آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Phrasal verbs
    • Collocations
    • Idioms
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۵ دی ۱۴۰۴

      Live

      lɪv laɪv lɪv laɪv

      گذشته‌ی ساده:

      lived

      شکل سوم:

      lived

      سوم‌شخص مفرد:

      lives

      وجه وصفی حال:

      living

      معنی live | جمله با live

      verb - intransitive B1

      زنده بودن، زندگی کردن، حیات داشتن، عمر کردن

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی فوق متوسط

      مشاهده

      He really knows how to live.

      او به‌راستی می‌داند که چگونه باید زیست.

      Some animals live for centuries.

      برخی جانوران صدها سال عمر می‌کنند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He is not expected to live through the night.

      انتظار نمی‌رود که امشب زنده بماند.

      Is his father still living?

      (آیا) پدر او هنوز زنده است؟

      (Ferdowsi) ... for he who sorrows, lives a shorter life

      ... که کمتر زید هر که او غم خورد(فردوسی)

      Fishes live in water.

      ماهی‌ها در آب زندگی می‌کنند.

      He lived a long life.

      او خیلی عمر کرد.

      one of the few who lived through war and famine

      یکی از اشخاص معدودی که از جنگ و قحطی جان به‌در برد

      verb - intransitive A1

      زندگی کردن، ساکن بودن، اقامت داشتن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      نرم افزار آی او اس فست دیکشنری

      I now live in San Diego.

      من اکنون در ساندیاگو زندگی می‌کنم.

      Does anyone live in that house?

      آیا در آن خانه کسی سکونت دارد؟

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      living in an apartment

      زندگی کردن در آپارتمان

      verb - intransitive informal

      نگه داشته شدن، قرار داشتن، گذاشته شدن

      The tools live in that small cupboard.

      ابزارها در آن کابینت کوچک قرار دارند.

      All the books live on the top shelf.

      همه‌ی کتاب‌ها روی قفسه‌ی بالایی گذاشته شده‌اند.

      verb - intransitive verb - transitive B1

      زندگی کردن، گذراندن زندگی، سپری کردن زندگی، زیستن (به‌شکلی مشخص)

      He lived a useful life.

      او زندگی پرثمری داشت.

      She lived her days happily.

      او ایام خود را به خوشی به‌سر می‌برد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      I have to live up to my own moral standards, not yours!

      من باید مطابق معیارهای اخلاقی خودم زندگی کنم نه معیارهای شما!

      to live one's faith

      طبق دین خود زندگی کردن

      to live honorably

      با شرافت زندگی کردن

      verb - intransitive C2

      زندگی کردن، امرار معاش کردن، گذران زندگی کردن، زنده ماندن (با منابع یا پول)

      He still lives off his father.

      هنوز پدرش خرجی او را می‌دهد.

      Many people live by farming in this region.

      بسیاری از مردم در این منطقه با کشاورزی امرار معاش می‌کنند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      What happens if I live out my savings?

      اگر پس از تمام شدن پس‌اندازم زنده باشم چی؟

      She lives on fruits and vegetables.

      غذای او میوه و سبزیجات است.

      to live on a pension

      با حقوق بازنشستگی زندگی کردن

      verb - intransitive

      ادامه داشتن، پابرجا بودن، جاودانه بودن، ماندگار بودن، در خاطره ها ماندن، باقی ماندن، زنده بودن

      Men's good deeds live after them.

      کارهای نیک مردم پس از آن‌ها باقی می‌ماند.

      That memory will live in my heart forever.

      آن خاطره همیشه در قلبم زنده خواهد بود.

      verb - intransitive

      زندگی خوبی داشتن، زندگی پرهیجان داشتن

      I am tired of working like a slave -- I want to live.

      از اینکه مانند برده کار کنم خسته شده‌ام، می‌خواهم زندگی خوبی داشته باشم.

      He decided to quit his job and live a little.

      او تصمیم گرفت شغلش را رها کند و زندگی هیجان‌انگیزی داشته باشد.

      adjective

      زیست‌شناسی زنده، جاندار

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی زیست‌شناسی

      مشاهده

      This ship carries live sheep from Australia to Iran.

      این کشتی، گوسفند زنده را از استرالیا به ایران حمل می‌کند.

      The market sells live fish for cooking.

      بازار، ماهی‌های زنده برای پخت‌وپز می‌فروشد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a live bomb

      بمب زنده

      live fish

      ماهی زنده

      adjective B1

      سینما و تئاتر زنده (برنامه‌ی رادیو، تلویزیون و...)

      We watched a live recording of the concert.

      ما، ضبط زنده‌ی کنسرت را تماشا کردیم.

      The reporter gave a live coverage of the incident.

      گزارشگر، گزارش زنده‌ای از حادثه داد.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a live broadcast

      پخش زنده، پخش مستقیم

      adjective

      برق برق‌دار (حامل جریان برق)

      They discovered a live wire exposed in the wall.

      آن‌ها، سیمی برق‌دار که در دیوار نمایان شده بود را پیدا کردند.

      Never work on a live wire without proper equipment.

      هرگز بدون تجهیزات مناسب روی سیم برق‌دار کار نکن.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a live wire

      سیم برق‌دار

      the live center of a lathe

      مرکز گردنده‌ی ماشین‌تراش

      adjective

      آماده‌ی انفجار، فعال

      The bomb squad safely removed the live explosives.

      تیم خنثی‌کننده‌ی بمب، مواد انفجاری فعال را به‌طور ایمن برداشت.

      They found several live shells in the abandoned warehouse.

      آن‌ها، چندین گلوله‌ی آماده‌ی انفجار در انبار متروکه پیدا کردند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      live ammunition

      مهمات رزمی (آماده‌ی کاربرد)

      a live volcano

      آتش‌فشان فعال

      live cartridge

      فشنگ رزمی

      adjective

      روشن، شعله‌ور، درحال سوختن

      He tossed a live cigarette out of the window.

      سیگار روشن را از پنجره بیرون انداخت.

      We need to add wood to keep the fire live.

      باید هیزم اضافه کنیم تا آتش شعله‌ور بماند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      a live match

      کبریت زنده

      live charcoal

      زغال سرخ، زغال گرفته

      adverb

      سینما و تئاتر به‌طور زنده

      The play was broadcast live to cinemas around the country.

      نمایش به‌طور زنده در سینماهای سراسر کشور پخش شد.

      Fans were excited to watch the singer live on stage.

      طرف‌داران مشتاق دیدن خواننده، به‌طور زنده روی صحنه بودند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      Music broadcast live from a concert.

      موسیقی که به‌طور زنده از یک کنسرت پخش می‌شود.

      adjective

      ورزش در جریان بازی

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ورزش

      مشاهده

      Keep your eye on the live ball at all times.

      همیشه چشمت را روی توپ در جریان بازی نگه دار.

      Only live balls count toward the score.

      تنها توپ‌های در جریان بازی به امتیاز اضافه می‌شوند.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      A live ball.

      توپ که دارند با آن بازی می‌کنند.

      adjective

      طبیعی، دست‌نخورده، خالص، بکر

      The artist works with live clay straight from the river.

      هنرمند با خاک رس طبیعی که مستقیم از رودخانه گرفته شده، کار می‌کند.

      The forest remains live.

      جنگل، بکر و دست‌نخورده باقی مانده است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      live rocks

      سنگ‌های دست‌نخورده

      a live rubber ball

      گوی لاستیکی جهمند

      adjective

      جاری، مهم، مطرح، روز، داغ

      Journalists are always looking for live stories.

      روزنامه‌نگاران همیشه به‌دنبال داستان‌های داغ هستند.

      Climate change remains a live issue worldwide.

      تغییرات اقلیمی همچنان موضوعی مهم در سراسر جهان است.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد live

      1. adjective existent
        Synonyms:
        alive living conscious aware animate breathing vital
        Antonyms:
        dead non-existent
      1. adjective energetic, vigorous
        Synonyms:
        active dynamic lively vigorous alert brisk vital effective efficient operative functioning working earnest burning hot running current prevalent pertinent topical pressing controversial efficacious effectual unsettled vivid
        Antonyms:
        inactive lethargic apathetic dispirited
      1. verb exist
        Synonyms:
        be survive remain continue last endure persist prevail abide get by breathe be alive have life draw breath get along make it subsist maintain pass lead move
        Antonyms:
        die cease depart
      1. verb inhabit a dwelling
        Synonyms:
        reside dwell occupy inhabit settle lodge abide hang out locate bide nest roost perch crash bunk hang one’s hat
        Antonyms:
        not use
      1. verb enjoy being alive
        Synonyms:
        be happy enjoy love relish savor take pleasure delight flourish thrive prosper experience make the most of luxuriate
      1. verb make money to support living
        Synonyms:
        earn money earn a living support maintain get by make ends meet subsist get along make it feed fare profit acquire a livelihood
      1. adjective not taped or filmed
        Synonyms:
        broadcast direct unrehearsed unrecorded bouncy in the flesh lively resilient springy
        Antonyms:
        inactive apathetic recorded lethargic dispirited
      1. adjective active
        Synonyms:
        alive vital animate animated living energetic alacritous biogenous blithe boisterous ebullient effervescent exhilarating extrovert exuberant fervent fervid impassioned intense invigorating lighthearted lively vivid parturient piquant quick rambunctious spirited spiritous sprightly spry vigorous vivacious viviparous
        Antonyms:
        dead inanimate non-existent
      1. adjective of great current interest
        Synonyms:
        hot red-hot
        Antonyms:
        dead

      Phrasal verbs

      live down

      (با وجود خاطرات تلخ) به زندگی ادامه دادن

      live in

      در محل خدمت (یا پیش‌خدمتی) خود زیستن

      live out

      بقیه‌ی عمر خود را در جای دیگری سپری کردن

      تحقق بخشیدن به خواسته و آرزو

      دور از محل کار خود زندگی کردن

      خارج از شهر زندگی کردن

      live up to

      انتظارات را برآورده کردن، به جا آوردن

      live with

      1- با کسی زندگی کردن، در خانه‌ی کسی زندگی کردن، هم‌خانه بودن 2- هم‌خوابگی کردن با 3- تحمل کردن، ساختن با، تاب آوردن

      Phrasal verbs بیشتر

      live off

      از لحاظ مادی به چیزی وابسته بودن

      live on

      بخور و نمیر زندگی کردن، زندگی را گذراندن

      دوام آوردن

      live through

      از رویدادی سخت جان سالم به در بردن

      Collocations

      live in exile

      در تبعید به سر بردن، دور از میهن زیستن

      live up to other people's expectations

      توقعات و انتظارات دیگران را برآورده کردن

      live in the wild

      در حالت طبیعی و دست‌نخورده زیست کردن، ناپرورده بودن، در دامن طبیعت زیستن

      live alone

      تنها زندگی کردن

      live on the streets

      در خیابان ها زندگی کردن / کارتن‌خواب بودن

      Collocations بیشتر

      live music

      موسیقی زنده

      live performance

      اجرای زنده

      live on the street

      در خیابان زندگی کردن (بی خانمان بودن)

      live a comfortable life

      زندگی راحتی داشتن، در رفاه زندگی کردن

      desirable place to live

      مکان مطلوب برای زندگی

      live up to expectations

      برآورده کردن انتظارات، مطابق انتظار بودن

      Idioms

      live and let live

      در کار دیگران دخالت نکردن، به کار مردم کاری نداشتن (سرت تو کار خودت باشه) (عیسی به دین خود، موسی به دین خود)

      live high

      با تجمل زندگی کردن، در رفاه زیستن

      live it up

      خوش گذراندن، حال چیزی را بردن

      live well

      1- در رفاه و تجمل زندگی کردن 2- پارساوار زیستن

      live with

      1- با کسی زندگی کردن، در خانه‌ی کسی زندگی کردن، هم‌خانه بودن 2- هم‌خوابگی کردن با 3- تحمل کردن، ساختن با، تاب آوردن

      Idioms بیشتر

      where one lives

      (عامیانه) در جای حساس و آسیب‌پذیر

      live every day as though it were your last

      طوری زندگی کن که گویی امروز آخرین روز عمر تو است، فرصت را غنیمت شمار

      to live beyond one's means

      بیش از درآمد خود خرج کردن

      eat to live, not live to eat

      برای زنده ماندن بخور؛ (ولی) برای خوردن زندگی نکن!

      be (or live) in a fool's paradise

      الکی خوش بودن

      long live

      زنده باد، پاینده باد، جاوید باد، برقرار باد

      people who live in glass houses should not throw stone

      اشخاص آسیب‌پذیر نباید به دیگران حمله کنند، شیشه‌فروش نباید سنگ‌پرانی کند

      be (or live) in each other's pockets

      همیشه با هم بودن، همدم یکدیگر بودن

      live in sin

      (قدیمی) بدون ازدواج با هم زندگی کردن

      live to tell the tale

      از خطر جان به در بردن و برای دیگران گزارش دادن

      live by one's wits

      با کلک و بامبول امرار معاش کردن

      لغات هم‌خانواده live

      noun
      liveliness, living, livelihood
      adjective
      live, lively, living
      verb - transitive
      outlive, relive, liven
      verb - intransitive
      live
      adverb
      live

      سوال‌های رایج live

      گذشته‌ی ساده live چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده live در زبان انگلیسی lived است.

      شکل سوم live چی میشه؟

      شکل سوم live در زبان انگلیسی lived است.

      وجه وصفی حال live چی میشه؟

      وجه وصفی حال live در زبان انگلیسی living است.

      سوم‌شخص مفرد live چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد live در زبان انگلیسی lives است.

      ارجاع به لغت live

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «live» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/live

      لغات نزدیک live

      • - livability
      • - livable
      • - live
      • - live a comfortable life
      • - live alone
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      live up lmk long-range lots lounger lovey lubricant lucre IYKYK everybody exactly excellence excellent excitatory existing پیش‌بند پیوستن تکرار عالما عامدا عشره جک موتورسیکلت حرمت حیرت‌زده حقه زدن خدایا خصیصه کاخ دانمارکی دانه
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.