Blink

blɪŋk blɪŋk
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    blinked
  • شکل سوم:

    blinked
  • سوم شخص مفرد:

    blinks
  • وجه وصفی حال:

    blinking

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • verb - intransitive B2
    پلک زدن، چشمک زدن، کورکوری کردن، کورموشی نگاه کردن، چشم برهم زدن، چشم را بازوبسته کردن (غیرارادی در مقایسه با فعل wink)
    • - Something went into her eye and she started blinking.
    • - چیزی وارد چشمش شد و او شروع به چشم برهم زدن کرد.
    • - The bright light made him blink uncontrollably.
    • - نور زیاد باعث شد بی‌اختیار پلک بزند.
  • verb - intransitive
    خاموش و روشن شدن، سوسو زدن، چشمک زدن (چراغ)
    • - The driver blinked his lights twice and then stopped the car.
    • - راننده دو بار چراغ‌ها را خاموش و روشن کرد و سپس ماشین را متوقف کرد.
    • - The warning light on the dashboard began to blink, indicating that the car was low on fuel.
    • - چراغ هشدار روی داشبورد شروع به چشمک زدن کرد که نشان می‌داد سوخت خودرو کم است.
  • noun countable
    چشمک، سوسو، چشم برهم‌زنی
    • - The blink of the traffic light signaled the start of the race.
    • - سوسوی چراغ راهنمایی نشانه‌ی شروع مسابقه بود.
    • - His frequent blink revealed his nervousness during the interview.
    • - پلک‌زدن‌های مکرر او نشان‌دهنده‌ی عصبانیت او در خلال مصاحبه بود.
  • verb - intransitive
    با شگفتی نگریستن، از تعجب چشم برهم زدن
    • - They blinked at the strength of the athletes.
    • - با شگقتی به زورمندی ورزشکاران نگریستند.
    • - He blinked several times when he realized that he had won the lottery.
    • - او وقتی فهمید در لاتاری برنده شده است، از تعجب چندین بار چشم برهم زد.
  • verb - intransitive
    نادیده گرفتن، صرف‌نظر کردن، چشم‌پوشی کردن، چشم پوشیدن
    • - to blink at a violation
    • - چشم‌پوشی کردن از تخلف
    • - He just blinked at the news of his grandfather's death, showing no emotion.
    • - او خبر مرگ پدربزرگش را نادیده گرفت و هیچ احساسی از خود نشان نداد.
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد blink

  1. verb wink of eye; twinkle
    Synonyms: bat, flash, flicker, flutter, glimmer, glitter, nictate, nictitate, scintillate, shimmer, sparkle, squint
  2. verb ignore
    Synonyms: bypass, condone, connive, cushion, discount, disregard, fail, forget, neglect, omit, overlook, overpass, pass by, slight, turn a blind eye
    Antonyms: attend, be aware, pay attention

Idioms

ارجاع به لغت blink

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «blink» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۵ تیر ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/blink

لغات نزدیک blink

پیشنهاد بهبود معانی