Obviate

ˈɑːbvieɪt ˈɒbvieɪt
آخرین به‌روزرسانی:

معنی و نمونه‌جمله

  • verb - transitive
    مرتفع کردن، رفع کردن، رفع نیاز کردن
    • - The death of the accused obviated the need for a trial.
    • - مرگ متهم نیاز به محاکمه را بر طرف کرد.
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد obviate

  1. verb make unnecessary
    Synonyms: anticipate, avert, block, counter, counteract, deter, do away with, forestall, forfend, hinder, interfere, interpose, intervene, preclude, prevent, remove, restrain, rule out, stave off, ward
    Antonyms: allow, help, permit

ارجاع به لغت obviate

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «obviate» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲ تیر ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/obviate

لغات نزدیک obviate

پیشنهاد بهبود معانی