر بودن زبان از چیزی، حرفی برای زدن نداشتن، حرف کم آوردن

      for instance

      مثلاً، برای مثال، به‌عنوان مثال، به‌عنوان نمونه، برای نمونه

      be out for

      در پی چیزی بودن، دنبال کردن، مصمم بودن، خواهان بودن، در جست‌وجو بودن

      drastic times call for drastic measures

      در شرایط سخت لازم است اقدامات جدی انجام شود (شرایط سخت، اقدامات جدی را می‌طلبد)

      for better or (for) worse

      خوب یا بد، چه خوب چه بد، با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌ها

      there is a first time for everything

      هر چیزی بار اولی دارد

      thank someone for something

      مقصر دانستن، سرزنش کردن، مسبب دانستن، مسئول دانستن

      happy for

      (برای کسی) خوش‌حال بودن، (از خوش‌حالی کسی) خوش‌حال شدن

      good for you

      آفرین، کارت عالی بود، باریکلا، به‌به، دمت گرم، خوش به حالت

      be there for someone

      پشتیبان کسی بودن، همراه بودن، هوای کسی را داشتن، کنار کسی بودن، یاری‌رسان کسی بودن

      feelings for someone

      علاقه به کسی، عشق به کسی، دوست داشتن کسی

      be pressed for time

      عجله داشتن، وقت کم داشتن، فرصت نداشتن، تنگ بودن وقت

      throw someone for a loop

      غافل‌گیر کردن، شوکه کردن، بهت‌زده کردن

      سوال‌های رایج for

      معنی for به فارسی چی می‌شه؟

      کلمه‌ی «for» در زبان فارسی به «برای» ترجمه می‌شود.

      این واژه یکی از پرکاربردترین حروف اضافه (preposition) در زبان انگلیسی است و در ساختار جملات، نقش کلیدی در بیان هدف، علت، زمان، منفعت یا ارتباط میان عناصر مختلف ایفا می‌کند. اهمیت «for» در این است که با وجود کوتاهی، دامنه‌ی معنایی وسیعی دارد و در ترکیبات و ساختارهای گوناگون، نقش‌های متفاوتی بر عهده می‌گیرد.

      در زمینه‌ی بیان هدف و مقصود، «for» به‌عنوان رابطی عمل می‌کند که نشان می‌دهد عملی یا شیئی به چه منظوری انجام می‌گیرد یا وجود دارد. برای نمونه، در جمله‌ی «This gift is for you» معنای جمله «این هدیه برای توست» خواهد بود. این کاربرد شاید رایج‌ترین و ابتدایی‌ترین شکل استفاده از «for» باشد و به وضوح رابطه‌ی میان عمل و دریافت‌کننده را نشان می‌دهد.

      از نظر زمانی، «for» برای بیان مدت زمان نیز به کار می‌رود. به عنوان مثال، جمله‌ی «I have lived here for five years» به معنای «من پنج سال است که اینجا زندگی می‌کنم» است. در این کاربرد، «for» بر بازه‌ی زمانی دلالت دارد و معمولاً با زمان حال کامل (present perfect) همراه می‌شود. این جنبه از کاربرد «for» در مکالمات روزمره و نوشتار رسمی اهمیت فراوانی دارد.

      «For» همچنین می‌تواند علت یا دلیل یک وضعیت را بیان کند. وقتی گفته می‌شود «She was praised for her honesty» به معنای «او به خاطر صداقتش ستایش شد» است. در این حالت، «for» رابطه‌ی علت و معلول را میان ویژگی فرد و واکنش دیگران برقرار می‌کند. این کاربرد در متون تحلیلی، توصیفی و حتی علمی بسیار پرکاربرد است، زیرا به شفافیت جمله کمک می‌کند.

      نکته‌ی مهم دیگر این است که «for» در ترکیب با واژه‌ها و اصطلاحات مختلف، معنای گسترده‌تری پیدا می‌کند. عباراتی مانند «for example» (برای مثال)، «for good» (برای همیشه)، «for now» (فعلاً) و «for sure» (قطعاً) تنها بخشی از کاربردهای اصطلاحی آن هستند. این موارد نشان می‌دهند که «for» فراتر از یک حرف اضافه‌ی ساده، بخشی جدایی‌ناپذیر از بافت محاوره‌ای و نوشتاری زبان انگلیسی است و تنوع معنایی بالایی دارد.

      ارجاع به لغت for

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «for» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۷ اسفند ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/for

      لغات نزدیک for

      • - foppery
      • - foppish
      • - for
      • - for (or in) fun
      • - for (the) fault of
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      hand come out variant crook excess biological equalizer Americano equation Hispanic admissible algonquian allethrin amputator anti-tourism رفع خستگی کردن رنگارنگ رنگ‌کار روال جنت حافظه حر خستگی دل بستن دل کندن دوران نوزیستی ژرف‌کاو جناغ پیاده شدن ترحیمی
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.