آیکن بنر

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

امکانات مترجم و هوش مصنوعی فعال و در دسترس هستند

خرید اشتراک
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۳ آذر ۱۴۰۲

      Coordinate

      koʊˈɔːrdneɪt koʊˈɔːrdnət kəʊˈɔːdɪneɪt kəʊˈɔːdɪnət

      گذشته‌ی ساده:

      coordinated

      شکل سوم:

      coordinated

      سوم‌شخص مفرد:

      coordinates

      وجه وصفی حال:

      coordinating

      توضیحات:

      حالت نوشتاری در انگلیسی بریتانیایی co-ordinate است.

      معنی coordinate | جمله با coordinate

      verb - transitive C1

      هماهنگ کردن

      A number of charities are coordinating their efforts to distribute food to the region.

      تعدادی از خیریه‌ها در حال هماهنگ کردن تلاش‌های خود برای توزیع غذا در این منطقه هستند.

      Who will be responsible for coordinating the project?

      چه کسی مسئول هماهنگی پروژه خواهد بود؟

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      the part of the brain that co-ordinates body movements

      بخشی از مغز که حرکات بدن را هماهنگ می‌کند

      The project manager co-ordinated the resources to complete the task.

      مدیر پروژه منابع لازم برای تکمیل کار را هماهنگ می‌کند.

      They appointed a new manager to coordinate the work of the team.

      آن‌ها مدیر جدیدی را برای هماهنگ کردن کار گروه منصوب کردند.

      This part of the brain co-ordinates the muscles of the mouth.

      این ناحیه‌ی مغز عضلات دهان را هماهنگ می‌کند.

      his job consists of coordinating the activities of the various departments

      شغل او عبارت‌است‌از: هماهنگ کردن فعالیت‌های بخش‌های مختلف

      verb - intransitive verb - transitive

      انگلیسی بریتانیایی (رنگ و لباس و غیره) هماهنگ کردن/شدن، ست کردن/شدن

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      نرم افزار آی او اس فست دیکشنری

      The bed linen coordinates with the bedroom curtains.

      پارچه‌ی تخت با پرده‌های اتاق‌خواب ست می‌شود.

      This shade coordinates with a wide range of other colours.

      این پرده با طیف گسترده‌ای از رنگ‌های دیگر هماهنگ می‌شود.

      noun countable

      (معمولاً به‌صورت جمع می‌آید) مختص (مختصات)

      Put in the GPS coordinates.

      مختصات GPS را وارد کنید.

      the x, y coordinates

      مختصات x و y

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      geographic co-ordinate system

      سیستم مختصات جغرافیایی

      coordinate axes

      محورهای مختصات

      coordinate system

      دستگاه مختصات

      Latitude and longitude are coordinates of any point on the earth's surface.

      طول و عرض جغرافیایی مختصات هر نقطه از سطح زمین است.

      adjective

      دستور زبان هم‌پایه، هم‌سطح

      link-banner

      آموزش دستور زبان انگلیسی از مبتدی تا پیشرفته

      مشاهده

      The professor explained the importance of coordinate clauses in the sentence structure.

      این استاد دانشگاه به تشریح اهمیت بندهای هم‌پایه در ساختار جمله پرداخت.

      The co-ordinate clauses in the sentence were difficult to understand.

      درک بندهای هم‌سطح در جمله دشوار بود.

      adjective

      هماهنگ، ست، برابر، هم‌رتبه

      The co-ordinate colors of the room created a soothing atmosphere.

      رنگ‌های هماهنگ اتاق فضایی آرامش‌بخش به وجود آورده است.

      She wore a coordinate skirt and shirt.

      دامن و پیراهنی ست تن داشت.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      The teacher gave the students a co-ordinate assignment.

      معلم یک تکلیف هماهنگ و برابر به دانش‌آموزان داد.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد coordinate

      1. adjective equivalent
        Synonyms:
        equal same like alike counterpart correspondent parallel coequal equivalent equalized tantamount
        Antonyms:
        different unequal dissimilar unparallel
      1. verb match, relate
        Synonyms:
        agree relate match combine conform adjust harmonize correlate integrate synchronize reconcile accommodate regulate organize pool mesh team up shape up conduce proportion pull together atune reconciliate systematize get it together get one’s act together quarterback
        Antonyms:
        mismatch unrelate uncoordinate disintegrate

      لغات هم‌خانواده coordinate

      noun
      coordination, coordinator
      adjective
      coordinated
      verb - transitive
      coordinate

      سوال‌های رایج coordinate

      گذشته‌ی ساده coordinate چی میشه؟

      گذشته‌ی ساده coordinate در زبان انگلیسی coordinated است.

      شکل سوم coordinate چی میشه؟

      شکل سوم coordinate در زبان انگلیسی coordinated است.

      وجه وصفی حال coordinate چی میشه؟

      وجه وصفی حال coordinate در زبان انگلیسی coordinating است.

      سوم‌شخص مفرد coordinate چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد coordinate در زبان انگلیسی coordinates است.

      ارجاع به لغت coordinate

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «coordinate» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۳ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/coordinate

      لغات نزدیک coordinate

      • - cooperator
      • - coopery
      • - coordinate
      • - coordinate bond
      • - coordinate memory
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      rasmussen made duality quarter god downs leafage foreground harmony beguile belie bella besiege bespoke better to light a candle than to curse the darkness ضریب ساعت‌سازی سلسله سکو ظاهرسازی قدرشناس اداره پست دمی دودکش عقیدتی تمارض تکیده کد نگارگری کردن بومی
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.