ترجمه و بهبود متون فارسی و انگلیسی با استفاده از هوش مصنوعی (AI)

Child

tʃaɪld tʃaɪld
آخرین به‌روزرسانی:
|
  • شکل جمع:

    children

معنی و نمونه‌جمله‌ها

  • noun countable A1
    بچه، کودک، طفل، فرزند
    • - When I was a child of ten ...
    • - وقتی بچه‌ای ده ساله بودم ...
    • - They tried to save the children first.
    • - آن‌ها سعی کردند اول بچه‌ها را نجات دهند.
    • - an innocent child
    • - طفل معصوم
    • - Don't be such a child!
    • - بچه نشو!، بچگی نکن!
    • - a childless couple
    • - زوج (زن و شوهر) بی‌بچه
    • - an unborn child
    • - بچه‌ای که هنوز متولد نشده، جنین
    • - All of his children have wives.
    • - همه‌ی فرزندان او زن دارند.
    • - the children of the prophet
    • - اولاد پیامبر
    • - the children of Israel
    • - بنی‌اسرائیل
    • - a child of the middle ages
    • - زاده‌ی قرون وسطی
    • - Hamlet is a child of Shakespeare's genius.
    • - هملت دستاورد نبوغ شکسپیر است.
    مشاهده نمونه‌جمله بیشتر
پیشنهاد بهبود معانی

مترادف و متضاد child

  1. noun very young person
    Synonyms: adolescent, anklebiter, babe, baby, bairn, bambino, brat, cherub, chick, cub, descendant, dickens, imp, infant, innocent, issue, juvenile, kid, kiddie, lamb, little angel, little darling, little doll, little one, minor, mite, moppet, neonate, nestling, newborn, nipper, nursling, offspring, preteen, progeny, pubescent, shaver, small fry, sprout, squirt, stripling, suckling, tadpole, teen, teenager, teenybopper, toddler, tot, tyke, urchin, whippersnapper, young one, youngster, youth
    Antonyms: adult

Collocations

Idioms

ارجاع به لغت child

از آن‌جا که فست‌دیکشنری به عنوان مرجعی معتبر توسط دانشگاه‌ها و دانشجویان استفاده می‌شود، برای رفرنس به این صفحه می‌توانید از روش‌های ارجاع زیر استفاده کنید.

شیوه‌ی رفرنس‌دهی:

کپی

معنی لغت «child» در فست‌دیکشنری. مشاهده در تاریخ ۴ مرداد ۱۴۰۳، از https://fastdic.com/word/child

لغات نزدیک child

پیشنهاد بهبود معانی