ترجمه و بهبود متون فارسی و انگلیسی با استفاده از هوش مصنوعی (AI)

Companion

kəmˈpænjən kəmˈpænjən
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • شکل جمع:

    companions

معنی و نمونه‌جمله‌ها

  • noun verb - transitive countable B2
    همراه همدم، هم‌نشین، پهلو‌نشین، (مجازاً) معاشرت کردن، همراهی کردن
    • - When her husband died, the old woman lost her only companion.
    • - شوهرش که مرد پیرزن یگانه همدم خود را از دست داد.
    • - He and his companions went to the hotel.
    • - او و همراهانش به هتل رفتند.
    • - A companion sketch to the original.
    • - ترسیمی که قرینه‌ی ترسیم اصلی است.
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد companion

  1. noun helper, friend
    Synonyms: accompaniment, accomplice, aide, ally, assistant, associate, attendant, buddy, chaperon, colleague, comate, complement, comrade, concomitant, confederate, consort, convoy, counterpart, cousin, co-worker, crony, cuz, double, escort, guide, match, mate, nurse, pal, pard, partner, playmate, protector, roomie, safeguard, sidekick
    Antonyms: enemy, foe, foreigner, opponent, stranger

ارجاع به لغت companion

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «companion» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۳۰ تیر ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/companion

لغات نزدیک companion

پیشنهاد بهبود معانی