گذشتهی ساده:
huffedشکل سوم:
huffedسومشخص مفرد:
huffsوجه وصفی حال:
huffingشکل جمع:
huffsخشم، دلخوری، رنجش، عصبانیت
The manager’s huff was obvious after the project failed.
عصبانیت مدیر پساز شکست پروژه کاملاً مشهود بود.
He is in a huff now, wait until he calms down.
الان آتشی است، صبر کن تا آرام شود.
با دلخوری گفت، با ناراحتی گفتن، با عصبانیت بیان کردن، با خشم گفتن
تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)
They huffed that the meeting was a waste of time.
آنها با عصبانیت گفتند که جلسه اتلاف وقت بود.
She huffed, “I’ve already told you everything you need to know.”
او با دلخوری گفت: «همهی آنچه لازم است بدانید را قبلاً به شما گفتهام.»
Father huffed and said, "do you think money grows on trees!"
پدر برآشفت و گفت: «فکر میکنی پول علف خرسه!»
He quarreled with his wife and huffed his mother-in-law.
او با زن خود دعوا کرد و نسبت به مادرزن خود درشتی نمود.
He huffed and he puffed, and he blew the straws into the air.
او فوت کرد و پف کرد و کاهها را به هوا راند.
1- نفسنفس زدن، هوفهوف کردن، هفهفو شدن 2- خشم نمایی کردن
سخت عصبانی، برزخ، آتشی، از جا در رفته
از آنجا که فستدیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاهها و دانشجویان استفاده میشود، برای رفرنس به این صفحه میتوانید از روشهای ارجاع زیر استفاده کنید.
شیوهی رفرنسدهی:
معنی لغت «huff» در فستدیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۷ دی ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/huff