Observant

əbˈzɜrːvnt əbˈzɜːvnt
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • صفت تفضیلی:

    more observant
  • صفت عالی:

    most observant

معنی و نمونه‌جمله‌ها

adjective C2
مراعات‌کننده، مراقب، هوشیار، تیزبین link-banner

لیست کامل لغات دسته‌بندی شده‌ی ۵۰۴ واژه‌ی ضروری

مشاهده

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

فست دیکشنری در ایکس
- observant of the rules of etiquette
- پایبند آداب معاشرت
- He is so observant that he does not miss the tiniest details.
- او آن‌قدر دقیق است که کوچک‌ترین جزئیات را هم نادیده نمی‌گیرد.
- An observant passerby noticed the fire and awakened the inhabitants of the house.
- عابری هوشیار متوجه آتش‌سوزی شد و اهل خانه را بیدار کرد.
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد observant

  1. adjective alert, watchful
    Synonyms:
    attentive watchful sharp vigilant heedful mindful observant aware perceptive intelligent keen understanding quick discerning sensitive eager interested alive penetrating comprehending correct searching bright considering contemplating deducing detecting discriminating intentive questioning surveying clear-sighted eagle-eyed regardful advertent wide-awake on one’s toes on the ball not missing a trick
    Antonyms:
    careless inattentive unaware thoughtless unmindful indifferent unwatchful unobservant

لغات هم‌خانواده observant

ارجاع به لغت observant

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «observant» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۱۲ فروردین ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/observant

لغات نزدیک observant

پیشنهاد بهبود معانی