Mince

mɪns mɪns
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    minced
  • شکل سوم:

    minced
  • سوم‌شخص مفرد:

    minces
  • وجه وصفی حال:

    mincing
  • شکل جمع:

    minces

توضیحات

در معنای اول در انگلیسی آمریکایی به‌جای mince از ground beef استفاده می‌شود.

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

noun uncountable
انگلیسی بریتانیایی غذا و آشپزی گوشت چرخ‌کرده link-banner

لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی غذا و آشپزی

مشاهده

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

جای تبلیغ شما در فست دیکشنری
- She added herbs and spices to the mince.
- او سبزیجات معطر و ادویه به گوشت چرخ‌کرده اضافه کرد.
- He shaped the mince into meatballs.
- او گوشت چرخ‌کرده را به شکل کوفته درآورد.
- The price of mince has increased recently.
- قیمت گوشت چرخ‌کرده اخیراً افزایش یافته است.
verb - intransitive
خرامیدن، با ناز راه رفتن، با ادا راه رفتن
- A small dapper lady minced along the sidewalk.
- زن ریزه و خوش‌لباسی در امتداد پیاده‌رو با ادا راه می‎رفت.
- She minced toward the table, making sure everyone noticed her new dress.
- او به سمت میز خرامید تا مطمئن شود همه لباس جدیدش را می‌بینند.
verb - transitive
ریزریز کردن، قیمه کردن، خردکردن، ساطور کاری کردن، به تکه‌های کوچک تقسیم کردن
- She used a food processor to mince the vegetables quickly.
- او از غذاساز برای خرد کردن سریع سبزیجات استفاده کرد.
- He prefers to mince his own meat rather than buy it pre-ground.
- او ترجیح می‌دهد گوشت را خودش ریزریز کند تا اینکه آن را ازقبل چرخ‌کرده بخرد.
- The director minced up the play.
- کارگردان نمایشنامه را چند تکه کرد.
- to mince ham
- گوشت خوک را خرد کردن
- finely minced vegetables
- سبزیجات (کاملاً) خرد‌کرده
verb - transitive
تلویحاً گفتن، باملاحظه گفتن، لفظ‌قلم صحبت کردن، ملایم حرف زدن
- The professor minced his criticism to avoid discouraging the students.
- استاد انتقاد خود را باملاحظه بیان کرد تا دانشجویان را دل‌سرد نکند.
- I am not going to mince words with him.
- با او رک و بی‌رو‌در‌وایسی صحبت خواهم کرد.
- He thought Ahmad was wrong and did not mince matters in telling him so.
- او فکر می‌کرد که احمد اشتباه می‌کند و (این مطلب را) صریحاً به او گفت.
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد mince

  1. verb chop up
    Synonyms:
    cut divide chop hack dice grind hash chip whack
  1. verb pose, put on airs
    Synonyms:
    posture strut prance sashay attitudinize flounce
  1. verb euphemize, hold back in communication
    Synonyms:
    soften moderate weaken lessen diminish minimize alleviate extenuate tone down palliate decrease spare
    Antonyms:
    reveal tell all

Idioms

  • mince matters

    پرده‌پوشی کردن، رودربایستی کردن، صریحاً اظهار نکردن

  • mince no words

    رک‌گفتن، پرده‌پوشی نکردن، صریحاً اظهار‌کردن

ارجاع به لغت mince

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «mince» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/mince

لغات نزدیک mince

پیشنهاد بهبود معانی