فست‌دیکشنری ۱۷ ساله شد! 🎉

Age

eɪdʒ eɪdʒ
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • گذشته‌ی ساده:

    aged
  • شکل سوم:

    aged
  • سوم شخص مفرد:

    ages
  • وجه وصفی حال:

    aging
  • شکل جمع:

    ages

معنی‌ها و نمونه‌جمله‌ها

  • noun countable uncountable A1
    سن، عمر
    • - My mother died at the age of seventy five.
    • - مادرم در سن هفتاد و پنج سالگی مرد.
    • - I am thirty-two years of age.
    • - سن من سی و دو سال است.
    • - She is at a sensitive age.
    • - او در سن حساسی است. (او در مرحله‌ی حساسی از عمر خویش است.)
  • noun countable
    دوره، عصر، دوران، عهد، زمانه
    • - the modern age
    • - عصر جدید
    • - the stone age
    • - عهد حجر
    • - the first ice age
    • - دوران یخبندان اول
    • - the Elizabethan age
    • - دوران ملکه الیزابت
    • - I haven't seen him for ages.
    • - مدت‌ها است او را ندیده‌ام.
  • noun uncountable
    سن قانونی، سن بلوغ، رشد(با of)
    • - You’re not allowed to buy alcohol. You’re under age.
    • - شما مجاز به خرید الکل نیستید. شما زیر سن قانونی هستید.
    • - What’s the minimum age for getting a driver’s license?
    • - کمترین سن (قانونی) برای گرفتن گواهینامه‌ی رانندگی چیست؟
  • noun uncountable
    پیری، کهنسالی، سالخوردگی، کهولت، مسن
    • - High blood pressure increases with age.
    • - فشار خون بالا در کهنسالی افزایش می‌یابد.
    • - old age
    • - پیری، کهولت، کبر سن
    • - bent with age
    • - خمود در اثر کهولت
    • - Your brother has aged a lot.
    • - برادرت خیلی پیر شده است.
  • verb - transitive verb - intransitive
    پیر کردن، مسن شدن، کهنسال شدن، کهنه کردن، سالخورده شدن، فرسوده شدن، فرسوده کردن، پیرنماکردن
    • - Yes, sorrow has aged him.
    • - آری، غصه او را پیر کرده است.
  • verb - transitive verb - intransitive
    کهنه شدن (شراب)
    • - The French age wine in cellars.
    • - فرانسویان شراب را در سرداب نگه می‌دارند (تا به عمل آید).
پیشنهاد بهبود معانی

تبلیغات (تبلیغات را حذف کنید)

مترادف و متضاد age

  1. noun period of animate existence
    Synonyms: adolescence, adulthood, boyhood, childhood, dotage, elderliness, girlhood, infancy, life, lifetime, majority, maturity, middle age, milestone, old age, senility, seniority, wear and tear, youth
  2. noun a period of time
    Synonyms: aeon, blue moon, century, date, day, duration, epoch, era, generation, interim, interval, life, lifetime, millennium, span
  3. verb become older
    Synonyms: decline, deteriorate, develop, get along, grow, grow feeble, grow old, grow up, mature, mellow, push, put mileage on, ripen, wane

Collocations

Idioms

  • in this day and age

    در این دور و زمانه، این روزها

  • come of age

    به سن قانونی رسیدن، بالغ شدن

  • of a certain age

    (معمولاً در مورد زنان) پا به سن گذاشته

  • of age

    به سن قانونی، بالغ

ارجاع به لغت age

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «age» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۲ خرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/age

لغات نزدیک age

پیشنهاد بهبود معانی