آیکن بنر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

جام جهانی ۲۰۲۶ - زبان رسمی فوتبال رو یاد بگیر

کوییز فوتبالی
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • Collocations
    • Idioms
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۸ شهریور ۱۴۰۳

      On

      ɑːn / / ɒːn ɒn

      معنی on | جمله با on

      adjective adverb preposition A1

      وصل، روشن، برقرار

      link-banner

      لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی کاربردی مقدماتی

      مشاهده
      adjective adverb preposition

      روی، در روی، بر روی، بر، بالای، در‌باره، راجع به، در مسیر، عمده، به اعتبار، به، به علت، به طرف، در بر، بر تن، به پیش، به جلو، همواره، به‌خرج

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      همگام سازی در فست دیکشنری

      loss on loss

      ضرر روی ضرر

      The book is on the table.

      کتاب روی میز است.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      He slept on the floor.

      او روی کف اتاق خوابید.

      She sat on the horse.

      او بر روی اسب نشست.

      On the west there are high hills.

      در غرب تپه‌های بلندی وجود دارد.

      He sat on the left side of the room.

      (در) سمت چپ اتاق نشست.

      She is on vacation.

      او در مرخصی است.

      I will see you on Monday.

      دوشنبه شما را خواهم دید.

      a cottage on the shore

      کلبه‌ای در ساحل

      a house on Dolatshah street

      خانه‌ای در خیابان دولتشاه

      on the first day

      در روز اول

      on the road to economic recovery

      در راه احیای اقتصادی

      His shirt hung on a nail.

      پیراهن او بر میخی آویخته بود.

      a fly on the ceiling

      مگسی بر سقف

      We watched the snow fall on the mountain.

      ما ریزش برف بر کوه را تماشا کردیم.

      Light shone on us.

      نور برما تابید.

      my reliance on Mehri and Julie

      اتکای من به مهری و جولی

      I smiled on her.

      به او لبخند زدم.

      Have pity on me!

      به من رحم کن!

      On what basis?

      بر چه مبنایی؟

      She leaned on her elbow.

      بر آرنج خود تکه داد.

      I heard (it) on the radio.

      از رادیو شنیدم.

      on good authority

      از یک منبع موثق

      Creditors received ninety cents on the dollar.

      طلبکاران از هر دلار (بابت هر دلار) نود سنت دریافت کردند.

      The radio is on.

      رادیو روشن است.

      Turn the lights on!

      چراغها را روشن کن!

      the electricity finally came on

      بالأخره برق روشن شد (آمد)

      Put the brake on!

      ترمز بگیر!

      He had a hat on.

      او کلاهی بر سر داشت.

      I put a clean shirt on.

      پیراهن تمیزی پوشیدم.

      Don't come in with your shoes on!

      با کفش وارد نشو!

      Go on!

      ادامه بده!

      He stayed here two days and went on to the next town.

      دو روز اینجا ماند و به شهر بعدی رفت.

      From here on I need help.

      از اینجا به بعد نیاز به کمک دارم.

      I will write later on.

      بعد خواهم نوشت.

      He spoke on without hesitation.

      او بدون تردید به صحبت ادامه داد.

      He kept looking on.

      او به نگاه کردن ادامه داد.

      We agreed on a price.

      درباره‌ی قیمت توافق کردیم.

      He wrote an essay on war.

      درباره‌ی جنگ مقاله‌ای نوشت.

      a satire on our society

      طنزی مربوط به جامعه ما

      We will send a check on receipt of the book.

      به مجرد دریافت کتاب یک چک خواهیم فرستاد.

      We inspected him on his arrival.

      هنگام ورودش او را بازرسی کردیم.

      He is on the faculty.

      او جزو استادان است، او عضو هیئت علمی است.

      Are you still on the committee?

      هنوز هم جزو آن کمیته هستی؟

      based on her statements

      طبق اظهارات او

      to live on bread alone

      فقط با نان زندگی کردن

      She was brought on an ambulance.

      او را با آمبولانس آوردند.

      She talked on and on.

      او مداوم حرف زد.

      I am on call tonight.

      امشب من کشیک هستم.

      Who is on duty today?

      امروز کی کشیک است؟

      She did it on purpose.

      او به عمد این کار را کرد.

      Apples are on sale.

      سیب را با تخفیف می‌فروشند.

      He seems to be on to something.

      گویی از چیزی خبر دارد.

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد on

      1. adverb in contact; ahead of
        Synonyms:
        at near with about toward forward forth against over above close to next beside adjacent touching supported resting on leaning on covering held approaching onward situated on upon
        Antonyms:
        off

      Collocations

      every hour on the hour

      هر ساعت و سر ساعت، ساعت به ساعت

      head on collision

      تصادف (یا تصادم) شاخ به شاخ (از جلو یا از سر)

      on drugs

      معتاد به مواد مخدر

      on duty

      سر کار، مشغول به خدمت

      on purpose

      عمداً، به عمد

      عمدی، به‌عمد، تعمدی، دانسته، آگاهانه

      Collocations بیشتر

      on sale

      (در معرض) حراج، درحال فروش با تخفیف

      در معرض فروش، در معرض حراج

      Idioms

      and so on

      و غیره، و قس علی‌هذا

      have something (or nothing) on someone

      (عامیانه) مدرک جرم یا دلیل کافی علیه کسی داشتن (یا نداشتن)

      on and off

      گاه‌گداری، برخی اوقات، گاهی، گهگاه، گاه‌وبیگاه، هرازگاهی

      on and on

      مداوم، بی‌وقفه، ناایستا، یک‌سر

      on call

      (پزشکان و غیره) کشیک، گوش‌به‌زنگ، آماده‌ی پاسخ

      Idioms بیشتر

      on the ball

      هوشیار، حواس‌جمع، تیزوبُز

      صاحب توپ بودن، در دست داشتن توپ (بسکتبال و فوتبال آمریکایی)، زیر پا داشتن توپ (فوتبال)

      on stream

      در حال فعالیت، در‌ حال عمل، در حال تولید، مشغول به کار

      going on

      (در مورد زمان و سن) تقریباً

      step on it

      گاز دادن، تندتر راندن، عجله کردن

      hear (something) on the grapevine

      از این‌ور و آن‌ور شنیدن، از دهان این و آن شنیدن، بنابه گفته‌ی دیگران

      on more scores than one

      به دلایل مختلف، به چندین و چند دلیل

      ride (or hang) on someone's coattails

      موفقیت خود را منوط به موفقیت دیگری کردن، به دم دیگری چسبیدن

      put on the feed bag

      (عامیانه) خوراک خوردن

      on the front burner

      ارجح، دارای ارجحیت

      get (or have) the goods on

      (آمریکا - عامیانه) درباره‌ی سوء سابقه‌ی کسی اطلاعات داشتن یا کشف کردن

      on the quivive

      گوش‌به‌زنگ، هوشیار، مراقب، به حالت آماده‌باش

      on the ragged edge

      در شرف از دست دادن مشاعر یا خودداری یا شکیبایی و غیره

      throw (or cast) on the scrapheap

      دور انداختن

      on second thought

      پس از تفکر مجدد (درباره‌ی چیزی)

      on speaking terms

      دارای روابط حسنه، در گفتگو با هم

      on spec

      (عامیانه) 1- طبق مشخصات 2- به عنوان یا برای قمار

      on the sunny side (of)

      جوانتر از ...، در اوایل سن ...

      piling on the agony

      سوخته‌کنی کردن، وضعیت را بد کردن، وضعیت بد بیشتر شدن

      jump on the bandwagon

      همرنگ جماعت شدن، به اکثریت پیوستن، سوار موج شدن، تقلید و دنباله‌روی کردن

      sit on the fence

      دست‌دست کردن، تعلل کردن

      بی‌طرف ماندن، سکوت اختیار کردن و نظر ندادن

      ارجاع به لغت on

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «on» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲۱ خرداد ۱۴۰۵، از https://fastdic.com/word/on

      لغات نزدیک on

      • - omsk
      • - OMW
      • - on
      • - on (a) par with
      • - on (or off) course
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      ما هم مثل شما، دنبال راه حل هستیم

      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      coriander leave home gas station tyrannical tyumen zombie negative positive psychopathic lecture absence makes the heart grow fonder academic accuser actions speak louder than words actually پسر دایی پس‌زمینه خط عابر پیاده شامگاه خمیازه کشیدن -گی موالید نزدیکان نسخه نوشتن نم نوازنده ویولن نژاد هاگ هجران همانطور که
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.