فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Fuse

fjuːz fjuːz
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    fused
  • شکل سوم:

    fused
  • سوم شخص مفرد:

    fuses
  • وجه وصفی حال:

    fusing
  • شکل جمع:

    fuses

توضیحات

این لغت در معانی دوم و هفتم به شکل fuze نیز نوشته می‌شود ولی شکل نوشتاری fuse رایج است.

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • noun countable
    برق فیوز
    • - Each apartment has a separate electrical fuse.
    • - هر آپارتمان یک فیوز برق جداگانه دارد.
    • - The fuse is a simple yet vital component in electrical systems.
    • - فیوز جزئی ساده و در عین حال حیاتی در سیستم‌های الکتریکی است.
  • noun countable
    فتیله، چاشنی، ماسوره، فیوز (مواد منفجره)
    • - They lighted the dynamite's fuse and took refuge behind a wall.
    • - آن‌ها فتیله‌ی دینامیت را روشن کردند و پشت دیوار پناه گرفتند.
    • - The fuze causes the bomb to explode.
    • - چاشنی موجب ترکیدن بمب می‌شود.
    • - I lit the fuse of the firecracker.
    • - فیوز ترقه را روشن کردم.
  • verb - intransitive verb - transitive
    ترکیب کردن، آمیختن، درهم‌آمیختن، مخلوط کردن، به هم پیوند دادن، ترکیب شدن، به هم پیوند خوردن، ادغام کردن، مخلوط شدن، ادغام شدن (از نظر فیزیکی)
    • - The chef decided to fuse different cuisines.
    • - سرآشپز تصمیم گرفت غذاهای مختلف را ترکیب کند.
    • - - The artist will fuse colors to make a masterpiece.
    • - هنرمند رنگ‌ها را برای خلق یک شاهکار درهم‌خواهد آمیخت.
  • verb - intransitive verb - transitive
    مجازی ترکیب کردن، درهم‌آمیختن، یکی کردن، هم‌آمیختن، به هم پیوند دادن، ترکیب شدن، یکی شدن، به هم پیوند خوردن
    • - His poetry is an attempt to fuse the ancient traditions with the new.
    • - شعر او تلاش برای هم‌آمیزی سنت‌های کهن و نوین است.
    • - The two parties fused and formed a new party.
    • - دو حزب به‌هم پیوستند و حزب جدیدی را تشکیل دادند.
  • verb - intransitive verb - transitive
    ذوب شدن، آب شدن، ذوب کردن، آب کردن، هم گداز کردن، هم‌گذار شدن، هم‌جوش کردن، گداخته شدن (فلز) (و درهم‌آمیختن)
    • - Atomic nuclei are fused to form a heavier nucleus.
    • - برای تشکیل هسته‌ی سنگین‌تر هسته‌های اتم را هم‌جوش می‌کنند.
    • - The fire had fused the gold coins into a solid, shapeless mass.
    • - آتش‌سوزی سکه‌های طلا را ذوب کرده و تبدیل به یک توده‌ی سخت و بی‌شکل کرده بود.
  • verb - intransitive verb - transitive
    انگلیسی بریتانیایی برق سوزاندن (فیوز)، فیوز ... را پراندن، فیوز (چیزی) سوختن، فیوز (چیزی) پریدن
    • - The power surge caused the television to fuse suddenly.
    • - نوسان برق باعث شد تلویزیون فیوز بسوزاند.
    • - The old wiring in the house frequently fuses during storms.
    • - سیم‌کشی قدیمی خانه اغلب در هنگام طوفان فیوز می‌پراند.
  • verb - transitive
    فتیله‌ گذاشتن در، چاشنی‌دار کردن، فیوزدار کردن، ماسوره‌دار کردن (مواد منفجره) (اغلب به‌صورت مجهول می‌آید)
    • - We discovered a World War I 300-pound fuzed bomb.
    • - یک بمب فیوزدار سیصد پوندی جنگ جهانی اول را کشف کردیم.
    • - She expertly fused the device to the bomb.
    • - بمب را ماهرانه فیوزدار کرد.
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد fuse

  1. verb meld, intermix
    Synonyms: agglutinate, amalgamate, bind, blend, cement, coalesce, combine, commingle, deliquesce, dissolve, federate, flux, integrate, interblend, interfuse, intermingle, join, liquefy, liquesce, melt, merge, mingle, run, run together, smelt, solder, thaw, unite, weld
    Antonyms: disconnect, divide, separate

Idioms

  • blow a fuse

    1- فیوز پراندن، فیوز سوزاندن 2- (عامیانه) از کوره در رفتن، از جا در رفتن

ارجاع به لغت fuse

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «fuse» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۵ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/fuse

لغات نزدیک fuse

پیشنهاد بهبود معانی