آیکن بنر

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند.

ایرانیان عزیز، متاسفانه به علت اختلالات اینترنت، برخی امکانات اختلال دارند :(

:(
Fast Dictionary - فست دیکشنری
حالت روز
حالت خودکار
حالت شب
خرید اشتراک
  • ورود یا ثبت‌نام
  • دیکشنری
  • مترجم
  • نرم‌افزار‌ها
    نرم‌افزار اندروید مشاهده
    نرم‌افزار اندروید
    نرم‌افزار آی‌او‌اس مشاهده
    نرم‌افزار آی او اس
    افزونه‌ی کروم مشاهده
    افزونه‌ی کروم
  • ابزارها
    ابزار بهبود گرامر
    ابزار بازنویسی
    ابزار توسعه
    ابزار خلاصه کردن
    ابزار تغییر لحن
    ابزار تبدیل آدرس
  • وبلاگ
  • پشتیبانی
  • خرید اشتراک
  • لغات من
    • معنی و نمونه‌جمله
    • انگلیسی به انگلیسی
    • مترادف و متضاد
    • لغات هم‌خانواده
    • سوال‌های رایج
    • ارجاع
      آخرین به‌روزرسانی: ۱۲ آذر ۱۴۰۲

      Arranged

      əˈreɪndʒd əˈreɪndʒd

      سوم‌شخص مفرد:

      arranges

      وجه وصفی حال:

      arranging

      معنی arranged | جمله با arranged

      adjective B1

      منظم، مرتب، چیده‌شده، مرتب‌شده، برنامه‌ریزی‌شده، ترتیب‌داده‌شده

      تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

      خرید اشتراک فست دیکشنری

      The arranged books on the shelf created a neat and organized look.

      کتاب‌های چیده‌شده روی قفسه ظاهری مرتب و منظم ایجاد کرده بود.

      The arranged meeting between the two leaders was a step towards peace.

      دیدار برنامه‌ریزی‌شده‌ی آن دو رهبر قدمی به سمت صلح بود.

      نمونه‌جمله‌های بیشتر

      the arranged work

      کار برنامه‌ریزی‌شده

      arranged marriage

      ازدواج برنامه‌ریزی‌شده

      پیشنهاد بهبود معانی

      انگلیسی به انگلیسی | مترادف و متضاد arranged

      1. verb to put into correct or conclusive form
        Synonyms:
        settled fixed concluded
      1. verb arrange thoughts, ideas, temporal events
        Synonyms:
        planned organized prepared fixed determined set established managed directed decided done provided adjusted adapted resolved ordinated sorted designed drafted projected devised contrived edited filed classified categorized tabulated systematized coordinated positioned aligned arrayed ranged ranked put disposed negotiated mobilized marshalled synthesized concluded orchestrated improvised predetermined correlated collocated tidied alphabetized adjusted dressed scored schemed
        Antonyms:
        disorganized disarranged disturbed bothered
      1. verb adapt for performance in a different way
        Synonyms:
        adapted coordinated integrated harmonized unified blended transposed orchestrated set scored synthesized transcribed
      1. verb plan, organize, and carry out (an event)
        Synonyms:
        scheduled organized staged
      1. verb put into a proper or systematic order
        Synonyms:
        organized ordered sorted regulated disposed systematized ranged marshalled
        Antonyms:
        disorganized disordered disarranged disturbed confused scattered dispersed deranged
      1. adjective deliberately arranged for effect
        Synonyms:
        well-ordered staged routinized strategic
      1. adjective disposed or placed in a particular kind of order
        Synonyms:
        ordered
        Antonyms:
        disarranged
      1. noun
        Synonyms:
        normalized

      لغات هم‌خانواده arranged

      noun
      arrangement, arranger
      adjective
      arranged
      verb - transitive
      arrange

      سوال‌های رایج arranged

      وجه وصفی حال arranged چی میشه؟

      وجه وصفی حال arranged در زبان انگلیسی arranging است.

      سوم‌شخص مفرد arranged چی میشه؟

      سوم‌شخص مفرد arranged در زبان انگلیسی arranges است.

      ارجاع به لغت arranged

      از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

      شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

      کپی

      معنی لغت «arranged» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲ اسفند ۱۴۰۴، از https://fastdic.com/word/arranged

      لغات نزدیک arranged

      • - arrange
      • - arrange a meeting
      • - arranged
      • - arrangement
      • - arrangements
      پیشنهاد بهبود معانی

      آخرین مطالب وبلاگ

      مشاهده‌ی همه
      تفاوت till و until چیست؟

      تفاوت till و until چیست؟

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات تنیس به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات و اصطلاحات بدنسازی به انگلیسی

      لغات تصادفی

      اگر معنی این لغات رو بلد نیستی کافیه روشون کلیک کنی!

      FAQ gatekeeper rush daily late fart lingonberry martyrdom materialistic matinee matrimony mauna loa mayan mechanism medical پیکر پیگیر چادر مسافرتی چای کوهی چرخش چسبناک چشم به راه بودن گاز زدن لجباز لذت بردن لغت‌نامه لوس کردن لیتر لیمو ماست
      بیش از ۷ میلیون کاربر در وب‌سایت و نرم‌افزارها نماد تجارت الکترونیکی دروازه پرداخت معتبر
      فست دیکشنری
      فست دیکشنری نرم‌افزار برتر اندروید به انتخاب کافه بازار فست دیکشنری برنده‌ی جایزه‌ی کاربرد‌پذیری فست دیکشنری منتخب بهترین نرم‌افزار و وب‌سایت در جشنواره‌ی وب و موبایل ایران

      فست دیکشنری
      دیکشنری مترجم AI دریافت نرم‌افزار اندروید دریافت نرم‌افزار iOS دریافت افزونه‌ی کروم خرید اشتراک تاریخچه‌ی لغت روز
      مترجم‌ها
      ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه آلمانی به فارسی ترجمه فرانسوی به فارسی ترجمه اسپانیایی به فارسی ترجمه ایتالیایی به فارسی ترجمه ترکی به فارسی ترجمه عربی به فارسی ترجمه روسی به فارسی
      ابزارها
      ابزار بهبود گرامر ابزار بازنویسی ابزار توسعه ابزار خلاصه کردن ابزار تغییر لحن ابزار تبدیل آدرس
      وبلاگ
      وبلاگ فست‌دیکشنری گرامر واژه‌های دسته‌بندی شده نکات کاربردی خبرهای فست دیکشنری افتخارات و جوایز
      قوانین و ارتباط با ما
      پشتیبانی درباره‌ی ما راهنما پیشنهاد افزودن لغت حریم خصوصی قوانین و مقررات
      فست دیکشنری در شبکه‌های اجتماعی
      فست دیکشنری در اینستاگرام
      فست دیکشنری در توییتر
      فست دیکشنری در تلگرام
      فست دیکشنری در یوتیوب
      فست دیکشنری در تیکتاک
      تمامی حقوق برای وب سایت و نرم افزار فست دیکشنری محفوظ است.
      © 2007 - 2026 Fast Dictionary - Fastdic All rights reserved.