امکانات گرامرلی و هوش مصنوعی (AI) برای متون فارسی و انگلیسی

Immoderate

ɪˈmɑːdərət ɪˈmɒdrət
آخرین به‌روزرسانی:
ذخیره در لغات برگزیده

معنی و نمونه‌جمله‌ها

adjective
بی‌اعتدال، زیاد

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

جای تبلیغ شما در فست دیکشنری
- Immoderate drinking ruined his health.
- زیاده‌روی در میخوارگی سلامتی‌اش را تباه کرد.
- He is immoderate in everything he does.
- او در هر کاری که می‌کند، افراطی است.
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد immoderate

  1. adjective excessive, extreme
    Synonyms:
    extreme too much exaggerated unreasonable unjustified undue inordinate unwarranted steep exorbitant unrestrained uncontrolled extravagant intemperate unbridled egregious enormous towering dizzying unconscionable overindulgent profligate wanton unbalanced too-too unmeasurable uncalled-for
    Antonyms:
    moderate reasonable justified restrained mild calm

ارجاع به لغت immoderate

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «immoderate» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/immoderate

لغات نزدیک immoderate

پیشنهاد بهبود معانی