In معنی

  • American English phonetic: ɪn
  • British English phonetic: ɪn
(Noun), (Plural), (Verb - use participle), (Adjective), (Adverb), (Preposition)
  • توی، اندر، لای، درظرف، هنگام، به، بر، با، بالای، روی، از، باب روز
  • درونی، شامل، دم دست، داخلی
  • رسیده، آمده، درتوی، بطرف، نزدیک ساحل، با امتیاز، با مصونیت
  • درمیان گذاشتن، جمع کردن
  • شاغلین، زاویه
  • پیشوندی به معنی در داخل
    • - come in!
    • - داخل شوید
    • - in the room
    • - در اتاق
    • - in the envelope
    • - در پاکت
    • - in the country
    • - در کشور
    • - in his defense
    • - در دفاع از او
    • - dressed in fur
    • - ملبس به خز
    • - done in a day
    • - انجام شده در یک روز
    • - I will return in one hour
    • - تا یک ساعت دیگر برخواهم گشت.
    • - to be in sight
    • - در معرض دید بودن
    • - to be in business
    • - مشغول کاسبی بودن
    • - he is in medicine
    • - او در کار پزشکی است.
    • - she is in college
    • - او در دانشگاه است.
    • - to be in prison
    • - زندانی بودن
    • - in a search for truth
    • - در جستجوی حقیقت
    • - an in joke
    • - شوخی باب روز
    • - short skirts are in
    • - دامن کوتاه مد است.
    • - one in ten will fail
    • - از هر ده نفر یکی مردود خواهد شد.
    • - in a storm
    • - در توفان
    • - to be in trouble
    • - دارای گرفتاری بودن
    • - weak in faith
    • - دارای ایمان ضعیف
    • - to vary in size
    • - از نظر اندازه گوناگون بودن
    • - her hair was arranged in curls
    • - گیسوانش را با چین و شکن آراسته بودند.
    • - written in English
    • - نوشته شده به انگلیسی
    • - to paint in oil
    • - با (رنگ و) روغن نقاشی کردن
    • - done in wood
    • - ساخته شده از چوب
    • - to cry in pain
    • - از درد گریه کردن
    • - to invite visitors in
    • - ملاقات کنندگان را به داخل دعوت کردن
    • - he flies in today
    • - او امروز با هواپیما وارد میشود.
    • - he was forced to stay in for a day
    • - مجبور شد یک روز در داخل (خانه) بماند.
    • - mix in the flour
    • - آرد را با آن قاطی کن
    • - the in door
    • - در رو به داخل
    • - the result is in
    • - نتیجه داده شده است.
    • - we must get the crop in before it rains
    • - باید قبل از اینکه باران بیاید محصول را جمعآوری کنیم.
    • - have it in for
    • - (عامیانه) غرض داشتن با، عداوت داشتن با
    • - in for
    • - (به ویژه در مورد چیزهای ناخوشایند) حتما، حتمیالوقوع
    • - in my opinion
    • - به عقیدهی من
    • - in on
    • - سهم داشتن در، بخشی از چیزی را داشتن
    • - he was in on the plot
    • - او در توطئه شرکت داشت.
    • - ins and outs
    • - همهی جزئیات (چیزی)، زیر و روی چیزی
    • - he knows the ins and outs of banking
    • - او زیر و زبر بانکداری را میداند.
    • - in that
    • - چون، زیرا، نظر به اینکه
    • - in with
    • - شریک، همکار، همدست
    • - are you also in with them?
    • - آیا توهم همدست آنها هستی؟
    مشاهده نمونه جمله بیشتر

دیکشنری دو زبانه انگلیسی به فارسی و فارسی به انگلیسی

English to Persian/Farsi and Persian/Farsi to English dictionary