شکل جمع:
dowdiesصفت تفضیلی:
dowdierصفت عالی:
dowdiestقدیمی بدلباس، بدریخت (معمولاً زن)
He married a real dowdy.
با زن واقعاً بدلباسی ازدواج کرد.
The dowdy appearance of the presenter disappointed viewers.
ظاهر بدریخت مجری، بینندگان را ناامید کرد.
شلخته، رنگورورفته، نخنما، کهنه، مندرس، ژنده
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
a dowdy gray dress
پیراهن (زنانهی) خاکستری رنگورورفته
Don't be dowdy for the party; dress neatly.
برای مهمانی شلخته نباش؛ مرتب لباس بپوش.
Her dowdy coat made her look older than she was.
پالتوی کهنهاش باعث میشد که از سنش پیرتر به نظر برسد.
زشت، بیروح
The shop looked dowdy and rarely attracted customers.
مغازهی بیروحی داشت و بهندرت مشتری جذب میکرد.
The office was filled with dowdy furniture that smelled of dust.
دفتر پر از مبلمان زشتی بود که بوی گردوغبار میداد.
They moved out of the dowdy apartment into a brighter place.
آنها از آپارتمان بیروح به جایی روشنتر نقلمکان کردند.
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «dowdy» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۴ مرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/dowdy