با پر کردن فرم نظرسنجی، برنده‌ی ۶ ماه اشتراک حرفه‌ای به قید قرعه شوید. 🎉
افزایش قیمت بسته و اشتراک حرفه‌ای (تا ۱ فروردین ۱۴۰۳ با ۴۰٪ تخفیف خرید کنید)

Dot

dɑːt dɒt
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    dotted
  • شکل سوم:

    dotted
  • سوم شخص مفرد:

    dots
  • وجه وصفی حال:

    dotting
  • شکل جمع:

    dots
  • countable noun
    نقطه، خال، لکه
    • - There is a dot on the "i."
    • - روی «i» یک نقطه است.
    • - From a distance those islands appeared as tiny dots.
    • - از فاصله‌ی دور آن جزایر همچون نقطه‌های کوچک دیده می‌شد.
    • - Put a dot in front of those who have come.
    • - جلو اسم آن‌هایی که آمده‌اند یک نقطه بگذار.
    • - the telltale dots of measles
    • - لکه‌های آشکار (بیماری) سرخک
    • - polka dot
    • - خال خال، خالدار
    • - dot and carry
    • - ده بر یک
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
  • verb - transitive
    نقطه‌دار کردن
    • - a dotted line
    • - خط نقطه‌چین، خط مقطع، خط نقطه‌ای
    • - Rustic houses dotted the landscape.
    • - خانه‌های روستایی چشم‌انداز را نقطه‌نقطه کرده بودند.
  • verb - intransitive
    نقطه گذاشتن
پیشنهاد و بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد dot

  1. noun tiny mark, drop
    Synonyms: atom, circle, dab, droplet, fleck, flyspeck, grain, iota, jot, mite, mote, particle, period, pinpoint, point, speck, spot, tittle
  2. verb make spot(s)
    Synonyms: bespeckle, dab, dabble, fleck, freckle, pepper, pimple, sprinkle, stipple, stud

Collocations

Idioms

ارجاع به لغت dot

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «dot» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۵ اسفند ۱۴۰۲، از https://fastdic.com/word/dot

لغات نزدیک dot

پیشنهاد و بهبود معانی