Working

ˈwɜrːkɪŋ ˈwɜːkɪŋ
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    worked
  • شکل سوم:

    worked
  • سوم‌شخص مفرد:

    works
  • شکل جمع:

    workings

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

noun uncountable B1
عمل، عملکرد، کارکرد، کنش، عملیات

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

جای تبلیغ شما در فست دیکشنری
- It is hard to understand the workings of the human mind.
- درک طرز کار مغز انسان دشوار است.
adjective
شاغل، مشغول، کاری، عملی
- working mothers
- مادران شاغل
- the country's working population
- تعداد افراد شاغل کشور
- a working day
- روز کاری
- working clothes
- لباس کار
- a working agreement
- یک توافق عملی
- a working factory
- کارخانه مشغول به کار (یا تولید)
نمونه‌جمله‌های بیشتر
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد working

  1. adjective active, occupied
    Synonyms:
    busy employed engaged working functioning operative running moving dynamic effective practical useful viable alive live in process in a job on the job laboring in full swing in gear on track in force going hot on fire
    Antonyms:
    unoccupied idle passive inoperative unworking

لغات هم‌خانواده working

ارجاع به لغت working

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «working» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/working

لغات نزدیک working

پیشنهاد بهبود معانی