فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Fuddle

ˈfʌdl ˈfʌdl
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    fuddled
  • شکل سوم:

    fuddled
  • سوم شخص مفرد:

    fuddles
  • وجه وصفی حال:

    fuddling
  • شکل جمع:

    fuddles

معنی

  • noun verb - transitive verb - intransitive
    گیج کردن، سردرگم و هاج‌وواج شدن، دائم‌الخمر بودن، گیج کردن
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد fuddle

  1. verb To cause to be unclear in mind or intent
    Synonyms: confuse, befuddle, confound, muddle, puzzle, intoxicate, throw, jumble, discombobulate, addle, bewilder, dizzy, inebriate, drink, mix-up, stupefy, make drunk, mystify, perplex, fox, tipsify, bedevil
  2. verb To muddle or stupefy with or as if with alcoholic drink
    Synonyms: befuddle, drink, besot, booze
  3. noun A confused multitude of things
    Synonyms: clutter, jumble, muddle, mare's nest, welter, smother
  4. verb To put into a state of confusion.
    Synonyms: befuddle

ارجاع به لغت fuddle

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «fuddle» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/fuddle

لغات نزدیک fuddle

پیشنهاد بهبود معانی